🔸تنبیهی از جانب پروردگار
پدر کارهایش را سبک کرده بود که برویم تفریح؛ البته همه با یک ماشین.
چهار نفر ما و خواهرم به همراه دو پسرش. همسرش که میرود شیفت خواهرم و بچههایش میآیند پیش ما.
ظرفیت ماشین بیش از حد معمول تکمیل شده بود. پدر تصمیمش این بود تا حد امکان سبک برویم. چند بطری آب، کتری، فلاکس، سیخ، سینی و چاقو.
طبق عادت اوس حسن راننده، مادرم و حسین (که کلاس دوم است) جلو و الباقی عقب نشستند. در اصطلاح لری به این نحوهی نشستن «زور تَپ» و اگر مثل ما نشسته باشند «پا تپ» میگویند؛ که دومی مرحلهی حادترِ زور تَپ است.
چیزی به عنوان تنفس نداشتیم؛ چون اکسیژنی گیرمان نمیآمد؛ اما پدر که پشت فرمان و تحت هیچ فشاری بود، باور داشت که «جایتان خوب است.»
بخت با ما یار بود که شیشهها دودی بودند. برای خرید گوشت و نان تا ماشین متوقف میشد، به جهت اینکه شناسایی نشویم، شیشهها را بالا میآوردیم. بعد ماشین تبدیل میشد به زودپزی که ما داخلش بودیم. آنوقت به جای اینکه حرف نزنیم تا اکسیژن کمتری بسوزانیم و هوای داخل زودپز را گرمتر نکنیم، حرف میزدیم و میخندیدیم و از آن اوضاع وخیممان، کلی عکس میگرفتیم.
پدر آمد. راه افتادیم. قرار شد به دستور مادر در جایی نزدیک اتراق کنیم. وقتی رسیدیم، هرکسی خودش را به نحوی به دل طبیعت پرت کرد. بدندرد داشتیم و من حس میکنم از حجم عرضیم هم کم شده بود.
در بازگشت قرار شد برای آوردن حوله بچهها به خانهی خواهرم برویم. آنقدر فشرده شده بودم و خسته که حوصلهی خودم را هم نداشتم. پس در ماشین ماندم و حتی برای سلام و علیک به برادرشوهرِ خواهرم هم پایین نیامدم.
حولهها را آوردند. برای اینکه جا بشویم نفرات نشسته باید کمی جابجا میشدند تا نفر بعد جا بشود و بتوانیم در را ببندیم. جهت جابجایی، از بالای در، دست گرفتم. و کسی نبود که بگوید بیعقل، چرا دستگیرهی داخلی را نگرفتی! پس مادرم در را بست و چهار انگشتم، ماند لای در. حالا من که برای سلام هم پایین نیامده بودم، مگر میشد داد و فریاد کنم!
آرام گفتم: «مامان، درو بازکن.»
نشنید! سه بار گفتم تا شنید و در را باز کرد. دستم را عقب کشیدم؛ پدر خداحافظی کرد و راه افتادیم. دو سه متری جلو رفتیم؛ غرورم اجازه نمیداد نزدیکشان گریه کنم، چون حتی برای سلام به آنها اقدامی نکرده بودم. دورتر که شدیم به گریه افتادم. چهار انگشتم کبود شد و تا مدتها درد میکردند. و همچنان بر این باورم که پای تنبیه پرودگار در میان بود. چون سلام، سلامتی میآورد و سلام نکردن، چیزی شبیه به همین دردی که من گرفتارش شدم.
🔹خلوتنشین
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
🎨 کارتون " کوسه های خلیج فارس "
✍🏻 فرید امیرسرداری
تولید شده در مجمع طراحان گرافیک استان لرستان: سما
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| لحظاتی از تقارن نقاشی میدانی *حسن روح الامین و شعرخوانی سورنا جوکار* در میدان تجریش
_💬«هزار جان گرامی فدای خامنهای!»_
🔹 *#خونبها*: سرودۀ شاعران در رثای رهبر شهید انقلاب اسلامی، *حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای* رضواناللهعلیه.
▫️نگو که رفته و خالیست جای خامنهای
رها نکرده وطن را خدای خامنهای
▫️ولایت علوی را به مجتبی داده
نشانده خامنهای را به جای خامنهای
▫️به غیر او سخنی از کسی نمیگوید
چنان که گشته غزل مبتلای خامنهای
▫️سکوت کرده ولی هرشب از خیابانها
به گوش میرسد آری صدای خامنهای
▫️به جای محتشم ای دل بگو به فردوسی
حماسه سر بدهد در عزای خامنهای
▫️فقط به شوق تماشای مرگ قاتل اوست
نمردهام اگر از غم برای خامنهای
▫️بهشت هم دل ما را نمیدهد تسکین
خود خداست فقط خونبهای خامنهای
▫️«هزار جان گرامی مرا اگر باشد!»
هزار جان گرامی فدای خامنهای
▫️برای لحظۀ موعود انتقام ای دوست
بایست پشت سر مجتبای خامنهای
✍️شاعر: *«سورنا جوکار»*
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| موشنگرافی تابلوی نقاشی «جوادالشهید» اثر #حسن_روحالامین
🥀 فرارسیدن سالروز شهادت مظلومانه امام جوان شیعیان حضرت جوادالائمه علیهالسلام بر آقا امام زمان (عج) و شیعیان حضرتش تسلیت باد.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
کتاب «زور جنگ به زنها نمیرسد» را امروز تمام کردم. با خودم قرار گذاشته بودم، روزی دو روایت ازش بخوانم تا کم کم تجربیات جنگی این ۱۵ زن از حصار خانه و زندگیشان در جنگ ۱۲ روزه بنشیند به جانم.
جان کلام روایتها این است که «زور جنگ به زنها نمیرسد». این را همان وقتی فهمیدم که مادر شهید امیر سهرابی به لرزش دستش اشاره کرد و گفت: «خانمها لرزش دستم از داغ پسرم نیست، از مریضیمه» یا وقتی مادر شهید مجتبی رضاییپور وسط حرفهایش به پایش اشاره کرد. خاطرهای از بمبارانهای دهه شصت گفت. اینکه وقتی پایش ضرب خورده، آنقدر سفت و محکم بوده که دکتر هم نرفته تا پایش خود به خود خوب شود. این را که میگفت میخواست به ما بفهماند قبلا حریف میگهای دشمن در جنگ ۸ ساله شده، حالا هم با اینکه پسرش شهید شده، حریف اف۳۵ها و پهبادهای دشمن میشود.
من یقین دارم زور جنگ به زنها نمیرسد. این کتاب با این اسم و محتوایش هم میخواهد همین را بگوید. از زبان ۱۵ زن در پانزده موقعیت متفاوت.
بخوانیدش. ضرر نمیکنید.
✍معصومه عباسی
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
مویه سرکن روحِ اروندِ کهن
داغدارِ لالههایی رودِ من
سبز از خونِ شهیدان خاک زار
دشتی از لاله برآورده بهار
ای جوان شعرِ دلانگیزِ وطن
هست جاری بر لبت گلگونکفن
گریه سرکن سرزمینِ تلخِ من
ای لرستان و خراسان بلخِ من
گل کن ای ماهِ تمام از عمقِ جان
بی تو تنها میشوم با من بمان
همنوای من بدم ای ارغنون
تلخ میخواهی مرا شعرِ جنون
عشق را شیرین و پرآوازه کن
داغِ سهراب و سیاوش تازه کن
ارغنون تلخی چرا همرازِ شب
ماهِ من گلگون بخوان همسازِ شب
با تو هستم ماهِ نو با من بخوان
ای درختِ از شکفتن شادمان
مویه سرکن سرزمینِ تلخِ من
پارس و مادو بخارا، بلخِ من
تو دماوندی و بالای غرور
دف بزن یاهو برقص از این سرور
ای شکوفا فصلِ گل ای نوبهار
تشنه هستم ماهِ نو بر من ببار
ای درختِ از شکفتن شادمان
باد آهنگ دگر کرد این زمان
شاخه در شاخه برقص ای باغِ من
برگِ شعری تازه داری داغِ من
ای سپیده سربزن از عمقِ شب
ای وطن گل کن سرودِ لببهلب
با تو هستم با تو ایرانِ کهن
گر سپر میخواهی این هم جانِ من
بی تو معنایی ندارم میهنم
پرچمت باشد کفن_پیراهنم
✍علیرضا کرمی
#رود_واژه
#لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
💢تأمل
♦️حلقه مطالعاتی خوانش بیانات رهبر انقلاب امام سید مجتبی خامنهای
موقف چهارم:
💠 شاهنامه؛ بازتاب روح حماسی ایرانیان
🔹چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ساعت ۱۰ صبح
🔹سالن جلسات حوزه هنری لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
حوزه هنری لرستان
رفیق شهیدم
نوروز ۹۸، سیل، معمولان و پلدختر را گرفته و نصف بیشتر خانههای شهر زیر گلولای رفته بود. از طرف بسیج دانشجویی دانشگاه با چند نفر از بچهها، شبیه خیلی از گروههای جهادی دیگر راهی منطقه شدیم. بخش زیادی از مسیر را سیل تخریب کرده بود؛ اما هرطوری بود، خودمان را به پلدختر رساندیم و از آنجا به روستای #چَمکبود رفتیم. هیئت روضهالشهدا و سپاه ناحیه بروجرد، آشپزخانهای برپا کرده بودند و قرار بود برای نیروهای جهادی غذا بپزند. آنجا مستقر شدیم و بنا شد که ما هم به آنها کمک کنیم.
همان روزِ اول، #آرمان و رفقایش از تهران به چمکبود آمدند. چطوری رسیده بودند و چگونه راهشان به چمکبود افتاده بود را نمیدانم؛ اما خیلی برایمان ارزشمند بود که میدیدیم عدهای از استانی دیگر برای کمک به استان ما آمده بودند. هرچند در جمع بچههای جهادی این مسائل اتفاقی، آشنا و طبیعی است. جهادیها نان و نمکخورده سفره اهلبیتاند و کسی که نان این سفره را خورده باشد، نمیتواند نسبت به غم و درد همنوعانش بیتفاوت بماند.
حُسن خلق آرمان و رفقای او خیلی برایمان دلنشین و بهیادماندنی بود. لذت میبردیم از درکنارشان بودن. باصفا بودند؛ اهل بگو و بخند؛ اهل کار و خدمترسانی و جهاد. در آن چند روزِ باهم بودن، خاطراتی برایمان ساخته شد که شیرینیاش را هیچوقت از یاد نخواهیم برد.
برگشتیم و برگشتند و چندسال به بیخبری گذشت. رسیدیم به ایام اغتشاشات و آن شبی که فیلمی از لحظات شهادت یک بسیجی در کانالهای تلگرامی دستبهدست میشد. دقیق شدم؛ روضة مجسم بود. بدنِ عریان؛ انگشترِ شکسته؛ صورتِ کبود؛ تنِ زخمی؛ لگد... . آه ای ارباب بیکفن از آن لحظهای که یکی با سنگ میزد و دیگری با عصا.
آرمان عزیزم، چهکار کرده بودی و در کدام روضه از مادرِ ارباب چه خواسته بودی که اینگونه شبیه حسینِ بیکفن، شهید شدی؟!
رفیقِ چندروزدیدهای که مِهرت صدساله به دلمان افتاد؛ بیچاره ما که تو را دیدیم و شناختیم. بیچاره ما که باید بمانیم و دنیای بدون تو را تحمل کنیم. اما بیچارهتر آنهایی که تو را از ما گرفتند؛ همانها که تو برای آسایش، آرامش و امنیتشان مجاهدتها کرده بودی. کدام عقل مادی تعطیلات نوروز را رها میکند تا در میان گلولای، مرهمی باشد به زخم یک هموطن! اما نفهمیدند و زخمت زدند. نفهمیدند و نمیفهمند که تو خودت حاضر بودی برای آنها جان بدهی. اما حالا آنها با کجخیالی روسریهایشان به باد میدهند و دشمن تو را خوشحال میکنند؛ بد بهحالشان که با چشم و حرف و عملی که کنترل نمیکنند، پا روی خون عزیزت میگذارند.
برادرجان، مقام تو مقام وفا و مرام بود. درد چشیدی، اما دل امام زمان (عج) را بهدرد نیاوردی. جان دادی ولی به جانِ این انقلاب پشت نکردی. تو غیرت، عفت و حیا را با خونت فریاد زدی.
چه زیبا گفت سید شهیدان اهل قلم: «بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار شهری در میان شهرها و نامی میان نامها. نه؛ کربلا حرم حق است و هیچکس جز یاران امام حسین (عج) راهی به سوی حقیقت نیست.
وقتی عقل عاشق شود! عشق عاقل میشود.
و آنگاه شهید میشوی…
حسرتِ راهی است که قسمت نشد در آن هممسیرت شویم...
رفیق دعایمان کن؛ دیدار به قیامت...
✍علی کشوری
21فروردین1402 از 4آبان1401
#شهید_آرمان_علیوردی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
🎨 پوستر " بــعـثـــت هـنــرمــندان "
✍🏻 اثر: محمد مهدی طاهری تبار
🔹تولید شده در مجمع طراحان گرافیک استان لرستان: سما
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
بزرگان علمای زمان، پیش امام باقر درس میخوانند و استفاده میکنند. شخصیّت معروفی مثل عکرمه شاگرد ابنعبّاس وقتی میآید خدمت امام باقر، برای اینکه از آن حضرت حدیث بشنود -شاید هم برای اینکه امتحانش بکند- دست و بالش میلرزد و در آغوش امام میافتد؛ بعد خودش تعجّب میکند، میگوید یا ابن رسولالله! من بزرگانی مثل ابنعبّاس را دیدم و از آنها حدیث شنیدم [امّا] هرگز این حالتی که در مقابل تو به من دست داد، برای من دست نداده بود؛ و ببینید امام باقر در جوابش چقدر صریح میگویند «وَیلَکَ یا عُبَیدَ اَهلِ الشّامِ! اِنَّکَ بَینَ یَدَیِ بُیُوتٍ اَذِنَ اللهُ اَن تُرفَعَ وَ یُذکَرَ فِیها اسمُه»؛(۱) ای بندهی کوچک شامیان! تو در مقابل عظمت معنویّت است که مجبوری اینجور به خودت بلرزی. کسی مثل ابوحنیفه که از فقها و بزرگان زمان است، میآید خدمت امام باقر و از آن حضرت معارف و احکام دین را فرا میگیرد، و بسیاری از علمای دیگر جزو شاگردان امام باقر هستند وصیت علمی امام باقر در اکناف عالم میپیچید که به «باقرالعلوم» معروف میشود.
۱۳۶۵/۰۴/۲۸
بیانات رهبر شهید انقلاب در مراسم افتتاحیه کنگره جهانى حضرت رضا (علیهالسلام) در مشهد
سالروز شهادت امام محمد باقر علیهالسلام تسلیت باد.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥از دستهای حنا بستهی رزمندگان لرستان در عملیات آزادسازی خرمشهر تا تنظیم یک ملودی زیبا بر اساس مداحی معروف علیرضا قهرمانی برای علی اصغر ع در جمع رزمندگان لرستان در این عملیات
🎙به روایت علیرضا قهرمانی، مداح و رزمنده
به شهدای عملیات آزادسازی خرمشهر یه ویژه ۱۶۶ شهید لرستانی، صلواتی هدیه بفرمایید.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir