eitaa logo
حوزه هنری لرستان
1.9هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
309 ویدیو
44 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ابر بهار هنگامِ روضه شد؛ باریدند، مثلِ بهاری که گویی تمامِ ابرهایش را یک‌جا بر سرِ زمین ریخته باشد. هر کدام در هوایِ خویش بودند؛ عده‌ای آرام و بی‌صدا، و عده‌ای آن‌چنان که شانه‌هایشان در هم می‌شکست، بلند می‌گریستند. هوا، عجیب سنگین بود؛ سنگین از نَفَس‌های حبس شده و بغض‌هایِ نشکسته. میانِ این جمع، جاماندگانی بودند که امامشان تنها دو ساعت با شهرشان فاصله داشت؛ فاصله‌ای که در حالتِ عادی، پلک زدنی بیش نبود، اما حالا به وسعتِ یک عمر، میانِ آنان و ضریحِ دلتنگی‌شان فاصله انداخته بود. همین «نزدیکیِ دور»، حسرت را چون خنجری در سینه می‌چرخاند. کاش می‌شد این دو ساعت را با پایِ دل پیمود. یکی زیرِ لب زمزمه می‌کرد: “خدایا! این فاصله، امتحانِ عاشقی است یا عقوبتِ گناه؟” دیگری خیره به قابِ عکسی در گوشی‌اش، در هیاهویِ روضه، خلوتِ دونفره‌ای با امامش ساخته بود و بی‌آنکه کسی بداند، در همان دو ساعتِ خیالی، روضه‌اش را در جوارِ حرم برپا کرده بود. 🔹️۱۵ تیر ۱۴۰۵ 🔹️هانیه نیکوکار اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اولین سفر خانم وسطی اردو بود و فارسی می‌دانست. خانم‌های کناری‌اش اما هر دو انگلیسی بودند. روز قبل توی در مراسم مجمع جهانی تقریب مذاهب، توی سالن اجلاس سران دیده بودمشان. خانم مسن‌تری هم همراهشان بود که کنار خانم کاورپوش نشسته. هیچ‌کدام فارسی بلد نبودند. خانمی از هلند شد مترجم و یکی دو سوال ازشان پرسید. خانم مسن‌تر گفت: «اولین‌باری که تصویر سوپر لیدر (رهبر فوق‌العاده) را دیدم، قلبم را لمس کرد. خیلی جوان بودم انگار یک پدر داشت برای دخترش صحبت می‌کرد. می‌گفت بلند شوید، شجاع باشید، نترسید، اگر حق این است باید پشت حق بایستید.» اولین‌ سفرشان به ایران بود. خوشحال بودند برای حضورشان و ناراحت از علت حضورشان. امروز قبل از نماز، چشمم افتاد بهشان. حاج محمود داشت «ای ایران» می‌خواند و خانمی که کاور پوشیده داشت گریه می‌کرد. جلو رفتم و دوباره کسی را واسطه کردم. پرسیدم: «شما که فارسی بلد نبودید، علت گریه‌تان چیست؟» مترجم گفت، این شعر را قبلاً شنیده و در کلیپش زیرنویس کرده بودند که رهبر شهید، این شعر را خیلی دوست داشته. حالا با شنیدنش یاد رهبر افتاده و گریه‌اش گرفته.» پ.ن: کاور برای کشور ترکیه است که به‌خاطر تصویر امام شهید و رهبر انقلاب آن را پوشیده. 🔹امین ماکیانی ۱۴تیر۱۴۰۵/ تهران/ مصلی امام خمینی 📲 اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir)
🔸من مستبصرم «من مستبصرم.» پرسیدم یعنی چه که جواب داد: «یعنی سنی بودم، بعد شیعه شدم.» حنیف اهل اندونزی بود. یک پسر لاغر اندام و سربه‌زیر. توی مدت مکالمه‌مان، خیلی سرش را بالا نمی‌گرفت. توی ۱۶، ۱۷ سالگی شیعه شده بود. همان موقع، اسم رهبر را بیشتر شنیده بود. اینها باعث شد راجع‌ به شخصیتِ او مطالعه کند. «وقتی با شخصیت او آشنا شدم، دیدم خیلی بی‌نظیر است و قابل مقایسه با سران کشورهای اسلامی و دیگر کشورها نیست.» گاهی موقع صحبت، دست‌هایش را توی هم قفل می‌کرد. وقتی از حالش موقع شنیدن خبر شهادت آقا پرسیدم گفت: «خیلی تاسف کردم. متحیر شدم که کی جانشین او میشه؟ آینده‌ی مقاومت چی میشه؟» حق می‌داد به ایرانی‌ها که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به دشمن حمله کنند. می‌گفت: «معشوق‌شان را ترور کردند، طبیعی است.» سبک و سیاق حرف زدنش شبیه افغانی‌ها بود. انتخاب کلماتش به دلم نشست. می‌گفت: «وقتی کرسی رهبری خالی بود، خیلی احساس ناراحتی می‌کردم. وقتی هم مجلس خبرگان رهبری جدید رو اعلام کرد، دلم گشوده شد. با، با امید شدم...! درسته؟» جواب می‌دهم؛ امیدوار. دل من هم از انتخاب کلمات زیبایش گشوده می‌شود! پرسیدم چی توی شخصیت ایشون جذبتون کرد؟ جواب داد: «تسلط ایشون بر امور غیر دینی. عالمی رو پیدا نکردم مثل ایشون که در امور دینی، سیاسیت و فناوری هم حرف برای گفتن داشته باشد.» حنیف، نماز جمعه و آخرین نماز عید فطر را پشت سر رهبر خوانده بود. می‌گفت: «وقتی از آن فاصله‌ی نزدیک صدایش را شنیدم، لرزیدم؛ جسمم لرزید.» وقتی می‌گفت لرزیدم، لرزش را در ادای این کلمه حس می‌کردم. پرسیدم در آینده، به بچه‌هایت در مورد او چه می‌گویی؟ جواب داد: «به فرزندانم خواهم گفت، روزی پشت سر یک عالم مجاهد؛ عالم بزرگ و مسلط بر علوم زیادی نماز خواندم.» بعد هم گفت: «بهشان پیشنهاد می‌کنم کتابِ دلی... ، مکث می‌کند. منظورش را می‌فهمم. خون دلی که لعل شد؟ «بله، بله. آن را هم بهشان توصیه می‌کنم تا بخوانند.» 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/قم/بلوار سمیه اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
💠اولین و آخرین دیدار راه طولانی بود از خرم‌آباد تا قم. هیجان رسیدن به مقصد و شرکت در مراسم نماز میت، تمام خستگی را از تنمان بیرون کرده‌بود. اما وقتی بالاخره رسیدیم و فهمیدیم که خیلی دیر شده و مراسم تمام شده، انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. دلم می‌خواست فقط یک بار، حتی برای لحظه‌ای کوتاه، در مراسم وداع رهبر حضور داشته‌باشم. حسرت بزرگی بود که نتوانستیم خودمان را به وداع اولیه برسانیم. به همین خاطر، تصمیم گرفتیم مسیرمان را به سمت مشهد کج کنیم تا حداقل در مراسم خاکسپاری در کنار حرم امام رضا (ع) باشیم. پدر و مادر هم ساکت بودند؛ مشخص بود آن‌ها هم ناراحت‌اند‌. مادرم‌ تسبیح به‌دست در حال ذکر بود و آرام‌ اشک می‌ریخت‌. بابا هم با حسرت می‌گفت: "دیر راه افتادیم!" خواهرم کنارم در ماشین خوابش برده‌بود، اما من حتی نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم. وقتی وارد جاده نیشابور شدیم ناگهان دیدم در چند نقطه، گروه‌هایی از مردم ایستاده‌اند و چشم به جاده‌ دوخته‌اند‌. با دیدن این صحنه بابا آرام‌تر راند. برگشتم و از شیشه عقب، جاده را نگاه‌ کردم‌. کمی دورتر یک ماشین خاص به سمتمان می‌آمد. از مادر پرسیدم: "این ماشین برای چیه؟" عقب را خوب نگاه کرد و گفت: "ماشین حمل پیکر رهبر شهیده‌!" همان لحظه که ماشین از کنارمان رد شد، انگار زمان برایم ایستاد. قلبم شروع کرد به تند زدن. یادم افتاد که امروز پیکرهای مطهر در عراق هستند و قرار است فردا، در جوار امام رضا (ع)، برای همیشه آرام بگیرند. و این ماشین قرار است پیکرهای رهبر و خانواده‌شان را تا حرم‌ حمل کند! اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. با خودم زمزمه کردم: "کاش می‌شد دوباره ببینمتان." ماشین اسکورت، با ابهتی‌ خاص در حال حرکت بود. دیدن آن صحنه در میان جاده، آن هم وقتی که حتی نمی‌دانستیم قرار است با چنین منظره‌ای روبرو شویم، حس غریبی داشت. انگار راهی که داشتیم می‌رفتیم، برایم معنی تازه‌تری پیدا کرده‌بود. به پنجره تکیه دادم و به جاده خیره شدم، در مسیر مشهد، به این فکر می‌کردم که چقدر زود همه چیز تغییر کرد؛ آن‌غم توی دلم‌ تبدیل به امیدی برای رسیدن و اولین و آخرین دیدارم با رهبر شهیدمان شد. و برای فردا از همین الان دل توی دلم نیست! 🔸️روایت زهرا دختر ۱۲ ساله از خرم‌آباد، در مسیر نیشابور 🔸️ساعت ۰۹:۵۲ صبح ۱۷ تیرماه ۱۴۰۵ ✍️تدوین روایت: نسرین دالوند ‌ ‌ اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وداع با آقای ایران تهران | مصلی امام خمینی تهران 🔹حنانه پاپی اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir