7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 ببینید | روایت یومالعباس در حسینیه اعظم زنجان
🔸 هرکس در روزهای سخت پناهی دارد؛ پناه مردم زنجان، همیشه عباس است.
🏴🇮🇷 از میان غبارِ جنگ و آوارِ، دوباره پرچم حسین در کنار پرچم سه رنگ ایران برافراشته میشود؛ تا بگوید صدای اراده و مقاومت ما، از هر آواری بلندتر است.
📆 تیر ماه ۱۴۰۵ |
📍 حسینیه اعظم زنجان|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥در مسیر عشق، روایتی از بزرگترین اجتماع عاشقان علمدار کربلا
🔹️هوا خرماپزان است، آنقدر که لحظهای احساس میکنم نه در خیابان امام زنجان که در دل خوزستان قدم برمیدارم؛ آفتاب بیامان میتابد و گرما از زمین و آسمان به صورتم هجوم میآورد؛ بطری آب را روی گونههایم میگذارم تا سرمای اندکش جانی تازه به من بدهد و خستگی راه را از تنم بیرون کند.
🔹️هرچه جلوتر میروم، بیشتر متوجه میشوم که مردم ساعتها قبل از من خودشان را به مسیر رساندهاند؛ پیر و جوان، زن و مرد، هر کدام جایی برای خود پیدا کردهاند تا بتوانند مراسم را با دیدی بهتر تماشا کنند؛ انگار همه میدانند قرار است تا دقایقی دیگر صحنهای رقم بخورد که ارزش ساعتها انتظار زیر آفتاب سوزان را دارد.
🔹️موجی از عشق و ارادت که از دل حسینیه اعظم برخاسته و در خیابانهای زنجان جاری شده است؛ من هم در میان این موج پیش میروم و با خود فکر میکنم که شاید راز ماندگاری یوم العباس زنجان همین باشد، اینکه اینجا هر سال نه فقط یک مراسم، بلکه روایت زندهای از وفاداری، ایثار و عشق به علمدار کربلا رقم میخورد روایتی که با پایان مسیر دسته تمام نمیشود و تا محرم سال آینده در دلها ادامه دارد.
مشروح روایت را اینجا بخوانید
@ZanjanFars
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 نوشتهاند:
روز نهم بود که شمر برای حضرت عباس(ع) و برادرانش اماننامه آورد.
◾ صدای رسای یل امالبنین را صحرای کربلا شنید که گفت:
بریدهباد دستهای تو و لعنت باد بر امانی که برای ما آوردهای، ای دشمن خدا!
◾️ تاسوعای حسینی بر عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) و علمدار وفادارش قمر بنیهاشم تسلیت باد.🥀
هنرمند: #حسن_روحالامین
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَاالْفَضْلِ الْعَبَّاسَ
◾ کَس پیش تو دم ز زور و بازو نزند
کو آنکه برابر تو زانو نزند؟
◾ لب تشنه ز علقمه گذشتی، آری
دریا که به رودخانهها رو نزند؟!
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| نذر شهید
ما ارادت خاصی به شهید قربانی داریم.
یکی از دوستان چند سال پیش خوابش را دیده بود. توی عالم خواب شهید قربانی گفته بود در یومالعباس زنجان بین عزاداران حسینیه غذا پخش کنین.
بخاطر همین هم است که دو ساله غذا میپزیم و ظهر روز هشتم، میزبان مردم زنجانیم.
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| نذر شهید
چیزی به غروب نمانده بود که از سر دلتنگی، با برادرم راهی حسینیه اعظم شدیم. از سبزه میدان پیچیدیم به خیابان فردوسی.
مردم در رفت و آمد بودند. یک روز مانده بود به یومالعباس و همه در تکاپوی آمادهسازی برای دسته حسینیه اعظم بودند.
از پشت شیشه به رهگذرها تماشا میکردم. یک آن نگاهم روی پوستری نشست و به نگاه پرمهرِ یوسف قربانی گره خورد. همان شهید غواص زنجانی که با آنکه خانوادهای نداشت، اما بعد از شهادتش، همه مردم زنجان عاشقش شدند.
به نوشتههای پوستر که دقیق شدم، رویش نوشته شده بود: موکب مردمی حضرت بقیها... (عج) تبریز.
کنار خیابان پارک کردیم. پیاده شدیم و به آن طرف رفتیم.
هفت، هشت مرد جوان و میان سال، با لباس یک دست قهوهای و کلاهِ سفید به همراه دو دختر جوان در یک مغازه، با شربت از مردم پذیرایی میکردند.
دلم خواست که با آنها هم کلام شوم و انگیزهای که آنها را از راه دور تا به اینجا کشانده بود، بدانم. از موکبدار خواستم چند سوال از او بپرسم.
مردی با محاسن سیاه و قدِ بلند آمد.
پرسیدم: «شما با چه هدفی به شهر ما اومدین؟ این نذری؟»
با لبخندی که بر لب داشت، با متانت جواب داد: «ما سه ساله که روز هفتم محرم به شهر شما میاییم و نذرمونو ادا میکنیم.»
گفتم: «چه نذری؟»
جواب داد: «سه ساله به عشق امام حسین، شربت، چایی و ۷ هزار غذای گرم آماده میکنیم و بین زائران امام حسین پخش میکنیم.»
از این عدد ابروهایم بالا رفت. پرسیدم: «ممکنه بگین چرا عکس شهید یوسف قربانی روی بنرتون حک شده؟»
نگاهی به عکس انداخت: «ما ارادت خاصی به شهید قربانی داریم. یکی از دوستان چند سال پیش خوابش را دیده بود. توی عالم خواب شهید قربانی گفته بود در یومالعباس زنجان بین عزاداران حسینیه غذا پخش کنین. بخاطر همین هم است که دو ساله غذا میپزیم و ظهر روز هشتم، میزبان مردم زنجانیم.»
با دیدن عکس شهید یوسف قربانی که معروف است به مرغابی امام زمان، یاد او و تمام شهدای غواص دلم را پر کرد.
با خودم فکر کردم، دلی که برای حسین و شهدا بتپد، تا ابد سربلند و پیروز است.
✍️ زهرا پرچگانی| محرم ١۴۴٨| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید | هر خانه یک موکب
🏴... رفتم حسینیه و خانه خود را به عنوان یکی از محلهای اسکان حسینیه اعظم ثبت کردم ...
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| هر خانه یک موکب
🏴 اولین بار که زیارت اربعین مشرف میشدم، درست یادم نیست چه سالی بود یا در کدام شهر عراق بود که میهمان خانه یکی از عراقیها شده بودیم، ولی خدمات آن خانواده عرب را هیچگاه فراموش نمیکنم.
نمیدانم چند سال از آن تشرف گذشته بود؛ اما من همچنان مفتون لطف آنان به خودمان شده بودم که نه هم شهری و هم وطن، که حتی هم زبان آنان نبودیم.
دوست داشتم من هم بتوانم میزبان ناچیزی برای مهمانان امام حسین(ع) باشم؛ ولی نمیدانستم چطور و از کجا باید شروع کنم. سالها فکرم درگیر این موضوع بود.
توی سفرهای زیارتی قم و مشهد دیده بودم که زوار از کشور عراق به آن دو شهر مشرف میشدند، اما من که آنجا خانهای نداشتم!
حتی شهر من در مسیر عبور این کاروانها هم نبود! چطور میتوانستم فکرم را عملی کنم؟!
برای همین هم توی دلم امام حسین را واسطه کردم و از خودش خواستم تا فرصتی جلوی پایم بگذارد.
توی ایام محرم بود که به صورت اتفاقی شنیدم میهمانانی از کشورهای دیگر برای برگزاری یوم العباس(ع) به زنجان میآیند. خیلی خوشحال شدم. فرصتی پیش آمده بود تا زیرزمین خالی خانهام را در اختیار مهمانان امام حسین قرار دهم.
رفتم حسینیه و خانه خود را به عنوان یکی از محلهای اسکان حسینیه اعظم ثبت کردم. خادمان حسینیه در مورد مساحت خانه، تعداد اتاق ها و مسیر ورود و خروج مهمانها و اینکه آیا غذا هم میتوانم بدهم یا نه، سوال کردند. من فقط صبحانه در خدمت زوار بودم. از این که موفق شده بودم خادم کوچکی از خدام امام حسین(ع) باشم در پوست خودم نمیگنجیدم.
فردای آن روز برای بازدید از منزل، از حسینیه آمدند به خانهام و روند پذیرش مهمانها را توضیح دادند. مهمانها از طرف حسینیه پذیرش می شدند و با برگه معرفی، به منزل ما مراجعه می کردند.
توی آن برگه تعداد افراد و تعداد شبهایی که قرار بود بمانند، نوشته میشد. بعد از تمام شدن زمان اسکان هر کدام از مهمانها، موظف بودیم تا بعنوان میزبان آن برگه را امضاء کنیم تا زائر دوباره به حسینیه تحویلش بدهد.
ساز و کار خیلی خوب و دقیقی اتخاذ کرده بودند که باعث اطمینان و آرامش هر دو طرف میشد.
کلی مهمان برایم آمده بود از شهرهای مختلف کشور، کرمانشاه، قم، اصفهان و ...
از این که میتوانستم در این دستگاه حسینی کاری هر چند کوچک انجام دهم، خوشحال بودم. وقتی به این فکر میکنم که کاری برای حسین کردهام، کل قلبم پر از آرامش میشود.
✍️ روایت زینب جعفری| #زنجان
از میزبانی مهمانان یومالعباس(ع)|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| نام حسین، فرج است.
مرد کارت بانکی اش را درآورد و به خادم گفت:
«ده میلیون بکش.»
الله برکت وِرسین. قبول اولسون.
مرد عرق پیشانیاش را پاک کرد و با نگاهی به گنبد زخمی حسینیه ناله کرد:
«حسینین آدی فرجدی...»
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| نام حسین، فرج است.
توی محوطه حسینیه اعظم ایستاده بودم. چشمم خورد به خانوم و آقای مسنی که داشتند نشانی موکب نذورات را از انتظامات میپرسیدند. رفتم طرفشان. بالای سراشیبی، سردرگم ایستاده بودند.
خادم حسینیه با دست پایین را نشان میداد که گفتم: «من راهنماییشون میکنم»
زن چادرش را کشید جلو و دستم را گرفت: «خیر گورن قیزیم»
مرد موهای جوگندمی داشت و با دو تا عصا به سختی راه میرفت. گفتم: «سخت میشه از سرپایینی برید.»
اما اصرار داشت که خودش برود آنجا.
آرام قدم برمیداشت و نفسنفس میزد.
از روستای دهشیر آمده بودند.
با زن که حرف زدم، میگفت شوهرش روی میلگردهای یک ساختمان دوازده طبقه کار میکرده که افتاده پایین و پاهایش شکسته.
موقع گفتن آن حرفها چشمهایش پر شده بود. آرام حرف میزد و نمیخواست مرد صدایش را بشنود.
قلبم فشرده شد. مرد برای کارگری ساختمان سن زیادی داشت.
دستش را فشار دادم و گفتم: «ایشالا به حق حسین، شفا میگیرن»
سرپایینی که تمام شد، موکب نذورات را نشانشان دادم که مردم دورش جمع شده بودند. برایشان راه باز کردم و دو بسته از نمک تبرک حسینیه دادم به زن.
مرد کارت بانکی اش را درآورد و به خادم گفت:
«ده میلیون بکش.»
الله برکت وِرسین. قبول اولسون.
مرد عرق پیشانیاش را پاک کرد و با نگاهی به گنبد زخمی حسینیه ناله کرد: «حسینین آدی فرجدی...»
دلم لرزید و بغض چپید بیخ گلویم.
پرچم سیاه یاحسین، از بالای خرابیهای حسینیه با باد تکان میخورد.
✍️ سیده الهه موسوی| یومالعباس| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| کاروان عشق
سینهها مخزن اسرار مسافران است و خدا میداند امروز آمدهاند تا عباس را واسطهی کدام درخواستشان قرار دهند!
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| کاروان عشق
کاروان عشق با پیغام رئیس راهآهن شمالغرب کشور در بیسیم، با بوق کشداری ساعت ۱۳:۵۲ وارد زنجان میشود.
هر ساله قطاری ویژهی یومالعباس از تهران به زنجان میآید تا مهمانان اباعبدالله را برساند به دسته عزاداری حسینیه اعظم.
خادمان حسینیه بیشتر از یک ساعت است که با لباس خادمی و پرهای مشکی در دست منتظرند تا زائران از راه برسند.
همه چیز آماده است. بوی خوش اسپند در سالن راهآهن پیچیده و پرچم سرخ گنبد امام حسین، در آغوش خادمان حسینیه منتظر است تا به استقبال زائران برود. انگار زنجانِ حسین، آغوشش را برای زائران باز کرده.
صدای چرخ چمدانهایی که روی زمین کشیده میشوند، با صدای خنده مسافران درهم میپیچد. کم کم سیل جمعیت مسافران وارد سالن راهآهن میشود.
خیلیها خانوادگی آمدهاند؛ بعضیها سن و سالی ازشان گذشته و بینشان زوجهای جوان هم دیده میشود. به محض ورود، یکی یکی پرچم گنبد امام حسین (ع) را توی دستان خدام زیارت میکنند.
بغیر از خادمان حسینیه اعظم و چند نفر از مسئولین شهر، از اهالی محلههای اطراف و حتی خانومهای ساکن در خانههای سازمانی راهآهن که همسرانشان از کادر هستند، برای استقبال آمدهاند.
کمی اینطرفتر بساط ایستگاه صلواتی با شربت خنک آبلیمو به راه است. خادمان راهآهن در کنار میز انتظامات سالن، با شربت از مسافران پذیرایی میکنند.
آقای بازرگان مداح اهل بیت، شروع میکند به خواندن نوحه. نوای «دردیمین درمانی بابالحوائج» در سالن میپیچد. دستها بر سینه نواخته میشود. همه آمدهاند تا دوای دردشان را از حضرت ابوالفضل بگیرند.
سینهها مخزن اسرار مسافران است و خدا میداند امروز آمدهاند تا عباس را واسطهی کدام درخواستشان قرار دهند!
با صدای شاتر دوربینهای عکاسی، لحظات زیبای امروز توسط عکاسان ثبت میشود؛ و این تازه شروع ماجرای یومالعباس است.
✍️ منیره زینالی| یومالعباس| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|