🗞️ بخوانید| نذر شهید
ما ارادت خاصی به شهید قربانی داریم.
یکی از دوستان چند سال پیش خوابش را دیده بود. توی عالم خواب شهید قربانی گفته بود در یومالعباس زنجان بین عزاداران حسینیه غذا پخش کنین.
بخاطر همین هم است که دو ساله غذا میپزیم و ظهر روز هشتم، میزبان مردم زنجانیم.
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| نذر شهید
چیزی به غروب نمانده بود که از سر دلتنگی، با برادرم راهی حسینیه اعظم شدیم. از سبزه میدان پیچیدیم به خیابان فردوسی.
مردم در رفت و آمد بودند. یک روز مانده بود به یومالعباس و همه در تکاپوی آمادهسازی برای دسته حسینیه اعظم بودند.
از پشت شیشه به رهگذرها تماشا میکردم. یک آن نگاهم روی پوستری نشست و به نگاه پرمهرِ یوسف قربانی گره خورد. همان شهید غواص زنجانی که با آنکه خانوادهای نداشت، اما بعد از شهادتش، همه مردم زنجان عاشقش شدند.
به نوشتههای پوستر که دقیق شدم، رویش نوشته شده بود: موکب مردمی حضرت بقیها... (عج) تبریز.
کنار خیابان پارک کردیم. پیاده شدیم و به آن طرف رفتیم.
هفت، هشت مرد جوان و میان سال، با لباس یک دست قهوهای و کلاهِ سفید به همراه دو دختر جوان در یک مغازه، با شربت از مردم پذیرایی میکردند.
دلم خواست که با آنها هم کلام شوم و انگیزهای که آنها را از راه دور تا به اینجا کشانده بود، بدانم. از موکبدار خواستم چند سوال از او بپرسم.
مردی با محاسن سیاه و قدِ بلند آمد.
پرسیدم: «شما با چه هدفی به شهر ما اومدین؟ این نذری؟»
با لبخندی که بر لب داشت، با متانت جواب داد: «ما سه ساله که روز هفتم محرم به شهر شما میاییم و نذرمونو ادا میکنیم.»
گفتم: «چه نذری؟»
جواب داد: «سه ساله به عشق امام حسین، شربت، چایی و ۷ هزار غذای گرم آماده میکنیم و بین زائران امام حسین پخش میکنیم.»
از این عدد ابروهایم بالا رفت. پرسیدم: «ممکنه بگین چرا عکس شهید یوسف قربانی روی بنرتون حک شده؟»
نگاهی به عکس انداخت: «ما ارادت خاصی به شهید قربانی داریم. یکی از دوستان چند سال پیش خوابش را دیده بود. توی عالم خواب شهید قربانی گفته بود در یومالعباس زنجان بین عزاداران حسینیه غذا پخش کنین. بخاطر همین هم است که دو ساله غذا میپزیم و ظهر روز هشتم، میزبان مردم زنجانیم.»
با دیدن عکس شهید یوسف قربانی که معروف است به مرغابی امام زمان، یاد او و تمام شهدای غواص دلم را پر کرد.
با خودم فکر کردم، دلی که برای حسین و شهدا بتپد، تا ابد سربلند و پیروز است.
✍️ زهرا پرچگانی| محرم ١۴۴٨| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید | هر خانه یک موکب
🏴... رفتم حسینیه و خانه خود را به عنوان یکی از محلهای اسکان حسینیه اعظم ثبت کردم ...
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| هر خانه یک موکب
🏴 اولین بار که زیارت اربعین مشرف میشدم، درست یادم نیست چه سالی بود یا در کدام شهر عراق بود که میهمان خانه یکی از عراقیها شده بودیم، ولی خدمات آن خانواده عرب را هیچگاه فراموش نمیکنم.
نمیدانم چند سال از آن تشرف گذشته بود؛ اما من همچنان مفتون لطف آنان به خودمان شده بودم که نه هم شهری و هم وطن، که حتی هم زبان آنان نبودیم.
دوست داشتم من هم بتوانم میزبان ناچیزی برای مهمانان امام حسین(ع) باشم؛ ولی نمیدانستم چطور و از کجا باید شروع کنم. سالها فکرم درگیر این موضوع بود.
توی سفرهای زیارتی قم و مشهد دیده بودم که زوار از کشور عراق به آن دو شهر مشرف میشدند، اما من که آنجا خانهای نداشتم!
حتی شهر من در مسیر عبور این کاروانها هم نبود! چطور میتوانستم فکرم را عملی کنم؟!
برای همین هم توی دلم امام حسین را واسطه کردم و از خودش خواستم تا فرصتی جلوی پایم بگذارد.
توی ایام محرم بود که به صورت اتفاقی شنیدم میهمانانی از کشورهای دیگر برای برگزاری یوم العباس(ع) به زنجان میآیند. خیلی خوشحال شدم. فرصتی پیش آمده بود تا زیرزمین خالی خانهام را در اختیار مهمانان امام حسین قرار دهم.
رفتم حسینیه و خانه خود را به عنوان یکی از محلهای اسکان حسینیه اعظم ثبت کردم. خادمان حسینیه در مورد مساحت خانه، تعداد اتاق ها و مسیر ورود و خروج مهمانها و اینکه آیا غذا هم میتوانم بدهم یا نه، سوال کردند. من فقط صبحانه در خدمت زوار بودم. از این که موفق شده بودم خادم کوچکی از خدام امام حسین(ع) باشم در پوست خودم نمیگنجیدم.
فردای آن روز برای بازدید از منزل، از حسینیه آمدند به خانهام و روند پذیرش مهمانها را توضیح دادند. مهمانها از طرف حسینیه پذیرش می شدند و با برگه معرفی، به منزل ما مراجعه می کردند.
توی آن برگه تعداد افراد و تعداد شبهایی که قرار بود بمانند، نوشته میشد. بعد از تمام شدن زمان اسکان هر کدام از مهمانها، موظف بودیم تا بعنوان میزبان آن برگه را امضاء کنیم تا زائر دوباره به حسینیه تحویلش بدهد.
ساز و کار خیلی خوب و دقیقی اتخاذ کرده بودند که باعث اطمینان و آرامش هر دو طرف میشد.
کلی مهمان برایم آمده بود از شهرهای مختلف کشور، کرمانشاه، قم، اصفهان و ...
از این که میتوانستم در این دستگاه حسینی کاری هر چند کوچک انجام دهم، خوشحال بودم. وقتی به این فکر میکنم که کاری برای حسین کردهام، کل قلبم پر از آرامش میشود.
✍️ روایت زینب جعفری| #زنجان
از میزبانی مهمانان یومالعباس(ع)|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| نام حسین، فرج است.
مرد کارت بانکی اش را درآورد و به خادم گفت:
«ده میلیون بکش.»
الله برکت وِرسین. قبول اولسون.
مرد عرق پیشانیاش را پاک کرد و با نگاهی به گنبد زخمی حسینیه ناله کرد:
«حسینین آدی فرجدی...»
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| نام حسین، فرج است.
توی محوطه حسینیه اعظم ایستاده بودم. چشمم خورد به خانوم و آقای مسنی که داشتند نشانی موکب نذورات را از انتظامات میپرسیدند. رفتم طرفشان. بالای سراشیبی، سردرگم ایستاده بودند.
خادم حسینیه با دست پایین را نشان میداد که گفتم: «من راهنماییشون میکنم»
زن چادرش را کشید جلو و دستم را گرفت: «خیر گورن قیزیم»
مرد موهای جوگندمی داشت و با دو تا عصا به سختی راه میرفت. گفتم: «سخت میشه از سرپایینی برید.»
اما اصرار داشت که خودش برود آنجا.
آرام قدم برمیداشت و نفسنفس میزد.
از روستای دهشیر آمده بودند.
با زن که حرف زدم، میگفت شوهرش روی میلگردهای یک ساختمان دوازده طبقه کار میکرده که افتاده پایین و پاهایش شکسته.
موقع گفتن آن حرفها چشمهایش پر شده بود. آرام حرف میزد و نمیخواست مرد صدایش را بشنود.
قلبم فشرده شد. مرد برای کارگری ساختمان سن زیادی داشت.
دستش را فشار دادم و گفتم: «ایشالا به حق حسین، شفا میگیرن»
سرپایینی که تمام شد، موکب نذورات را نشانشان دادم که مردم دورش جمع شده بودند. برایشان راه باز کردم و دو بسته از نمک تبرک حسینیه دادم به زن.
مرد کارت بانکی اش را درآورد و به خادم گفت:
«ده میلیون بکش.»
الله برکت وِرسین. قبول اولسون.
مرد عرق پیشانیاش را پاک کرد و با نگاهی به گنبد زخمی حسینیه ناله کرد: «حسینین آدی فرجدی...»
دلم لرزید و بغض چپید بیخ گلویم.
پرچم سیاه یاحسین، از بالای خرابیهای حسینیه با باد تکان میخورد.
✍️ سیده الهه موسوی| یومالعباس| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| کاروان عشق
سینهها مخزن اسرار مسافران است و خدا میداند امروز آمدهاند تا عباس را واسطهی کدام درخواستشان قرار دهند!
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🗞️ بخوانید| کاروان عشق
کاروان عشق با پیغام رئیس راهآهن شمالغرب کشور در بیسیم، با بوق کشداری ساعت ۱۳:۵۲ وارد زنجان میشود.
هر ساله قطاری ویژهی یومالعباس از تهران به زنجان میآید تا مهمانان اباعبدالله را برساند به دسته عزاداری حسینیه اعظم.
خادمان حسینیه بیشتر از یک ساعت است که با لباس خادمی و پرهای مشکی در دست منتظرند تا زائران از راه برسند.
همه چیز آماده است. بوی خوش اسپند در سالن راهآهن پیچیده و پرچم سرخ گنبد امام حسین، در آغوش خادمان حسینیه منتظر است تا به استقبال زائران برود. انگار زنجانِ حسین، آغوشش را برای زائران باز کرده.
صدای چرخ چمدانهایی که روی زمین کشیده میشوند، با صدای خنده مسافران درهم میپیچد. کم کم سیل جمعیت مسافران وارد سالن راهآهن میشود.
خیلیها خانوادگی آمدهاند؛ بعضیها سن و سالی ازشان گذشته و بینشان زوجهای جوان هم دیده میشود. به محض ورود، یکی یکی پرچم گنبد امام حسین (ع) را توی دستان خدام زیارت میکنند.
بغیر از خادمان حسینیه اعظم و چند نفر از مسئولین شهر، از اهالی محلههای اطراف و حتی خانومهای ساکن در خانههای سازمانی راهآهن که همسرانشان از کادر هستند، برای استقبال آمدهاند.
کمی اینطرفتر بساط ایستگاه صلواتی با شربت خنک آبلیمو به راه است. خادمان راهآهن در کنار میز انتظامات سالن، با شربت از مسافران پذیرایی میکنند.
آقای بازرگان مداح اهل بیت، شروع میکند به خواندن نوحه. نوای «دردیمین درمانی بابالحوائج» در سالن میپیچد. دستها بر سینه نواخته میشود. همه آمدهاند تا دوای دردشان را از حضرت ابوالفضل بگیرند.
سینهها مخزن اسرار مسافران است و خدا میداند امروز آمدهاند تا عباس را واسطهی کدام درخواستشان قرار دهند!
با صدای شاتر دوربینهای عکاسی، لحظات زیبای امروز توسط عکاسان ثبت میشود؛ و این تازه شروع ماجرای یومالعباس است.
✍️ منیره زینالی| یومالعباس| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
⚫🏴 السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ الْحُسَیْنِ
اخلاص، موقعشناسی، پاشیدن بذر یک حرکت فزایندهی تاریخی، از خصوصیات مهم عاشوراست.
برجستهترین و نمایانترین خصوصیت عاشورا، همین فداکاری و شهادت است.
(امام شهید امت - ١٣٩٠/٠٩/٠۶)
🏴عاشورای حسینی بر عموم شیعیان تسلیت باد.
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
هو الحی
و کماکان جریان دارد ماه
نورپاشان جریان دارد ماه
چشمهها راوی چشمش هستند
گر چه عطشان جریان دارد ماه
دستهها سینه زنان میآیند
در خیابان جریان دارد ماه
نقره فام است زمینِ تاریک
در میدان جریان دارد ماه
روح و ریحانِ پرستشگاه است
در شبستان جریان دارد ماه
گفتم: این سفره چه نورانی بود
گفت: در نان جریان دارد ماه
گفتم: امشب چه حضوری دارم
گفت: در جان جریان دارد ماه
نیمی از روز زمینی تابید
همچنانان جریان دارد ماه
قامتش گر چه هلالی شده است
چه درخشان جریان دارد ماه
ظاهر و باطن عالم او راست
فاش و پنهان جریان دارد ماه
دیدم این لحظه و در آب روان
چه پریشان جریان دارد ماه
✍️ دکتر قربان ولیئی| تیرماه ١۴٠۵|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| باید خودت را فدای حسین کنی
یکبار از مامان پرسیدم: «برای چی سر گوسفندو میبُریم؟! گناه نداره؟!»
مامان قرص و محکم جواب داد: «اتفاقا ثواب داره. این حیوون کمالش به همینه که قربونی بشه.»
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
🏴 بخوانید| باید خودت را فدای حسین کنی
بچه که بودم هرسال روز عاشورا، بابا و عموها، گوسفند میخریدند و به نیت سرسلامتی بچهها قربانی میکردند و نذری میدادند. آن موقعها حیاط خانه آبا صفای دیگری داشت؛ همه آنجا جمع میشدیم.
من و بقیه دخترعموهایم توی ایوان حیاط منتظر میماندیم تا گوسفند برسد. گوسفند را که میآوردند، میبستیمش به درخت گردوی لبِ باغچه و یک سطل آب با یک مشت علف از قبل آماده شده، میگذاشتیم جلویش تا بخورد. بعد بابا با چکمههای مشکیاش میآمد.
بابا تنها کسی بود که بلد بود حیوان را ذبح کند؛ مثل سلاخها آستینها را بالا میداد و دو تا چاقوی بزرگ دسته زنجان را روی هم میکشید تا تیز تیز شود. بعد عموهایم میآمدند و دو طرف گوسفند را میگرفتند تا روی زمین بخوابد. دیگر از آنجا به بعدش را دلم ریش میشد که نگاه کنم. میدویدم توی خانه، بغل آبا مینشستم. کلی هم غصه میخوردم که گوسفند طفلی قرار است بمیرد و خونش توی کل حیاط پخش شود.
یکبار از مامان پرسیدم: «برای چی سر گوسفندو میبُریم؟! گناه نداره؟!»
مامان قرص و محکم جواب داد: «اتفاقا ثواب داره. این حیوون کمالش به همینه که قربونی بشه.»
راستش آن جمله خیلی فکرم را مشغول کرد. آنموقع چیزی نفهمیدم؛ اما بعدها، بارها برایم سوال پیش میآمد که کمال ما آدمها پس چی میتواند باشد؟!
امسال که یومالعباس رفته بودم به واحد احشام حسینیه، یکطور دیگری به ماجرا نگاه کردم.
حسینیه اعظم غلغله بود. سربالایی خیابان خیام به حسینیه شده بود جویبار خون. زیر ذل آفتاب، سرخی خون گاو و گوسفندهای قربانی شده، برق میزد. اولش خواستم نگاه نکنم اما وقتی نزدیک شدم تا با مردمی که قربانی آورده بودند حرف بزنم، ناگزیر وسط قربانگاه و خونهای ریخته شده ایستاده بودم.
دو تا گاو بزرگ آورده بودند و با کمک جرثقیل، داشتند ذبحشان میکردند. مرد و زن و بچه، هرکدام با یک بز و گوسفند، ایستاده بودند در نوبت قربانی. بعضیها از زنجان آمده بودند و بعضیها از روستاهای اطراف. پسرهای جوان و قدبلند، روپوشهای نایلونی سرمهای و چکمههای سفید پوشیده بودند و تندتند لاشهها را میگذاشتند پشت نیسان.
چشمم خورد به خانوادهای که گوسفند بزرگ و پرواری را آوردند جلو برای قربانی. یکی از مردها از گردن گوسفند گرفته بود و آن یکی از پشت بلندش کرده بود. حیوان سنگین بود و زیر فشار گرما، هر دو سرخ شده بودند. چند نفر آمدند برای کمک و حیوان را کشانکشان بردند کنار سلاخ. چشم که چرخاندم، زنی با دو تا پسربچه از پشت سر همراهشان بود.
رفتم سراغش. مانتو و روسری مشکی سر کرده بود و تمام حواسش به شوهرش بود.
پرسیدم: «قربونی شماست؟!»
سر برگرداند و با خنده محجوبی گفت: «اگه خدا قبول کنه، هر سال قربونی میدیم تو حسینیه»
دست گذاشتم روی شانهاش: «قبول باشه، ایشالا حاجتروا بشید.»
آه کشید و لبخند روی صورتش کمرنگ شد: «ایشالا. هرکی تو قلبش یه دردی داره. این کمترین چیزیه که میتونیم برا امامحسین قربونی کنیم.»
با خودم گفتم انگار این زن، دردهایش را پیوست کرده به قربانیاش؛ تا ببخشد و دردِدلش آرام شود.
همان لحظه چشمم خورد به گوسفند که حالا روی زمین خوابانده شده بود و خون مثل فواره از گردنش بیرون میزد.
چشمهایم را بستم. یک آن صدای مامان پیچید توی گوشم: «کمالش به اینه که قربونی بشه.»
پلک که باز کردم، نگاهم افتاد به لاشه غرق خون حیوان و صدای بلند صلوات که توی فضا طنین انداخته بود. توی دلم گفتم خوش به حالش که با نام حسین و برای حسین قربانی شد.
تازه آنجا بود که معنی حرف مامان را فهمیدم. چه مقصدی والاتر از فدایی حسین؟! شاید کمال آدمی در همین باشد که نام حسین، برای همیشه روی قلبش حک شود و مثل شهدای کربلا، خودش را فدای این عشق کند.
✍️ سیده الهه موسوی| یومالعباس| #زنجان
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|