eitaa logo
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
613 دنبال‌کننده
8هزار عکس
1.2هزار ویدیو
116 فایل
کانون فرهنگی رهپویان شهدای جهان اسلام یُحیے وَ یُمیت، و مَن ماتَ مِنَ العِشق، فَقَد ماتَ شَهید...♥️ [زنده مےڪند و مےمیراند! و ڪسے ڪه از عشق بمیرد، همانا شـہید مےمیرد...|♡ |
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌╲\ ╭``┓ ‌                      ╭``🦋``╯ ┗``    \╲‌ ✨ با کدام آبرویی روزشمارش باشیم/ عصرها منتظر صبح بهارش باشیم/ اینهمه لاف زن و مدعی اهل ظهور/ پس چرا یار نیامد که کنارش باشیم/ سالها منتظر سیصد و اندی مرد است/ آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم/ ماچرا؟خوبترین ها به فدای قدمش/ حیف او نیست ک ما‌میثم دارش باشیم/ اگر امد خبر رفتن ما را بدهید/ به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم/ ✨اللهم عجل لولیک الفرج✨ ‌‎‌‌‌‎ ╔ ♡ ♡ ♡ ════‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌═‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌═ ┓ 💞 @asganshadt ┗‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎ ═‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌═════ ‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌ ♡ ♡ ♡‌‌‌
↫ دخترخانوم خوشگل ↬🙎 ↰ اقا پسرخوشتیپ ↱👦 ⇜ لطفا:ڪنار آینہ اتاقت بنویس:⇓ 👈طورے آرایش ڪن لباس بپوش و تیپ بزن ڪہ،👇 ♥ ♥ نگاهت ڪنہ ✔️ 👈نہ مردم ❌ 🆔@asganshadt
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥کلیپ شهدا، 🌷خوش به حال شهدا، نور صفا را دیدند 🌷در تجلی گه احساس،خدا را دیدند... اجتماع بزرگ عاشقان شهادت👇 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊 @asganshadt 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍁🍁🍁🍁🍁 🦋هے شهـدآ از اون 🍃واسه ما پادرمیونے میڪنن 🥀هے ما از این پایینا 🍃با گناه میڪنیم..❗️ میگما بس نیست..⁉️ 🕊 🌷 اجتماع بزرگ عاشقان شهادت @asganshadt
{•🌻🌙•} ...🌸 هرچقدر به بالای قله‌ی‌ نزدیڪ میشیمـ✨ هوا ڪم میشه! دیگه به شُشِ هرڪسی نمی‌سازھ! بی‌هوا می‌خرَن، بی‌هوا می‌بَرَن، بی‌هوا میاد! خیلی حواستونُ جمع ڪُنید؛ 🖇 میزان هواےِ نَفسه...
•| ღـیدانهـ⚘|• آنقدر با تیـــر و ترڪش دیده ایم ڪ یادمان می رود هم شھــید دارد دارد شیمیایـی دارد دارد !! ✌️🏻
⸾💚🍃⸾ بیهوده‌نبوده‌ست‌نبی‌مست‌تو‌‌بوده نازم‌به‌خدایی‌که‌«علے»خلق‌نموده @asganshadt
اَلْحَمدُ لِلهِ الَّذِي جعلنا منَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلاية اميرِ المُومِنين...♡ لآفَتــے‌اِلّا‌علے‌،لاسَیف‌اِلّا‌ذوالفقـآر❥ 💞 @asganshadt
✍️ 💠 دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم را گرفته و وحشت این جسد نجس، قاتل جانم شده بود که هیاهویی از بیرون به گوشم رسید و از ترس تعرض دوباره انگشتم سمت ضامن رفت. در به ضرب باز شد و چند نفر با هم وارد خانه شدند. از شدت ترس دلم می‌خواست در زمین فرو روم و هر چه بیشتر در خودم مچاله می‌شدم مبادا مرا ببینند و شنیدم می‌گفتند :«حرومزاده‌ها هر چی زخمی و کشته داشتن، سر بریدن!» و دیگری هشدار داد :«حواست باشه زیر جنازه بمب‌گذاری نشده باشه!» 💠 از همین حرف باور کردم رؤیایم تعبیر شده و نیروهای سر رسیده‌اند که مقاومتم شکست و قامت شکسته‌ترم را از پشت بشکه‌ها بیرون کشیدم. زخمی به بدنم نبود و دلم به قدری درد کشیده بود که دیگر توانی به تنم نمانده و در برابر نگاه خیره فقط خودم را به سمت‌شان می‌کشیدم. یکی اسلحه را سمتم گرفت و دیگری فریاد زد :«تکون نخور!» 💠 نارنجکِ در دستم حرفی برای گفتن باقی نگذاشته بود، شاید می‌ترسیدند باشم و من نفسی برای دفاع از خود نداشتم که را روی زمین رها کردم، دستانم را به نشانه بالا بردم و نمی‌دانستم از کجای قصه باید بگویم که فقط اشک از چشمانم می‌چکید. همه اسلحه‌هایشان را به سمتم گرفته و یکی با نگرانی نهیب زد :« نباشه!» زیبایی و آرامش صورت‌شان به نظرم شبیه عباس و حیدر آمد که زخم دلم سر باز کرد، خونابه غم از چشمم جاری شد و هق هق گریه در گلویم شکست. 💠 با اسلحه‌ای که به سمتم نشانه رفته بودند، مات ضجه‌هایم شده و فهمیدند از این پیکر بی‌جان کاری برنمی‌آید که اشاره کردند از خانه خارج شوم. دیگر قدم‌هایم را دنبال خودم روی زمین می‌کشیدم و می‌دیدم هنوز از پشت با اسلحه مراقبم هستند که با آخرین نفسم زمزمه کردم :«من اهل هستم.» و هنوز کلامم به آخر نرسیده، با عصبانیت پرسیدند :«پس اینجا چیکار می‌کنی؟» 💠 قدم از خانه بیرون گذاشتم و دیدم دشت از ارتش و نیروهای مردمی پُر شده و خودروهای نظامی به صف ایستاده اند که یکی سرم فریاد زد :«با بودی؟» و من می‌دانستم حیدر روزی همرزم‌شان بوده که به سمت‌شان چرخیدم و شهادت دادم :«من زن حیدرم، همون‌که داعشی‌ها کردن!» ناباورانه نگاهم می‌کردند و یکی پرسید :«کدوم حیدر؟ ما خیلی حیدر داریم!» و دیگری دوباره بازخواستم کرد :«اینجا چی کار می‌کردی؟» با کف هر دو دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و آتش مصیبت حیدر خاکسترم کرده بود که غریبانه نجوا کردم :«همون که اول شد و بعد...» و از یادآوری ناله حیدر و پیکر دست و پا بسته‌اش نفسم بند آمد، قامتم از زانو شکست و به خاک افتادم. 💠 کف هر دو دستم را روی زمین گذاشته و با گریه گواهی می‌دادم در این مدت چه بر سر ما آمده است که یکی آهسته گفت :«ببرش سمت ماشین.» و شاید فهمیدند منظورم کدام حیدر است که دیگر با اسلحه تهدیدم نکردند، خم شد و با مهربانی خواهش کرد :«بلند شو خواهرم!» با اشاره دستش پیکرم را از روی زمین جمع کردم و دنبالش جنازه‌ام را روی زمین می‌کشیدم. چند خودروی تویوتای سفید کنار هم ایستاده و نمی‌دانستم برایم چه حکمی کرده‌اند که درِ خودروی جلویی را باز کرد تا سوار شوم. 💠 در میان اینهمه مرد نظامی که جمع شده و جشن شکست آمرلی را هلهله می‌کردند، از شرم در خودم فرو رفته و می‌دیدم همه با تعجب به این زن تنها نگاه می‌کنند که حتی جرأت نمی‌کردم سرم را بالا بیاورم. از پشت شیشه ماشین تابش خورشید آتشم می‌زد و این جشن بدون حیدر و عباس و عمو، بیشتر جگرم را می‌سوزاند که باران اشکم جاری شد و صدایی در سکوتم نشست :«نرجس!» 💠 سرم به سمت پنجره چرخید و نه فقط زبانم که از حیرت آنچه می‌دیدم حتی نفسم بند آمد. آفتاب نگاه به چشمانم تابید و هنوز صورتم از سرمای ترس و غصه می‌لرزید. یک دستش را لب پنجره ماشین گرفت و دست دیگرش را به سمت صورتم بلند کرد. چانه‌ام را به نرمی بالا آورد و گره گریه را روی تار و پود مژگانم دید که حالم نفسش به تپش افتاد :«نرجس! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟» 💠 باورم نمی‌شد این نگاه حیدر است که آغوش گرمش را برای گریه‌هایم باز کرده، دوباره لحن مهربانش را می‌شنوم و حرارت سرانگشت را روی صورتم حس می‌کنم. با نگاهم سرتاپای قامت رشیدش را بوسه می‌زدم تا خیالم راحت شود که سالم است و او حیران حال خرابم نگاهش از غصه آتش گرفته بود... ✍️نویسنده:
8.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | 🔅علاقه شدید دخترشیعه شده ارمنستانی به شهید مجید قربانخانی، شهید ابراهیم هادی ،شهید وشهید رسول خلیلی👆 اجتماع بزرگ عاشقان شهادت🌹 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊 @asganshadt 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥وداع سوزناک فرزند شهید جهادگر بسیجی جمال کریمی با پیکر مطهر پدرش 💠 چندشب بیش مزدور دو بسیجی را در منطقه در حال توزیع بسته‌های کمک برای مستمندان را به شهادت رساندند... تاریخ شهادت:99/4/24 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊 @asganshadt 🍃°┈┈••✿❣✿••┈┈°🕊