ما صلح می خواهیم پس آماده جنگیم
آرامش دریای با طوفان هماهنگیم
در دست مظلومان عالم شاخه های گل
با ظالمان در هر کجا سر سختی سنگیم
با ابرهای درهم این آسمان دلگیر
با غنچه های پرپر این باغ دلتنگیم
رنگ تعلق نیست ما را دیگر از دنیا
ای قدس با خون شهیدان تو همرنگیم
جز با شهادت نام ما باقی نمی ماند
تا روبرو با لشکر بی نام و بی ننگیم
شمشیرهامان را غلاف مصلحت ننگ است
تا تیغمان از کف نیفتاده ست می جنگیم
#حزب_الله_لبنان
#غزه
#حسن_زرنقی
طبیبا داغ های سینه را صد بار مرهم نِه
که دارم در ته هر داغ، صد داغِ دگر پنهان.
#هلالی_جغتایی
اگر می پرسی از حالم
دقیقا مثل بیروت است
لبم آواز میخواند
دلم انبار باروت است
#یونس_خردمند
#لبنان
پیکار علیه ظالمان پیشهٔ ماست
جان در ره دوست دادن اندیشهٔ ماست
هرگز ندهیم تن به ذلّت، هرگز
در خون زلال کربلا ریشهٔ ماست
#محمدرضا_سهرابینژاد
هی قافیه روبهراه کردیم ای عشق
بیهوده غزل تباه کردیم ای عشق
رفتیم دگر؛ تو نیز کوتاه بیا
گفتیم که! اشتباه کردیم ای عشق!
#نفیسه_نعمتی
نباشد نیک باطن در پیِ آرایش ظاهر
به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلِستان را
#کلیم_کاشانی
ذکر آوارگی قصّهٔ مجنون کافی است
بعد از این هیچکسی سمت بیابان نرود
#ناصر_فیض
راه رفتم سالها، در جادهها مأوا نکردم
غیر آغوش تو هرگز مأمنی پیدا نکردم
رود رود از خود گذشتم در نبرد سنگ و صخره
هیچ کوتاهی برای دیدن دریا نکردم
سربهسر فریاد بودم در رجزگاه حوادث
جز سر سجاده و در گوش شب نجوا نکردم
اشکهایم را به روی خود نیاوردم، تو دیدی
راز را در خلوت آیینه هم افشا نکردم
مثل اهل مکه سرگرم طواف خود نماندم
مثل اهل کوفه با لبخند تو بد تا نکردم
با صداقت العجل گفتم تمام جمعهها را
پای دعوتنامهام را جز به خون امضا نکردم
دیدنت رؤیای دورم بود، اما روز موعود
چشمهایم را به تو بخشیدم و لب وا نکردم
مطمئنم امتحانها را برایم ساده کردی
مطمئنم کارهای سخت را تنها نکردم…
#فاطمه_عارفنژاد
غفران به بغل گرفت عصیان مرا
تا حرف مُحبّتِ تو آمد به میان
#علی_مقدم
#عاصی_خراسانی
به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه، تکرار تو کردم، همهام ریخت به هم
من و یاد تو به هم صحبتی هم مشغول
خانه را همهمه صحبت هم ریخت به هم
به عطشناکترین حالت صحبت با تو
آن قَدَر گفتم و گفتم که حَرَم ریخت به هم
تو که هستی که به هر شکل تجسّم کردم
دست بردم که به اندیشه رِسَم؛ ریخت به هم
ز غمت هر چه نوشتیم مرکّب پس داد
جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم
چو ردیفی تو که در مصرع پایان غزل
آمدی، شعر من و شاعری ام ریخت به هم
#رزیتا_نعمتی