درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت!!!
#محمد_سلمانی
شب های تار دیدن دلدار خوش تر است
لطفی از آن غریب ستمکار خوش تر است
ما عاقبت پیاله ی وصل تو سر کشیم
از هرچه هست، لذت دیدار خوش تر است
آری گذشت عمر و دل من خراب ماند
خوابیم و عاشقانه ی بیدار خوش تر است
از ما به جز جنون و جوانی جهان ندید
عاشق رود سرش به لب دار خوش تر است
#محمدجواد_جلالی
گر دل مُکدّرست، نظر از جهان ببند
در خانه هر غبار که باشد ز روزن است!
#کلیم_کاشانی
میلم به گفتگوست ولی قیلوقال نه
عاشق سکوت میکند اما جدال نه...
#محمدحسن_جمشیدی
تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا، از بیوفا هم انتظاری هست
#فاضل_نظری
در مَحفلِ شادی و سَماعی گویم
با یاریِ عشق و ذهنِ ساعی گویم
یک شاعرِکوچکم که با شوقِ زیاد
هر روز یکی دوتا رُباعی گویم
#حسن_یزدان_پناهی_فَسا