eitaa logo
اشعار استاد امیر حسین هدایتی
191 دنبال‌کننده
148 عکس
15 ویدیو
1 فایل
در خون زد و بر پوستم با استخوانم وا داشت بنویسم که ننویسم...بخوانم ادمین👇 شعری از استاد دارید یا نکته‌ای هست بفرمایید @Benvic
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 رویا که نیست خواب و خیال خوش من است دروازه‌ها گشودن و فاتح نبودن است کابوس اگر نبود و به رویا اگر نخورد با مغزی شکسته به در فکر کردن است این کوه در به در شده دارد هوای باد حرفش هوا و باد و دلش سنگ و آهن است با پوزه‌ای که تا ته این خوشه می‌برد دیگر شغال نیست که چرخُشت رگزن‌ است تا بر سرم مناظره‌ای در نمی‌گرفت دنیا نمی‌شنبد که حق با که دشمن است از من بپرس و پاسخ از امثال من نگیر حق جواب هر کس و ناکس معین است وقتی بهار از همه زیباتر آمده گیر و گرفت کیست که در کار این زن است آهنگ رشد اوست که نگذاشت بشنوم این دورِ تند آمدن و زود رفتن است مهمان‌پذیری‌ام که تو پیدا نمی‌کنی جای خرابه گوشه‌ی سرگرم کردن است لعنت به هر نمی که به هم پس نمی‌دهند خشت و گل است یا در و دیوار و مسکن است گفتم بریز و ریختم و رفته‌ام هوا بالا نیاورم کف اگر بر سر تن است از نیم قدّ و قدِّ ده انگشت خود بپرس موی خراب کرده چه جای دویدن است این در پی خرابی‌اش از هوش رفته را ویران رها نکن که خدا مالک من است @ashareamirhosienhedayati
🌹 سلام و عرض ادب خیر مقدم عرض می‌‌کنم به دوستان شاعر و شعر دوست. و خوشحال میشم معرف کانال اشعار استاد هدایتی باشید. با تشکر @Benvic @ashareamirhosienhedayati
🌹 تو اگر آمده باشی چه بگویم به غمم چه به اندوه زیادم چه به امّید کَمم آه اگر بار فراق تو بیفتد به زمین چه کنم با نفس سوخته و پشت خَمم در بهاری که گل روسری‌ات باز شود شادباشش چه بپاشم سرِ پاییز غمم به سیه روزتر از خود چه جوابی بدهم که به جای تو همالم شده و هم قدمم باشی و در شب آرام تو خوابم ببرد چه کنم با دَم شرمنده‌تر از بازدمم به در بسته زدم با سر بیرون زدن‌ام من که در دست دو تا قابله‌ی مثل همم تو اگر آمده باشی چه بگویم به خودم چه بگیرم به سر معتکفان حرمم تو به خیام نگو بعد تو خشکید لبم تا به حافظ ننویسم که شکستی قلمم بنشین تا نکند همهمه‌هایی بشود پنجه در حلقه‌ی مویت نبر ای هم قسمم نخِ آتش به سرم بستی و پیوسته منم سر و رو شسته تر از اهل دیار عدمم دمِ شیپور پر از خاک و گِلم گرم شده لب نگشوده گشودی بدمم یا ندمم @ashareamirhosienhedayati
🌹 گفتم کجایی قلب دنیا را نشانم داد از دور گفت اینجا و آنجا را نشانم داد انگشت‌هایش را اگر می‌بست و وا می‌کرد مُشتی کَفی از موج دریا را نشانم داد از واژه‌ی خط خورده‌اش بیرون پرید آن سنگ معنای حس و حسّ معنا را نشانم داد @ashareamirhosienhedayati
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 شبیه ما نشدی بین ما قرار نداری شکایتی هم از این روز و روزگار نداری تو ای به این طرف و آن طرف نگاه نکرده گذشته آمد و آینده رفت و کار نداری تو ای پری که به موج بلند شانه کشیدی دلت خوش است که چرخیدی و غبار نداری غلیظ تیره‌تر از خون خود به شیر خوراندی سرِ رمیدن از این دره‌ی شکار نداری چرا به فکر نبودی چرا دفاع نکردی تویی که طاقت ما را در این فشار نداری از این دو بطری خالی بزرگ‌تر بزن امشب به این هدف که کمانی به دست یار نداری چه عاشقی‌ست که مثل مگس مدام پراندی چه سایه‌ای‌ست که یک لحظه در کنار نداری کلید قفل دهانت شکست و هیچ نگفتی شکافتی دهن ذره را و بار نداری چرا تو از سرِ شهری چنین مهیب بیفتی که مثل بمب نیفکنده انفجار نداری چرا تو در پیِ خلقی چنین ضعیف بلرزی که کمترین نَوَسانی در این مدار نداری دو موج پس زده را با دو شانه پیش کشیدی نگو که در جریان خودت قرار نداری تو سنگ زیر سر مارهای سمّی صحرا چرا زبانِ درآوردن شکار نداری چنان بلایی و دیگر سر کسی نمی‌آیی که با حواشی خود سالهاست کار نداری تو کافرانه به دست غبار دست کشیدی به آن نشان که امیدی به انتظار نداری تو پر فکنده چرا دستِ کم به باد نرفتی تو بو گرفته چرا لااقل مزار نداری کجای دامنت از دست می‌دهی که بگیری سرِ مرا که به زانویت ای نگار نداری شمرده گفتی و از جمله‌ی همان کلماتی که حرف‌های خودت را در اختیار نداری دو چشم تیره‌ی تیموری کشیده به تبت من‌ام تُغای! تو هم چشم سبزوار نداری @ashareamirhosienhedayati
🌹 زخم هست و درد هست و عشق نیست قلب هست و مرد هست و عشق نیست منجمد می‌سازد و ذوب می‌کند داغ هست و سرد هست و عشق نیست در بغل می‌گیرد و دل می‌کند جفت هست و فرد هست و عشق نیست کم بنال از شرح درد اشتیاق بیش از این هم درد هست و عشق نیست سفره‌داران! ساقیان! ساغر‌کشان! هر چه او پر کرد هست و عشق نیست گاه سرگرمی در این سردرگمی‌ست این عطش در مرد هست و عشق نیست رنج برد و کوه کند و سعی داشت هر صفایی کرد هست و عشق نیست گوشه هست و پرده هست و صحنه هست خاک هست و گرد هست و عشق نیست آن که پس ننشست لابد پیش برد دست و دستاورد هست و عشق نیست دختران کوی و کفترهای بام ! جذبه هست و طرد هست و عشق نیست هر چه را پروانه در سودای شمع پر زد و پرورد هست و عشق نیست باد برد و هر چه باشد عشق بود آنچه آب آورد هست و عشق نیست عشق بود و چشمم از خون سرخ بود رویم از غم زرد هست و عشق نیست @ashareamirhosienhedayati
🌹 دخترِ جام است بگذارید او را پر کنند نانِ مستان را نمک نشناس‌ها آجر کنند دستِ آخر زیر سنگش بود و از من برده‌اند این شکم سیران که باید سفره را سگ‌خور کنند ما اگر مستیم نان در خون زدیم و می‌خوریم دیگرانی هم سرِ هشیار در آخور کنند @ashareamirhosienhedayati
🌹 ای مثل من مقابله با مثل او نکن با دست خود اراده‌ی تسلیم رو نکن راهم فرشتگی‌ست به دیوانگی نکش نامرد و مردهای مرا روبرو نکن با چنگ من به جنگ جگرگوشه‌ام نرو این ساز را حمائل آن جنگجو نکن در دست آن چموش اگر سنگ می‌دهی بر بام و در ملاحظه‌‌ی آبرو نکن چشمش دو کندوان به دو دریاچه‌ی عسل باشد ولی تو پنجه به کندو فرو نکن روزت شب است و او نظری داشت یا نداشت پس اعتنا فقط به همین کورسو نکن از کودکانِ کوی مرا بچه‌تر نساز شیخ و چراغ راهی سنگ و سبو نکن آینده در سکوت عمیقی گذشته است جز مرگ حال ساده‌تری آرزو نکن در زنده‌ات بمیر ولی زنده باش و باش در ذهن خود نمان و بر این فرض خو نکن روشن نمی‌کنند چراغ شکسته را لایِ خراب‌کاری خود جستجو نکن وقتی جنازه‌ای بِهَمت ریخت دور شو این مرده را نگیر در آغوش بو نکن دنیای زیر و رو شده را ول کن و کفن از گورکَن نَکن به تن مرده‌شور نکن ای سنگ با سراسر خود سنگدل نباش مانند شیشه خون به دلم تا گلو نکن دریای فارس با عسلم شد سیاه‌مست با مثل او مقابله ای خُرده‌جو نکن خطی که دیگران بنویسند را نخوان خط نخوانده را به کسی بازگو نکن با ا‌َلف و شَلف و فحش و فضیحت نمرده‌ای با او بساز و ساخته را زیر و رو نکن @ashareamirhosienhedayati
🌹 ترس من از حرفی که می‌ترسم بگویم نیست ترسانم از چنگی که دیگر بر گلویم نیست لرزم نه از سرما و شوق و بیم و بیماری‌ست لرزانم از نوری که نورم هست و سویم نیست لرزانم از حرفی کشیدن با لب از دندان وقتی یکی از بندیانم بازجویم نیست ترس من از حرفی‌ست، حرفی نیست می‌ترسم از فکر فرجامی که شاید پیش رویم نیست دارد تنم می‌لرزد از هر آرزویی هست وقتی ستونی زیر سقف آرزویم نیست از مستی بی‌وقت وحشت می‌کنم هر شب از آب تاریکی که فردا در سبویم نیست می‌ترسم از محصول خاکستر برآوردن از باد اگر جز کشتکارِ های و هویم نیست در شهر تهمت‌ها و پچ‌پچ‌ها و نجواها گوشم بدهکار کسی در چهار سویم نیست باید بترسم هر که در اطراف من باشد در هیچ فکری جز شکار آبرویم نیست حقّ هراسم را به خود محفوظ می‌دارم باور نخواهد کرد انگشتی به سویم نیست @ashareamirhosienhedayati