گفتا چه کسی بود تو را شعر بیاموخت؟!
گفتم: به خدا زلفِ تو و نازِ تو و چشمِ خمارت.
"اَشعارِمَن"
چنانعلمِپزشڪیرابهمزدچشمهایتڪہ رَوانکاوانبہچشمانتعلاجِدردمیگویند
تودورِیارمیگردی، ومندورِتومیگردم ...
بہتو،توریستِجِنتلمَن،بہمنوِلگردمیگویند
+روز و شب خواندم برایش
تا بفهمد عاشقم
کف زد و گفتا که :ایول، پس شما هم شاعری