بعد پنج سالگی این دومین باریه که دارم میرم عراق واسه اربعین اونم تنها و چقدر حس عحیبیه..اینکه همه ی جاهایی که میبینم برام جدیده و هیچ ذهنیتی از اونجا ندارم یه حس غریبی.ولی خوشحالم که دارم میرم بعد از این همه جنب و جوش اجباری واسه ی آماده کردن وسایلم چون اصلا خبر نداشتم که قراره انقدر زود بریم.
اینکه تند تند رفتم کولهمو آماده کردم لباسا و وسایلمو توش چیدم.با اتاقمو و خانواده خداحافظی کردم و دلم براشون کلی تنگ شد . با کلی استرس که لباسم آماده شده یا نه؟ رفتم و لباسامو از خیاط تحویل گرفتم و ذووق (😭).چون ضدآفتاب نداشتم نزدیکای ظهر رفتم و یکی خریدم(لانسون) و الانم نشستم توی ماشین و خوراکی میخورم و تایپ میکنم و هنوزم به تو فکر میکنم و یاد تو میفتم و بابتشم ناراحت نیستم تو همه جا باهامی چه تو خوشیام چه تو غمام. حقیقتا قبلش خیلی گرم بود ولی الان بهتره و خیلی خوابم میاد.
۴/۵/۱۳
بعد از اینکه خوابم برد و بیدار شدم با کلی ابرای پفکی و مواجه شدم و عکس گرفتنام ازشون شروع شد☁️
هدایت شده از معشوقهی آفتابگردون؛
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد .
بوف کور،صادق هدایت