از حواس پرتیایه این چندروز بگم
سه بار موضوعو موضوص نوشتم و فکر میکردم ص،عنه
دیشب بعد شام داشتم بشقابو میزاشتم تو یخچال سسم میخواستم بزارم تو سینک خیلیی عالیه واقعا🦦🤌🏻
حالم خرابه🤡..
دیگه اون آدم قبلی نیستم جدی
منی که قبلا سر بزرگترین چیزا ذره ای استرس نداشتم الان سر کوچیکترین چیزا استرس و تپش قلب میگیرم.
بعد از چندروز دوباره دماغم خون اومد..
تو دوره ی پی ام اس عصابم داغونه و بعضی جاها گریم میگیره ولی درحد اینکه چشمام پر از اشک میشه و یجوری جمعش میکنم،و این تو دفعات قبلی نبود جدی.
امروز سر اینکه کارم تموم نشده بود تو مدرسه و خانوممون داشت وقت با ارزشمو تلف می کرد اعصابم خورد شد و اشکم دراومد و دوست داشتم سر خانوممونو بکوبم تو دیوار ولی رفتم نشستم رو صندلیم و شروع کردم خط کشیدن تو دفترم تا اشکام تموم بشن.
بعد با خودم گفتم واقعا مهمه کار اولتت ۲۰ نباشه ؟مثلا ۱۸ یا ۱۹ باشه چی میشه؟و احساساتمو جمع کردم و منطقی فکر کردم چون واقعا ضایع بود اگه گریه میکردم و مطمئنا بعدا بیست بار خودمو فوش میدادم🦦✋🏻
کلا این مدت اندکی گریه دارم ولی وقت مناسب برای تخلیش نیس
برامنی که تا پارسال درسام به کتفم بود واقعا اینهمه جدی گرفتن زیاده رویه چون بعد این سه سال هدف دارم واقعا نمیخوام کم کاری کنم. هرچند از نظر خودم دارم کم کاری میکنم ولی نمیدونم از سر تنبلیه یا خستگی یا بیخوابی چی..ولی کل روز ذهنم مشغوله دارم به چیزای مختلف فکر میکنم و روزا رو x۲ میگذره.
انقدر دارم به مدرسه و کارام فکر میکنم که حس میکنم هر کاری میکنم هنوز کمه و خیلی این کارم رو مخمه
کلا توقعم از خودم بشدت بالا رفته دوست دارم فرز باشم ولی برعکسه و من کارامو با آرامش کامل انجام میدم🤦🏻♀
خودمم همینطور، امروز طراحیای یازدهمیارو دیدم اینطوری بودمممم که واییییییی😭😭
و وقتی خانوممون داشت درمورد مانکن و حرکت بدن و لباس کشیدن حرف میزد کلیی ذووق کردمم😭
- شازده کوچولو -
انقدر دارم به مدرسه و کارام فکر میکنم که حس میکنم هر کاری میکنم هنوز کمه و خیلی این کارم رو مخمه کلا
ولی آخه کارام هم تمیزه هم دقیق، نمیدونم چرا معلممون هی همین موضوع کند بودنو میزنه تو سرمون انگار همه چی به سریع بودنه
معلممون واقعا نسبت به دوتا معلم کلاسای دیگه خوبه از هر لحاظ ولی یکمم رومخه(کلمه ی مناسب تر ازاین یادم نبود)
شاید نزدیک دو هفتس خوب نخوابیدم و بشدت خوابم میاد.
و همیشه تا دو مدرسه ایم امروزم تا دو مدرسه بودم
از ۵ بعد از ظهر بیرونم و الان که رسیدم دوست دارم دراز بکشم و بمیرم بدون هیچچچ فکر و خیالی
(دوستان خودم نمیخواستم دلیل بیرون رفتنم یکیش اجباری بوده یکیشم تورودروایسی..)
و بازم به حق بودن این حرف پی میبرم که راهنمایی دربرابر دبیرستانی بودن هیچیه هیچیی