اما نیرویی او را وا می داشت بگریزد؛
به گوشه ای کنجی جایی دور از شهر
جایی دور از آدم ها.
-📚سمفونی مردگان|عباس معروفی
اون حرفاش درست بود من دلم برای یکی تنگ شده بود ، دوست داشتم بغلشم کنم ولی فردی که من انتظارشو میکشیدم ینفر دیگه بود یکی که قرار نیست هیچوقت ببینمش دستاشو بگیرم ، بوسش کنم ..پس سکوتو ترجیح دادم:)