eitaa logo
اَشک
18 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
فَرَجَعَت اِلى وَراءِ القافِلَه به عقبِ کاروان رفت تا دنبالِ برادرزادش بگرده وَ هِیَ تَعدو فِی البَراری حافيَه وَ الشَّوکُ تَدخُلُ فی رِجلَيها! اینقدر اضطرار داشت در پیدا کردنِ دخترِ برادرش، پابرهنه رفته بود و این خارهایِ بیابان، تَدخُل! به پاهاش میرفت! وَ تَصرُخُ و تُنادی... و فریاد میزد و برادرزادش رو صدا میزد...
نوشتن خانم جان زینب اینقدر پابرهنه برگشت، که در دلِ شب، یک سیاهی بر زمین دید. جلوتر رفت و دید رقیه خاتون رویِ پایِ زنی خوابیده...
خانم جان زینب از اون زن پرسید شما کی هستید که به یتیمانِ ما مهربانی میکنین؟ اون زنِ مُجَلَله فرمود: بُنيَّه زِينَب! دخترِ من زینب؟ اَنَا اُمُّکِ فاطِمَه الزَّهراء! منم مادرت فاطمه! اَظَنَنتِ اِنّی اَغفُلُ عَن اَيتامِ وَلَدی؟ ظن می بری، گمان میکنی که منِ فاطمه از حالِ یتیمانِ فرزندم حسین غافل میشم؟
بریم به خرابه
نمیدونم به روضه چقدر عمیق میشید... اینو بگم که خرابه تاریکِ تاریک بود! در شعرها ممکنه بگن نورِ ماه و مهتاب بود اما ابتدایِ ماه (پنجم)، چه مهتابی؟ چه نوری؟ تاریکِ مطلق بود.
امام سجاد روایت کردن که اون شب اولی که ما رو در میانِ خرابه منزل داده بودن من خسته بودم بدنم تب داشت، پاهای من مجروح شده بود، زنجیرِ ظلمِ یزید بر گردن من بود و گردنم رو مجروح کرده بود؛ از شدت درد نتوستم بخوابم.
اهل بیت از کثرت خستگی همه خوابیدن، اما رقیه خاتون اون شب بی وقفه پدر پدر می‌گفت و گاهی می‌اومد به بالینِ عمه‌ زینب می‌دید در خواب هستن،گاهی می‌اومد به بالینِ ام کلثوم و می‌دید که او هم در خواب هست، به بالینِ هر یک از اهل بیت که می‌رفت می‌دید در خوابن، پس بر سرِ بالینِ خواهرش سکینه رفت، دستش رو گذاشت روی سرش، آهسته آهسته خواهرش سکینه رو ازخواب بیدار کرد،
عرض کرد: خواهر جان، دلم خیلی گرفته.. پاشو کمی باهم حرف بزنیم. دستش رو گرفت و اون رو بلند کرد، عرض کرد بیا بریم در گوشه ی خرابه و دست خواهرش رو گرفت و برد در گوشه‌ی خرابه، عرض کرد الان چه وقتیه؟ حضرت سکینه فرمود الان وقتِ سحره و محلِ استجابتِ دعا.
عرض کرد: الان دعا مستجاب می‌شه؟ فرمود: بله حضرت رقیه گفت: من یه حاجتی از خدا دارم، من دعا میکنم تو آمین بگو شاید خدا اون حاجت رو به من بده.. دست در گردن همدیگه در آوردن، رقیه شروع کرد دعا کردن. امام سجاد می‌فرمود: من نگاه می‌کردم و دعای رقیه رو شنیدم، دعای رقیه این بود: خدایا دیگه مرگِ رقیه رو برسون، خدایا من دیگه طاقتِ یتیمی رو ندارم..
حضرتِ رقیه از همون لحظه ی اول در روز عاشورا فهمیده بود که باباش کشته شده، سرِ بریده رو بالای نیزه دیده بود و بارها دیده بود که در کوفه و شام بر سر پدرش چوبِ خیرزان کوفته ان و میدونست که دیگه بابایی نداره.
اما یه شب به اقتضای حال و هوای کودکی ناخودآگاه بهانه ی باباش رو میگرفت و خواستار دیدن و حضور پدرش می شد. به یاد پدر و سرگذشت تلخ روزهایی که بر او گذشته بود، گریه و بی تابی میکرد تا اینکه شبی هراسان از خواب برخاست، شیـون مـی کرد و فریاد میزد بابام حسین رو میخوام، اون همین الان پیشم بود...
زنـان اهل بیت هر چه تمنا کردن و خواستن رقیه رو آروم کنن امکان نداشت، چون رقیه الان بهانه بابا گرفته بود و گویا برای لحظه ای تمام خاطرات کشته شدن پدرش رو فراموش کرده و تنها آرزوش دیدارِ پدر بود و لحظـه بـه لحظه بر شدت گریه و ناله اش افزوده میشد