اهل بیت از کثرت خستگی همه خوابیدن، اما رقیه خاتون اون شب بی وقفه پدر پدر میگفت و گاهی
میاومد به بالینِ عمه زینب میدید در
خواب هستن،گاهی میاومد به بالینِ ام کلثوم و میدید که او هم در خواب هست، به بالینِ هر یک از اهل بیت که میرفت میدید در خوابن، پس بر سرِ بالینِ خواهرش سکینه رفت، دستش رو گذاشت روی سرش، آهسته آهسته خواهرش سکینه رو ازخواب بیدار کرد،
عرض کرد: خواهر جان، دلم خیلی گرفته.. پاشو کمی باهم حرف بزنیم.
دستش رو گرفت و اون رو بلند کرد، عرض کرد بیا بریم در گوشه ی خرابه و دست خواهرش رو گرفت و برد در گوشهی خرابه، عرض کرد الان چه وقتیه؟ حضرت سکینه
فرمود الان وقتِ سحره و محلِ استجابتِ دعا.
عرض کرد: الان دعا مستجاب میشه؟
فرمود: بله
حضرت رقیه گفت: من یه حاجتی از خدا
دارم، من دعا میکنم تو آمین بگو شاید خدا اون حاجت رو به من بده..
دست در گردن همدیگه در آوردن، رقیه شروع کرد دعا کردن.
امام سجاد میفرمود: من نگاه میکردم و
دعای رقیه رو شنیدم، دعای رقیه این بود:
خدایا دیگه مرگِ رقیه رو برسون،
خدایا من دیگه طاقتِ یتیمی رو ندارم..
حضرتِ رقیه از همون لحظه ی اول در روز عاشورا فهمیده بود که باباش کشته شده، سرِ بریده رو بالای نیزه دیده بود و بارها دیده بود که در کوفه و شام بر سر پدرش چوبِ خیرزان کوفته ان و میدونست که دیگه بابایی نداره.
اما یه شب به اقتضای حال و هوای کودکی ناخودآگاه بهانه ی باباش رو میگرفت و خواستار دیدن و حضور پدرش می شد. به یاد پدر و سرگذشت تلخ روزهایی که بر او گذشته بود، گریه و بی تابی میکرد تا اینکه شبی هراسان از خواب برخاست، شیـون مـی کرد و فریاد میزد بابام حسین رو میخوام، اون همین الان پیشم بود...
زنـان اهل بیت هر چه تمنا کردن و خواستن رقیه رو آروم کنن امکان نداشت، چون رقیه الان بهانه بابا گرفته بود و گویا برای لحظه ای تمام خاطرات کشته شدن پدرش رو فراموش کرده و تنها آرزوش دیدارِ پدر بود و لحظـه بـه لحظه بر شدت گریه و ناله اش افزوده میشد
یزید سر بر پای کنیزکی خوابیده بود و در غفلت و مستی غلت میخورد که ناگهان از خواب بیدار شد و دلیل این همه شیون و گریه رک جویا شد. مأموران بهش گفتن ای امیرمؤمنان!! چیزی نیست، فقط طفل حسین بهانه ی باباش رو گرفته
یزید دستور داد بر روی تشتی که سر بریده در اون قرار داشت پارچه ای بندازن و برای تسکین و آرامش رقیه به نزد او ببرن.
تشت زینت داده شده به پارچه ای زیبا به ناگاه جلوی حضرت رقیه قرار گرفت.
روایت میگه حضرت رقیه نمیتونست تکون بخوره و از عمش کمک خواست که بتونه به اون تشت نزدیک بشه، مگه چقد اون بچه ی سه ساله رو زده بودن که حتا نمیتونست تکون بخوره؟؟
در این حال و هوا میان اشک و آه با دست کودکانه پارچه رو به کنار زد.
رقیه به جای بابا سرِ بریده ی پدرش رو در خون میدید.
نازدانه گفت: این سر کیه؟
گفتن: سر پدرته.
سر رو برداشت و در آغوش گرفت و زبان حالش چنین بود که می گفت: پدر جـان چـه کسـی محاسن تو را با خونت خضاب کرد؟ پدر جان چه کسی رگهای تو را برید؟ پدر جان چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدرجان پس از تو ما به چه کسی دل ببندیم؟ پدرجان چه کسی از یتیم نگهداری میکند تا بزرگ شود ؟پدرجان! کـاش مــن فـدای تــو میشدم. پدر جان کاش پیش از این نابینا میشدم.
پدرجان کاش من در زیر خاک رفته بودم و محاسن تو را خون آلود نمیدیدم ...
پس حضرت رقیه دهانش رو بردهان پدر گذاشت و شیون شدیدی کرد و...
اینجا صدای حضرت قطع شد، بالاخره رقیه از اذیت های زجر راحت شد، بالاخره به آغوش پدرش رسید..