حضرت فرمود: نورِ دیده! اون عمامه و شمشیر برای این بود که خداوندِ عالم برای او شهادت روزی کرده بود و حالا برای شهادتِ تو رخصت نیست.
عبدالله فرمود: عمو! عمامه و شمشیر بستن از تو و از خدا شهادت گرفتن بامن.
پس امام بسیار گریه کرد و عمامه ی برادرش امام حسن رو بر سرِ عبدالله گذاشت و شمشیری به کمرش بست.
پس عبدالله پیشِ مادرش و حضرت زینب صلوات الله علیهما رفت و هر دو جلوی عبدالله رو گرفتن که مبادا به میدان بره،
پس عبدالله که این حالت رو دید، سرش رو روی زمینِ کربلا گذاشت و با سوز دل گریه کرد و عرض کرد: خدایا! معلومه که تو عموم حسین رو از همه بیشتر دوست داری؛ خدایا! به حق عموم حسین به من فیضِ شهادت عنایت کن، و طوری شهید بشم که تشنه و زخمی رویِ زمینِ خشک جان دادن رو بیینم.
میگه با مولاعلی
در کوچه هایِ کوفه همراه بودم.
دیدم علی یهو گریست و حالش پریشون شد.
عرض کردم چی شده آقاجان؟
چرا یهو بهم ریختی!
پرسیدم چه کسانی رو میفرمایید؟
آقا فرمود:
حرمله بن کاهِلِ اسدی
سَنان بن اَنَس
و مُنقَذ بن مَرَّه...
از آقا پرسیدم مگه این سه نفر چه کار میکنن؟
آقا فرمود حرمله سه تن از فرزندانم رو میکُشه!
اول عبدالله بن الحسین
دوم علی اصغر
و سوم عبدالله بن حسن (همون شیرِ ۱۱ ساله)
جایِ دیگه مقتل میگه حرمله جوری با تیر
به پیکرِ عبدالله بن حسن زد
که دو پیکرِ عبدالله و سیدالشهدا بهم دوخته شد
مقاتِل درباره یِ عبدالله بن الحسن؟
خلاصه بگم و بازش نکنم، اگه به پیکر سیدالشهدا سلام دادی به پیکرِ عبدالله هم سلام دادی...
سیدالشهدا دیگه تنهای تنها بود و تو گودی قتلگاه افتاده بود
لشکر عمرسعد به طرف امام حسین اومدن.
حضرت نشسته بود و توانِ برخاستن نداشت.
همینجا قصد داشتن سیدالشهدا رو بکشن
و عبدالله بن الحسن از خیمه بیرون اومد خواست خودش رو به قتلگاه برسونه که حضرت ناله کرد فرمود : یا زینب! احبسیه احبسیه!
جلوی عبدالله رو بگیر
حضرت زینب مانع شد و اونو از دستاش گرفت و تو آغوشش حبس کرد ولی عبدالله خودش رو رها کرد و به سمتِ عموش دوید.