میگه با مولاعلی
در کوچه هایِ کوفه همراه بودم.
دیدم علی یهو گریست و حالش پریشون شد.
عرض کردم چی شده آقاجان؟
چرا یهو بهم ریختی!
پرسیدم چه کسانی رو میفرمایید؟
آقا فرمود:
حرمله بن کاهِلِ اسدی
سَنان بن اَنَس
و مُنقَذ بن مَرَّه...
از آقا پرسیدم مگه این سه نفر چه کار میکنن؟
آقا فرمود حرمله سه تن از فرزندانم رو میکُشه!
اول عبدالله بن الحسین
دوم علی اصغر
و سوم عبدالله بن حسن (همون شیرِ ۱۱ ساله)
جایِ دیگه مقتل میگه حرمله جوری با تیر
به پیکرِ عبدالله بن حسن زد
که دو پیکرِ عبدالله و سیدالشهدا بهم دوخته شد
مقاتِل درباره یِ عبدالله بن الحسن؟
خلاصه بگم و بازش نکنم، اگه به پیکر سیدالشهدا سلام دادی به پیکرِ عبدالله هم سلام دادی...
سیدالشهدا دیگه تنهای تنها بود و تو گودی قتلگاه افتاده بود
لشکر عمرسعد به طرف امام حسین اومدن.
حضرت نشسته بود و توانِ برخاستن نداشت.
همینجا قصد داشتن سیدالشهدا رو بکشن
و عبدالله بن الحسن از خیمه بیرون اومد خواست خودش رو به قتلگاه برسونه که حضرت ناله کرد فرمود : یا زینب! احبسیه احبسیه!
جلوی عبدالله رو بگیر
حضرت زینب مانع شد و اونو از دستاش گرفت و تو آغوشش حبس کرد ولی عبدالله خودش رو رها کرد و به سمتِ عموش دوید.
بحربن کعب،شمشیرش را بالا برد تا امام حسین رو بزنه که عبدالله فریاد زد:
"ای پسرِ زن خبیثه! می خوای عموی من رو بزنی؟!"
بحربن کعب،شمشیر را با قدرت به پایین اورد و عبدالله دستش رو سپر قرار داد تا مانع خوردن ضربه به عموش بشه که دست عبداللّه قطع شد طوری که فقط به پوستی آویزون بود.
عبداللّه فریاد زد:"عمو جان!" و بعد در دامن امام حسین افتاد.
سیدالشهدا در اینجا عبدالله رو سخت در آغوش کشید و فرمود:
"عموجان!تحمل کن و این رو یکی از کارهای خیر حساب کن، خدا تو رو به پدرانِ صالحت می رسونه".
و بعد حرملة بن کاهلی، تیری به سمتِ قلبِ عبدالله زد طوری که گفته شده پیکرِ سیدالشهدا و عبدالله به هم دوخته شد. عبداللّه هنوز در آغوشِ عمو بود که اون کافر اومد و سرِ او رو جدا کرد...
و حتا زمانی که با اسب بر پیکرِ سیدالشهدا تاختن عبدالله در آغوشِ عمو بود و بر پیکرِ او هم تاخته شد..