اون جایی که حضرت قاسم بر زمین افتاده بود، مکان وسیعی نبود. سیدالشهدا مشغولِ دفع اون ظالمها بود. حضرتِ قاسم بخاطر زخم ها توانِ حرکت نداشت و اسبهای مخالفان حرکت که می کردن حضرتِ قاسم رو لگدمال و پامال می کردن...
هر وقت پایِ اسبها به عضوی از اعضای حضرت می رسید، صدا می کرد: یا عماه! یا اماه!
اره
تو کربلا سید الشهدا رو هم پامالِ سم اسبها کردن، ولی بعد از شهید شدنش؛ اما حضرتِ قاسم هنوز حیات داشت و زنده بود که پامالِ سم اسبها شد..
وقتی که امام نعشِ حضرت قاسم رو به خیمه اورد، مادرش نعش حضرت قاسم رو به سینه چسبوند و نوحه می خوند و گریه می کرد، هنوز حضرت قاسم رمقی داشت ولی بیهوش شده بود که عبدالله اومد و عرض کرد: مادر! من با قاسم حرف دارم. پس نعش برادرش رو بغل کرد و با گریه فرمود: منم، برادرت عبدالله، چشم هات رو باز کن.
سیدالشهدا درحالی که. گریه میکرد فرمود: قاسم! برادرت عبدالله هست، بلند شو، چشم هات رو باز کن.
پس حضرت قاسم چشم هاش رو باز کرد و عبدالله رو در آغوش گرفت و با گریه فرمود: عبدالله! الحمدلله شهید که شدم و جان دادنِ تو رو ندیدم؛ برادر! الان نزدِ پدرم میرم. عبدالله عرض کرد: قاسم! بگو من رو بیشتر دوست داری یا خودت رو؟
حضرت قاسم فرمود: با این حالِ زخمی هم تو رو دوست دارم.
عبدالله فرمود: برادر! من خیلی تشنه ام یا نه؟ قاسم فرمود: بله تشنه ای عبدالله.
فرمود: چطورمن رو دوست داری درحالی که من رو اینطور تشنه می گذاری و خودت میری تا از آبِ کوثر سیراب بشی؟!
از این حرف، ملائکه به شور اومدن و همراه با امام بسیار گریستن.
پس عبدالله فرمود : برادر! من هم به دنبالت میام. رو کرد به سیدالشهدا و عرض کرد: عمو جان! بعد از علی اکبر و قاسم، من نمیتونم بمونم؛ مرخصم کن تا جانم رو فدات کنم و زود به اون ها برسم.
سیدالشهدا اذن نداد.
عبدالله فرمود: عمو! چطور به قامتِ برادرم قاسم کفن پوشوندی و به کمرش شمشیر بستی؟! پس بر سرِ من هم عمامه بگذار و شمشیر به کمرم ببند.
حضرت فرمود: نورِ دیده! اون عمامه و شمشیر برای این بود که خداوندِ عالم برای او شهادت روزی کرده بود و حالا برای شهادتِ تو رخصت نیست.
عبدالله فرمود: عمو! عمامه و شمشیر بستن از تو و از خدا شهادت گرفتن بامن.
پس امام بسیار گریه کرد و عمامه ی برادرش امام حسن رو بر سرِ عبدالله گذاشت و شمشیری به کمرش بست.
پس عبدالله پیشِ مادرش و حضرت زینب صلوات الله علیهما رفت و هر دو جلوی عبدالله رو گرفتن که مبادا به میدان بره، پس عبدالله که این حالت رو دید، سرش رو روی زمینِ کربلا گذاشت و با سوز دل گریه کرد و عرض کرد: خدایا! معلومه که تو عموم حسین رو از همه بیشتر دوست داری؛ خدایا! به حق عموم حسین به من فیضِ شهادت عنایت کن، و طوری شهید بشم که تشنه و زخمی رویِ زمینِ خشک جان دادن رو بیینم.
بیشترین چیزی که در شیرِ مادر موثره، آب و مایعاته یعنی اگه این ها به مادر نرسه، به مرور شیر هم در کار نخواهد بود. از طرفی هم همون آبِ ذخیره شده در بدن هم در نتیجه یِ تَعَرُقِ بدن و اشک و گریه و زاری، کمتر هم میشه. واسه همین به زنی که شیر میده، میگن کارِ سنگین نکن که عرق نکنه و گریه نکن که اشک آبِ ذخیره یِ بدن رو کاهش نده.