eitaa logo
اَشک
18 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
آخه زنازاده ها! فرات که فوج فوج موجِ آب داشت و داغ اینه که در اون مقطع از تاریخ فرات کم آب نبوده! تاریخ میگه در اون وقت فرات پر آب ترینِ تاریخِ خودش بوده! یه نوزادِ شیرخواره نهایتا با یکی دو قاشق آب، یکی دو کفه یِ دست سیراب میشه...
دیگه کودک رو برایِ راهِ چاره ای به پدر سپردند برایِ سیراب کردن و سیدالشهدا با فرزندش عازم شد و علی اصغرِ در قُنداقه رو اینقدر رویِ دست برد که نقل شده زیرِ بغل هایِ سیدالشهدا معلوم شد و درخواست آب کرد...
خطاب به لشکرِ دشمن امر کرد آبی بدید تا این کودک سیراب بشه و اگه گمان میکنید من این آب رو برایِ خودم میخوام، خودتون ببرید و سیرابش کنید!
بین صحبتِ سیدالشهدا، وسطِ صحبت! یعنی هنوز کلامِ آقا منعقد نشده بود! سیدالشهدا دید اصغرش داره توی قنداقه دست و پا میزنه. آی حرمله خیر نَبینی...
اهلِ فن میگن مادرِ بچه یهویی و دَفعَتاً بچه رو از شیر نگیره! علی اصغرِ امام حسین رو یهویی از شیر گرفتن... تازه مادرشم او رو از شیر نگرفت!
جنابِ مختار که حرمله رو دستگیر کرد به مختار گفت من سه تیرِ کاری و کُشَنده زدم! میگه اولین تیر رو به چشمانِ عباس بن علی زدم و دومین تیر رو به قلبِ حسین و سومین تیر رو با همون تیری که عباس و حسین رو زدم، کودکِ شیرخواره یِ حسین رو زدم! تیری که عباس، سردارِ سپاه رو از پا درآورد رو به سمتِ طفلِ رباب سلام الله علیها روانه کرد...
تاریخ میگه موقعِ پرتابِ تیر، بزرگانِ سپاهِ عمر بن سعد جلویِ صورتشون رو گرفتن که صحنه رو تماشا نکنن... اصن نوشتن در راهِ برگشتِ سپاهِ عمر بن سعدِ ملعون، چندین نفر در نوبت هایِ مختلف به ترورِ او اقدام کردن! گفتن بابا ما در یک سپاهیم! چرا قصدِ جانِ عمر بن سعد رو دارید؟ میگفتن ما جنگ مون با حسین بود نه طفلِ شیرخواره یِ او...
مگه چی دیده بودن که حتا دشمن هم اینجور بهم ریخته بود؟ مرحوم دربندی نقل میکنه علی اصغر از بس دست و پا زد که پایِ مبارکش از انتهایِ قنداقه خارج شد! سیدالشهدا دست به خنجرِ کمرِ خودش برد و بندِ قنداقه رو برید که علی اصغر راحت جان بده چون حتا در نقلی هم هست که میگه تیر گلویِ شیرخواره رو هم رد کرد و به بازویِ سیدالشهدا هم اصابت کرد...
سیدالشهدا فرزندش رو در درون عَبا پیچید و به هر زحمتی که بود به پشتِ خیمه ها رفت و عَمامه از سر خارج کرد و سرِ اصغر رو بر عمامه گذاشت و سر و پیکر رو هر طوری که بود به هم جمع کرد...
تا اینجا انگار هنوز خانم رباب سلام الله علیها متوجهِ مصیبت نشده... سیدالشهدا از پشتِ خیمه خواهرش رو صدا زد. خانم جان زینب سلام الله علیها بیرون رفت.
گاهی اینقدر خسته ای و حالت گرفته ست که میخوای حرف بزنی، دیگه مقدمه چینی نمیکنی مستقیم حرفت رو میزنی! سیدالشهدا هم تا خواهرش رو دید بی مقدمه فرمود تو علی اصغر رو نگه میداری و من تیر رو خارج کنم یا اینکه من اصغر رو نگهدارم و تو تیر رو خارج کنی؟
تیر رو با هر زحمت بود خارج کردن... آب که نبود خانم جان دستاش رو بشوره! وقتی دوباره به خیمه یِ حضرت رباب سلام الله علیها برگشت و دید که دستانِ حضرت زینب سلام الله علیها آغشته به خون بود، اینجا حضرت رباب سلام الله علیها فهمید چه بلایی نازل شده و تا فهمید چه رخ داده به صورتِ مبارکه یِ خودش لطمه میزد...