زن و شوهر هر دو مضطر شدن
هم حسین و هم رباب سلام الله علیها...
نمیدونستن دیگه چه کنن تا جگرِ این کودک در اثرِ عطش خنک بشه! مضطر شدند...
شنیدید طرف دیگه بیچاره شد؟
میگه دیگه بیچاره شدم! راهی ندارم!
حسین بن علی بیچاره شد!
چاره ای نداشت...
مقتل میگه وقتی تیر اصابت کرد، سیدالشهدا خونِ پسرِ شیرخوارش رو به کفِ دست گرفت و خواست به طرفِ آسمان پرتاب کنه...
آسمان عرض کرد یاحسین!
اگه این خون رو سمتِ من پرتاب کنی دیگه هیچگاه نخواهم بارید...
حسین رحمتِ الله الواسِعه ست!
بارون به مخلوقات نرسه؟
بذار پس به زمین بریزم...
سیدالشهدا خواست خون رو بر زمین بریزه.
زمین عرض کرد یاحسین!
اگه این خون رو بر زمین بریزی
دیگه هیچگاه سبز نخواهم شد
طوری که دیگه هیچ روییدنی در من سبز نشه!
سیدالشهدا خونِ اصغرش رو پس چه کنه؟ خودش بلا رو خرید! میگه خون رو به مَحاسنِ مبارکش آغشته کرد و میفرمود:
رِضا بِقَضاءِ الله...
راضی ام به خواستِ خدا...
سیدالشهدا اومد پشتِ خیمه ها
و خواست اصغرش رو دفن کنه.
که با یک تیزی در حالِ کندنِ قبر بود.
نقل شده اون تیزی، شمشیرِ ذوالفقار بود. سیدالشهدا دید در عالَمِ معنا ذوالفقار در حالِ گریستن و ناراحتی و بی تابیه.
فرمود چرا گریه میکنی؟
عرض کرد روزی پدرتون علی از جنگ برگشت. مادرتون زهرا سلام الله علیها در حالِ شستنِ خون از بدنه یِ من بود که گریست...
عرض کردم چرا گریه میکنید؟
فرمود در عاشورا پسرم حسین رو یاری کن!
نمیدونستم شما از من
برایِ کندنِ قبرِ این پسرتون استفاده میکنین و کمکِ من باید اینجور باشه...
سیدالشهدا در جواب فرمود:
امروز باید شفاعتِ امت و محبانم رو، با (فدا کردنِ) این شش ماهه کامل کنم...