در جواب به عمه عرض کرد:
نمیتونم ببینم پدرم غریب مونده...
لباس رزم به تن کرد.
به جنابِ فضه امر فرمود کمربندِ فاتحِ بدر و خندق و نهروان، حضرت حیدر کرار رو آوردن و به کمرِ علی اکبر بستن. با پدربزرگ پیوندش محکم بود!
وقتی واردِ میدان شد نقل شده که نعره زد یاحیدرِ کَرّار اَدرِکنی!
عمامه یِ پیامبر رو به سرِ او بستن. اسبِ پیامبر رو براش آوردن.
واردِ میدان که شدن، اون کفتارهایِ پیری که در سپاهِ دشمن بودن و پیامبر رو دیده بودن، گفتن به خدا که پیامبر زنده شده!
سخنان و رجزهایی خوند.
سپاهِ دشمن رو بهم ریخت با سخنانش...
عمر بن سعد دید داره جوِ لشکر رو عوض میکنه، دستور داد جنگِ با او رو زودتر شروع کنین! این کفتارهایِ سالخورده گفتن نه صبر کن! ما خیلی وقته صدایِ رسول الله رو نشنیدیم! بذار بازم حرف بزنه...
وقتی راه افتاد سیدالشهدا محاسنش رو به دست گرفت و به خدا عرض کرد خدایا تو شاهد باش! شبیه ترینِ مردم به پیامبر در خلقت و اخلاق و حرف زدن و نطق کردن رو به میدانِ جهاد فرستادم...
در جنگ حریفش نشدن.
به اِبنِ سعد گفتن احمق! او نوه یِ علی ست! نفر به نفر و تن به تن بریم حریفِ او نمیشیم! شیوه یِ رزم رو تغییر بده...
عمر بن سعد دستور داد او رو دوره کنین!
نوشته وَ اَحاطوا حَولُهُ...
او رو دوره کردن و همه او رو زدن.
اسبِ جنگ، اسبِ خاصیه.
یعنی تربیت شده ست که در صورتِ جراحتِ سوارکارش، خودش به لشکرِ خودی برمیگرده.
کسی نیزه ای از پشتِ سر وارد کرد، شمشیرزنی ضربه یِ شمشیر رو به فَرقِ سر وارد کرد و در این وقت بود که سنگینیِ پیکرِ آقا بر گردنِ اسب افتاد و خونِ سر، چشمِ اسب رو گرفت و اسب فهمید که آقا مجروح شده به همین خاطر به راه افتاد اما نمیدید که به طرفِ سپاهِ دشمن در حالِ حرکته...
مُنقَذ بن مَرّه قاتلِ حضرت علی اکبر بود. جنابِ مختار قصاصش کرد. زمانی که مختار او رو دستگیر کرد گفت من تنها نبودم!
هزار سوار با من همراه بودن
که علی بن الحسین رو به شهادت رسوندیم! و با بارشِ تیرباران، به همراهِ اون هزار سوار، به فرزندِ حسین تاختیم و به ضربِ نیزه و شمشیر او رو به قتل رسوندیم...
سیدالشهدا به پیکرِ علی اکبر رسید.
نقلی هست که میگه با آستینِ لباسش، خون و گرد و غبارِ رویِ اکبرش رو تمیز کرد و لبانش رو به لبانش گذاشت تا ببینه علی اکبر نفس میکشه یا نه اما وقتی سیدالشهدا رسیده بود علی اکبر شهید شده بود...
سیدالشهدا که دید نفس نمیکشه نوشتن بُکاءً عالیاء! بلند بلند میگریست...
خانم جان حضرت ام البنین، حضرت عباس رو باردار بود. دایی هایِ حضرت قمر هم در منزل بودن و سیدالشهدا هم حاضر بود. تازه پا بر سنینِ جوانی گذاشته بود سیدالشهدا.
خانم جان نشسته بود اما هرگاه سیدالشهدا که رد میشد، خانم جان به تمامِ قد به احترامِ سیدالشهدا می ایستاد و قیام میکرد!
چند مرتبه این اتفاق افتاد...
برادرانِ خانم جان بهش گفتن خواهرجان تو بارداری! چه کاریه که با این وضعیت هر بار به احترامِ حسین می ایستی؟ فرمود خیال میکنین که دستِ خودمه؟ تا حسین رو می بینم یه چیزی باعث میشه که به احترامش از جا قیام کنم!
حتا در رَحِمِ مادر هم به برادرش احترام میذاشت...