دیدم که آنها سه مرد و یک زن هستن اما گروه زیادی اطراف اون ایستاده ان. زمین از صدای مردم و ملائک پر شد. یکی از اون سه مرد نزدیک شد و گفت:
ای فرزندم! یا پسرم! حسینِ من جدت و پدرت و مادرت و برادرت فدای تو بشن.
دیدم حضرت سید الشهدا علیه السلام نشست و سر مبارک به بدن ملحق شد و گفت:
لبیک یا جداه! یا رسول اللّه! و یا ابتاه یا امیر المؤمنین و یا اماه یا فاطمه الزهرا و يا اخا المقتول بالسم عليكم منى السلام.
لبیک ای جدم ای پیامبر خدا ، و ای پدرم امیر المومنین، و ای مادرم فاطمه زهرا، و ای برادرم که با سمّ کشته شدی، سلام من به همگی شما باد.
بعد امام حسین شروع به گریه کرد و گفت: یا جداه! به خدا قسم! مردانِ ما رو کشتن و زنانِ ما رو غارت و تاراج کردن! و اللّه بزرگان، و کودکانِ ما رو ذبح کردن. یا جدّاه! و اللّه! بسیار دشواره که ما رو اینطور ببینی که کفّار بر سر اهل بیت و عترتِ تو چه بلایی اوردن...
دیدی یه چوب رو خوب رویِ زمین نکاری نمیتونی باهاش پَرچین و حِفاظی نصب کنی تا از داراییت محافظت کنه.
اَشک
چرا فلان حرف رو به فلانی گفتی؟
این رفیقِ بچگیامه! نمیشه که بهش نگم...
اون رفیقِ صمیمیه و از جیک و پوکِ هم باخبریم! این دختر خالمه و باهم خونه یکی هستیم! اون یکی همکلاسیمه و باهم ندار هستیم!