پس ابن زیاد به حضرت عرض کرد ای تفرقه افکنِ نافرمان! بر خلیفه خروج کردی و شکاف بین مسلمانان ایجاد کردی، و بذر فتنه رو کاشتی.
به خدا قسم من نه مخالفت کردم، و نه کافر شدم، و نه مذهبم رو تغییر دادم. به درستی که من در اطاعت از امیر المؤمنین، حسین بن علیّ پسر فاطمه دختر رسول خدا هستم. و ما به خلافت سزاوارتر از معاویه و فرزندش و آل زیاد هستیم.
در این هنگام حضرت مسلم فرمودن:
دروغ میگی ای پسر زیاد! به خدا قسم معاویه، به اجماع امّت خلیفه نبود؛ بلکه با نیرنگ بر وصیّ پیامبر غلبه کرد، و خلافت رو غصب کرد.
پسرش یزید هم همینه، امّا بذر فتنه رو تو پاشیدی؛ تو و پدرت زیاد بن عِلاج از طایفۀ بنی ثَقیف(اینجا به عبیدالله تیکه زد که حرومزاده ای که قضیه خودشو داره) و من امیدوارم که خداوند شهادت رو به دست بدترینِ بندگانش روزیِ من کنه.
به خدا قسم من نه مخالفت کردم، و نه کافر شدم، و نه مذهبم رو تغییر دادم. به درستی که من در اطاعت از امیر المؤمنین، حسین بن علیّ پسر فاطمه دختر رسول خدا هستم. و ما به خلافت سزاوارتر از معاویه و فرزندش و آل زیاد هستیم.
ابن زیاد با شنیدن این فرمایشات شروع کرد به تهمت زدن به حضرت مسلم و عرض کرد: ای فاسق! مگه تو در مدینه شراب نمی خوردی؟
حضرت مسلم فرمودند: به خدا قسم تو سزاوارتر از منی به شراب خوردن، کسی که آدم میکشه، و در حال مستی به لهو و لعب مشغوله، و وانمود میکنه که اتفاقی رخ نداده!
در اینجا بینشون بحثی رخ داد و ابن زیاد گفت خدا منو بکشه اگه تو رو به قتل نرسونم!
حضرت مسلم فرمود: تو بد ذاتی رو رها نمیکنی. به خدا قسم اگه الان فقط ده نفر موردِ اعتماد با من دراینجا همراه بودن، و یه مقدار آب مینوشیدم، طولی نمی کشید که قدرتم در قصر رو میدیدی؛ امّا اگر قصد کشتن منو داری، چاره ای جز کشتن من برای تو باقی نمونده، پس مردی از قریش رو نزد من قرار بده تا بهش وصیت کنم.
جناب مسلم به اطرافش نگاه کرد و از قریشی ها عمر بن سعد رو دید و خواست که به او وصیت کنه(که این کار خودش یه افشا گری علیه عمر بن سعد بود)
حضرت مسلم سه وصیت کردن.
به ابن زیاد فرمودن:
اسب و سلاحم رو از این گروه پس بگیر و بفروش، و از طرف من هفتصد دِرهمی رو که در شهر شما قرض کردهام پرداخت کن. و زمانی که عبید اللّه منو کشت جنازه ی منو تحویل بگیر و به خاک بسپار. و این که برای حسین بن علیّ نامه بنویس، که حرکت نکننه. چون بلایی که سر من اومد سر ایشون هم میاد.
*حضرت مسلم در کوفه مهمان بزرگان بود و خودشون خرج چندانی نداشتنو دلیل این قرضی که کرده بودن انفاق به سائلین و فقرای کوفه بود که در اخر حتا اون فقرا هم به یاری حضرت مسلم نیومدن.
و وصیت دوم هم یه افشاگریه که حضرت با بیان این وصیّت، میخواستن حقیقت وجودی بنی امیه و افرادی مثل ابن زیاد بوده رو رونمایی کنن تا همگان متوجه شن و به قدری اینا از انسانیت به دور هستن، که حتّی اجازه ی دفن پیکر مخالفین خود رو هم نمیدن. و این رو هم بگم که دوتا وصیت دوم رو اجرا نکردن
در بین بحث هایی که صورت گرفت ابن زیاد شروع به دشنام دادن به حضرت علیّ و حسن و حسین کرد. پس حضرت مسلم فرمود: تو و پدرت به این دشنام و لعن سزاوارتر هستید، ای دشمن خدا! هر کاری میخوای انجام بده، ما خانواده ای هستیم که بلا بر ما حتمی شده.
ابن زیاد گفت اونو به بالاترین مکان قصر ببرید، و گردنش رو بزنید.
و بعد حضرت مسلم بن عقیل به عبید اللّه بن زیاد فرمود: ای پسر زیاد! به خدا قسم اگر تو از قریش بودی، و بین من و تو قرابتی بود منو نمی کشتی؛ ولی تو پسر پدرت هستی. پس با شنیدن این جمله عصبانیت ابن زیاد دوبرابر شد چون باز حضرت مسلم به بی رگ و ریشه و زنازاده بودنِ عبیدالله طعنه زد.
بعد از مناظره ی حضرت مسلم بن عقیل با ابن زیاد، در حضور درباریان، ابن زیاد دستور داد حضرت رو بالای دار الإماره ببرن و ایشون رو هل بدن بعد گردنشونو قطع کنن.
درحالی که دستانِ مبارکشون رو بسته بودن ایشون رو بر بامِ دارالاماره بردن
فَعِنْدَ ذَلک بَکَی مُسْلِمُ عَلَی فرَاْقِ اَلْحُسَیْن
در اون هنگام مسلم در فراقِ حسین شروع به گریه کرد..