حالا ما یه خوابِ خوش و معنوی می بینیم فردا صبحش یه طور بیدار میشیم که انگار به نبوت مبعوث شدیم از بس که دوست داریم این رو در کلام و رفتارمون افشا کنیم و تجلی داشته باشه...
این رو که نوشتم غرض و هدفی داشتم که هم رویِ رازداریِ خودمون کار کنیم و هم این کار رو تمرین کنیم و هم اهمیتِ بالایِ کتمانِ راز رو برسونم.
بعد از شهادت امیرالمومنین امام مجتبی
به جای پدر بزرگوارش نشست و نامه ای به معاویه نوشت و ازش بیعت طلبید و طبعا معاویه تابع حق نبود و قبول نکرد.
بنابراین فرمان امام مجتبی رو نپذیرفت و با لشگری برای جنگ با امام به سوی عراق حرکت کرد.
امام مجتبی هم بالشگر خودش برای مقابله با لشگر معاویه از کوفه بیرون اومد و به عنوان مقدمه ، پسر عموش عبیدالله بن عباس رو
با دوازده هزار تن از بهترین رزم جویانِ عراق و کوفه روونه ساخت، وقيس بن سعد بن
عباده رو همراهش فرستاد.
عبیدالله مأموریت داشت که هیچوقت که از نظر قیس تخطی نکنه و در همه ی امور نظر او رو انجام بده.
اما معاویه تا می تونست از نیرنگ استفاده کنه، دست به شمشیر نمی برد. به همین دلیل دست به حیله ای زد که اساس لشگر امام رو متزلزل کرد.
شب بود که فرستاده ی معاویه مخفیانه پیش عبید الله اومد و این پیام رو از طرف معاویه بش ابلاغ کرد: "حسن نامه ای برای صلح به نزد من فرستاده است.