امام مجتبی هم بالشگر خودش برای مقابله با لشگر معاویه از کوفه بیرون اومد و به عنوان مقدمه ، پسر عموش عبیدالله بن عباس رو
با دوازده هزار تن از بهترین رزم جویانِ عراق و کوفه روونه ساخت، وقيس بن سعد بن
عباده رو همراهش فرستاد.
عبیدالله مأموریت داشت که هیچوقت که از نظر قیس تخطی نکنه و در همه ی امور نظر او رو انجام بده.
اما معاویه تا می تونست از نیرنگ استفاده کنه، دست به شمشیر نمی برد. به همین دلیل دست به حیله ای زد که اساس لشگر امام رو متزلزل کرد.
شب بود که فرستاده ی معاویه مخفیانه پیش عبید الله اومد و این پیام رو از طرف معاویه بش ابلاغ کرد: "حسن نامه ای برای صلح به نزد من فرستاده است.
اگر اکنون که وقت نگذشته در اطاعت ما داخل شوی ؛ به فرماندهی و ریاست
خواهی رسید، و اگر درنگ کنی و پس از آشکار شدن مسئله صلح به نزد ما بیائی ،
چون دیگران مقامی نخواهی داشت و جز فرمانبری و زیر دستی چاره ای نداری
و نیز اگر اکنون به نزد ما بيائي يك میلیون درهم بتو پرداخت خواهیم کرد که در
اولین وهله پانصد هزار در هم آن به دستت می رسد، و هنگام ورود سپاه ما به کوفه
باقیمانده مبلغ را می پردازیم."
پیش خودش فکر کرد استدلالات معاویه درست!
حالا که امام در پی صلحه، من دو راه بیشتر ندارم که یا پوله و مقام و احترام اگر به طرف معاویه برم ، یا خطر جان و زحمتِ جنگ اگر جای خودم بمونم.
پس شبونه با گروهی از لشگر و خانوادش به جبهه ی اموی فرار کرد و سپاهش رو بدون سردار باقی گذاشت.