این حرفا که به گوش افراد لشکر رسید ، اونا رو به اضطراب انداخت، به خصوص اینکه افراد زیادی از لشگر امام رو خوارج تشکیل می دادن.
کسایی که فقط به جنگ فکر میکردن و امام رو فقط به خاطر اینکه به جنگ با معاویه می رفت، همراهی می کردن.
اینا اصلا اصالت و قداستی برای حضرت نمی شناختن و رهبریِ امام حسن رو بدون چون و چرا نمی دونستن.
افراد لشگر مث اینکه هیچ تردیدی تو حرفای افرادی مث مغیره که علاوه بر پلیدی و سابقه ی سیاه، نماینده ی مردی مث معاویه بود نکردن.
پس طوری اشفته شدن که از اطراف به سوی خیمه ی فرماندهی حمله آوردن ، و اموال و وسائل موجود در اون رو به غارت بردن.
امام برای رهایی از دست آشوب گران اسلام، ناشناس سوار براسبی شد و به سوی مرکز شهر مدائن و ساختمان فرماندار حرکت کرد.
در تاریکی های ساباط، نزدیکی شهر مدائن، مردی نابکار به نام جراح بن سنان اسدی از خوارج پنهان شده بود تا امام رو مورد سوء قصد قرار بده و بکشه.
پس هنگام عبور حضرت بلند شد و با خنجرش به ران امام حسن ضربه ی سختی وارد کرد که جراحتی خطرناک به وجود اورد.