eitaa logo
اَشک
18 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
میخوام از اهمیتِ حضرت زینب پیشِ اهل بیت بگم در وقتِ حرکت از مدینه پاهایِ شترها رو با پارچه بستن، دهانِ مَرکَب ها رو هم با پوزه بند بستن که حیوانات سر و صدا نکنن و زنگوله ها رو هم بستن که سر و صدا نکنه.
میگه یه مَحمِل یا کَژاوه یِ مُجَلله ای رو در جلویِ درِ منزلِ سیدالشهدا دیدم. کمی بعد برادرِ سیدالشهدا حضرت عباس اومد دمِ درب و به طرفِ چپ و راستش نگاهی انداخت و برگشت به درونِ منزل.
کمی بعد شخصِ حسین بن علی اومد به دمِ در و نگاهی انداخت و بعد اشاره ای به عباس کرد. تا سیدالشهدا اشاره فرمود جوانانِ بنی هاشم و مَحارِمِ حضرتِ زینب سلام الله علیها از دمِ در تا دمِ مَحمِل در دو طرف ایستادن و کوچه ای باز کردن.
خانم جان به کوچه یِ محارم وارد شد و به محمل رسید... جنابِ قمرِ بنی هاشم اومد و سرِ زانویی بر زمین گذاشت و زانویِ دیگه رو حائل کرد و پایِ مبارکش پله شد تا دخترِ ولی الله بر اون قدم بگذاره! سیدالشهدا و حضرت علی اکبر و حضرت قاسم بازوانِ عمه جان رو گرفتن و پرده یِ محمل رو کنار زدن و ایشون در محمل نشستن...
یه نقل هست میگه قبل از سوار شدن، سیدالشهدا به جنابِ فضه امر کرد شما برو سوار شو ببین محمل راحته؟ مهیاست برایِ سوار شدنِ خواهرم؟ فضه رفت و دید راحته. عرض کرد آقا کَژاوه راحته. سیدالشهدا خیالش راحت نشد! خودش هم رفت و سوار شد تا ببینه جایِ راحتیه یا نه... دید بله محمل مهیاست.
وقتی عمه جان سوارِ بر محمل شد، یه دخترِ خردسالی دستِ سیدالشهدا رو گرفت و فرمود پدرجان من میخوام در مَحملِ عمه ام سوار بشم و با او باشم! سیدالشهدا او رو در آغوش گرفت و در مَحملِ عمه جان سوار کرد...
راوی پرسید مَن هذهِ الکَبیره؟ این زنِ بزرگوار کی بود؟ بهش گفتن زینب بنت امیرالمومنین! پرسید مَن هذهِ الصَّغیره؟ این بچه کی بود؟ گفتن رقیه بنتُ الحُسَین!
شتر و محملِ حضرت زینب سلام الله علیها در حرکته و در یک طرفِ محمل شخصِ سیدالشهدا و در طرفِ دیگه حضرت قمر بنی هاشم! امام و حجتِ خدا در خدمتگزاریِ حضرتِ زینب خودش شخصا اقدام میکنه و کار رو حتا به محارم هم نمیسپاره! خودش در خدمتِ خواهرشه...
رویِ درهایِ قدیمی دیدید یه میله یِ کوچکی وصل بود و باهاش در میزدن تا صاحب خونه بفهمه کسی پشتِ دره؟ بر محملِ حضرت زینب هم همچین چیزی بود که هر وقت کار داشت، حتا صدایِ او هم بلند نشه و اینطور اطلاع میداد که کاری دارم...
وقتی زنگِ صدایِ محملِ او رو میشنیدن، شخصِ قمر بنی هاشم میرفت کنارِ محمل و میگفت بله دخترِ امیرالمومنین؟ هم قمر بنی هاشم، هم حضرت علی اکبر، نمیگفتن خواهرم، عمه جان! شاهدُختِ ولیُ الله رو بنت امیرالمومنین صدا میزدن...
حضرت زینب میفرمود عباس جان رقیه میخواد علی اصغر رو ببینه! او رو از مادرش بگیر و به اینجا بیار... حضرت فضه علی اصغر رو از حضرت رُباب سلام الله علیها میگرفت و به حضرت عباس می سپرد...
ای جونم به تو یاقمر که اَلحق خدایِ اَدَبت اُمِّ بَنین است! نوشتن حضرت عباس هم سپرش رو بالایِ سرِ علی اصغر حائل میکرد تا سایه ای باشه بر صورتِ این کودکِ شش ماهه...