در لُبابُ الاَنساب وَ الاَلقابِ وَ الاِعقابِ زیدِ بیهقی و از نسب شناسانِ مشهورِ تاریخ اسلامه، او در همین کتاب آورده در نَسَبِ سیدالشهدا، بَناتُ الحسین رو نام برده که یکیش به نامِ رقیه ست.
مرحوم سید بن طاووس صاحبِ مقتلِ معتبرِ لُهوف هست، در همین لهوف نامِ رقیه رو می نویسه و قید میکنه که سیدالشهدا در وقتِ وداع، دخترش رقیه رو صدا میزنه برایِ وداع.
ابواسحاقِ اسفرایِنی، تاریخ نگارِ شافِعی مذهب در مقتلِ خودش یعنی نورُ العَین فی مَشهَدِ الحُسَین نامِ رقیه رو در زُمره یِ دخترانِ اباعبدالله قید میکنه.
یا مرحوم سَیف بن عُمَیره نَخَعی از یارانِ نزدیکِ امام صادق و امام کاظم که در جایگاهِ رِوایی، بسیار آدمِ معتبریه! چرا؟ چون از راویانِ دعایِ زیارتِ عاشوراست!
او رو اکثرِ بزرگان تایید کردن. او اهلِ شعر بود و در مرثیه یِ سیدالشهدا شعر میخوند و جلویِ امام صادق هم میخوند و در اشعارش دو مرتبه نامِ رقیه رو آورده.
خب اگه وجودِ خاکی و مُلکیِ حضرت رقیه سلام الله علیها دروغ بود که امام صادق جلویِ او رو میگرفت و میگفت دروغه! ولی امام صادق بر این مرثیه گریست...
یا برخی از بد دِلان با نیتِ پَست یا بعضی از محبین با نیتِ خیر، میپرسن که در کنارِ کاخِ یزید، چرا باید خرابه ای باشه! کاخ کجا و خرابه کجا؟
معاویه ی ملعون قصد داشت که قَصرُ الخَضراء یا همون کاخِ سبز رو بسازه.
طبیعتا معاویه به مساحتِ بزرگی از زمین نیاز داشت و زمین هایی رو خریداری کرد.
در این بین یک پیرزنِ یهودی بود که حاضر به فروشِ خونه ش به معاویه نشد. معاویه هر کاری کرد نتونست او رو به فروش قانع کنه. خب نقشه و معماریِ کاخ ناقص میشد.
در این کِشاکِش، عمروعاصِ ملعون، چون احتمالا عده ای به معاویه پیشنهاد دادن به زور از این پیرزن یهودی زمینش رو بگیر، عمروعاص به معاویه گفت این کار رو نکن! مگه نشنیدی اَنوشیروانِ عادل (امپراطور ساسانی) وقتی خواست کاخش رو بسازه، یک شخصی حاضر به فروشِ زمینش نشد و او هم در کنارِ همون مِلک، بدونِ زورگویی کاخش رو ساخت؟ تواَم این کار رو بکن که بگن معاویه عادل هست!
و جانورِ کذاب همین کار رو هم کرد...
مدتی بعد پیرزن مُرد و به اون خونه هم کسی کاری نداشت که مثلا بشه نمادِ عدالتِ معاویه یِ شکم باره!
وقتی که اُسَرایِ کربلا رو به شام آوردند، خب اون خونه از کاهگِل یا خاکِ سُست بوده و به مرورِ زمان خراب شد تا جایی که نقل شده سقف نداشت و شب ها سرما و روزها تابشِ آفتاب، اُسَرا و اهل بیت رو به شدت اذیت میکرد به حدی که صورتِ اهل بیت پوست انداخته بود!
من هنوزم تصور میکنم که یک دخترکی هنوزم در کنجِ بازارِ دمشق نشسته و از غریبیِ خودش عروسک به بغل گرفته و گریه میکنه تا باباش بیاد...
یعنی شب ها مردمِ دمشق هنوزم نمیشنون صدایِ بریده بریده یِ گریه یِ یک دخترِ خردسال رو؟