مدتی بعد پیرزن مُرد و به اون خونه هم کسی کاری نداشت که مثلا بشه نمادِ عدالتِ معاویه یِ شکم باره!
وقتی که اُسَرایِ کربلا رو به شام آوردند، خب اون خونه از کاهگِل یا خاکِ سُست بوده و به مرورِ زمان خراب شد تا جایی که نقل شده سقف نداشت و شب ها سرما و روزها تابشِ آفتاب، اُسَرا و اهل بیت رو به شدت اذیت میکرد به حدی که صورتِ اهل بیت پوست انداخته بود!
من هنوزم تصور میکنم که یک دخترکی هنوزم در کنجِ بازارِ دمشق نشسته و از غریبیِ خودش عروسک به بغل گرفته و گریه میکنه تا باباش بیاد...
یعنی شب ها مردمِ دمشق هنوزم نمیشنون صدایِ بریده بریده یِ گریه یِ یک دخترِ خردسال رو؟
در راهِ شام بودن.
بی طاقت از فراق و دوریِ پدر شد.
از دوریِ پدر در راهِ شام به گریه افتاد...
نوشتن خیلی گریه کرد!
ساربانِ حرامزاده از صدایِ گریه کلافه شد...
بهش گفت اُسكُتی ياجاریَه!
ساکت شو ای کنیزک!
فَقَد اَذَّيتِنی بِبُكائِک!
با گریه هایِ خودت آزارم میدی!
خانم جان فرمود ای وای بر من! آه ای پدر! تو رو به ظلم و ستم به قتل رسوندن و حالا تو رو خارج شده از دین هم میخونن؟
فَغَضَبَ اللَّعينُ مِن قَولِها...
اون ساربانِ ملعون که این حرف رو شنید، عصبانی شد.
اَخَذَ بِيَدِها وَ جَذَبَها و رَمَی بِها
خانم جان رو کشید و از رویِ شتر انداخت
عَلَى الاَرضِ فَلَمَّا سَقَطَت غُشِیَ عَلَيها...
به زمین افتاد و وقتی افتاد، بیهوش بر زمین افتاد...
به هوش اومد اما دیگه شب حاکم شده بود. کویر نشین ها همه میگفتن کویر در شب، بسیار ترسناکه و هر لحظه امکانِ هر خطری هست. خیلی هیبت داره...
مرد که جایِ خود! دختر؟ اونم خردسال؟ چشم باز کرد و دید در تاریکیِ شب مونده و کاروان رفته...
یکم راه رفت و کمی نشست و هی باباش و عمه جانش رو صدا میزد ولی تنها مونده بود. یکم نشست و دوباره از حال رفت...
در کاروان اما نیزه یِ حاملِ سرِ مقدس و مطهرِ سیدالشهدا در زمین فرو رفت و هر چه کردن از جاش خارج نشد! به عمر بن سعد گفتن نیزه یِ حاملِ سرِ اباعبدالله در زمین فرو رفته...
گفت برید از علی بن الحسین بپرسید! رفتن خدمتِ امام سجاد و مشکلِ خودشون رو مطرح کردن.
امام سجاد فرمود برید به عمه یِ من بگید ببینه همه یِ کودکان هستن؟ شاید بچه ای گم شده باشه...
خانم جان همین کار رو کرد.
رقیه رو صدا زد اما دید رقیه جوابی نداد...
عالَم براتون بمیره دخترِ علی!
نوشت فَرَمَت زِينَب بِنَفسِها مِن ظَهرِ النّاقَه! حضرت زینب خودش رو از بالایِ شتر به پایین انداخت! یعنی اینقدر سراسیمه میخواست بیاد پایین که از شتر افتاد...
وَ جَعَلَت تُنادی واغُربَتاه! واضَيعَتاه! فی اَیّ اَرضِِ طَرَحوک وَ فی اَیّ وادِِ ضَيَعوک؟ کدوم زمین، کجا و کدوم وادی تو رو به زمین انداختن و رها کردن؟
فَرَجَعَت اِلى وَراءِ القافِلَه
به عقبِ کاروان رفت تا دنبالِ برادرزادش بگرده
وَ هِیَ تَعدو فِی البَراری حافيَه وَ الشَّوکُ تَدخُلُ فی رِجلَيها! اینقدر اضطرار داشت در پیدا کردنِ دخترِ برادرش، پابرهنه رفته بود و این خارهایِ بیابان، تَدخُل! به پاهاش میرفت!
وَ تَصرُخُ و تُنادی...
و فریاد میزد و برادرزادش رو صدا میزد...