وقتی شرایط مالی عوض شد، میتونستم بشینم و غصه بخورم…
ولی تصمیم گرفتم راهی پیدا کنم، اگه شده از صفر.
✂️ همون روزها نشستم پشت چرخ خیاطی و شروع کردم برای دوستام و همسایهها لباس دوختن.
هر لباسی که از زیر چرخ درمیومد، یه تکه امید بود. 🌈✨
پلی که منو برد به دنیای گلگلیها
بعد از لباسها، کمکم دلم رفت سمت دنیای سرویسهای آشپزخونه…
🌸🍃 همون گلگلیهای خوشحال؛ دستگیرهها، دمکنیها، پیشبندها…
همهشون شدن نقطه شروع یه مسیر تازه برای من.
: اولین قدمها در درآمدزایی
اون روزها دوخت و تولید فقط سرگرمی نبود؛ یک مسیر واقعی درآمد بود 💰🌿
دوستی داشتم که کارهام رو میبرد برای فروش بین اطرافیان.
منم یک کانال کوچیک داشتم و سفارشها رو به همهجای کشور میفرستادم 🚚🇮🇷
حس عجیبی داشت… اینکه چیزی رو با دستهات بسازی و بعد سفر کنه به خونهی آدمها ✨🏡
لذت خلاقیت
دنیای پارچهها دنیای عجیبیه…
هر رنگ یک انرژی، هر طرح یک داستان 💙🌼
هر محصول انگار تکهای از احساساتم بود که شکل میگرفت.
یک سال کامل با عشق ادامه دادم، خسته نمیشدم… چون کار بهم نیرو میداد 💪✨
ــــــــــــــــــــــــــــــ
این تجربه رو میگم برای همهی کسایی که دنبال راه درآمدن اما نمیدونن از کجا شروع کنن 🌱💫
شروع همیشه سخت نیست…
گاهی فقط یک چرخ ساده، چند پارچهی رنگی و یک ذره عشق کافیه ❤️🧵
هرکس میتونه محصول خودش رو داشته باشه. فقط باید شروع کنه.
یک سال اندی دنیای گلگلیها
🌸✨ یک سال و اندی تمام، مشغول دوختن سرویس آشپزخونه بودم.
هر روز وسط رنگها، پارچههای شاد و خلقکردنهای تازه…
راستش عاشقش بودم. همین دنیای کوچیک من، حال دلم رو خوب نگه میداشت. 🎨🧵💛
وقتی دستم گفت «دیگه نمیتونی»
بعد از یک سالو اندی ، مشکلی برای دستم پیش اومد…
⚡️ دچار تنگی کانال مچ شدم و دیگه نمیتونستم خیاطی کنم.
این برای من یعنی پایان یک عشق بزرگ.
کار به جایی رسید که حتی مجبور شدم چرخهام رو هم بفروشم…
چون هر روز نگاهکردن بهشون و اینکه نمیتونم ادامه بدم، حال دلم رو بد میکرد. 💔🧵
البته اولین چرخی رو که خریدم هنوز دارم
چرخ صنعتی ها رو فروختم
اون روزها مجبور شدم این مسیر رو کنار بذارم.
نه از روی بیعلاقگی… از روی اجبار.
و درست وقتی فکر میکردم بالاخره همهچیز آروم میشه،
زندگی باز یه فشار تازه آورد. 🥀😔
انگار باید یکبار دیگه محکمتر بلند میشدم.
یه روز با دلی گرفته، فقط گفتم:
«خدایا یه راه بزار جلو پام… من واقعاً دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
✨ همون روزها بود که جرقهی نمایندگی فروش تو ذهنم روشن شد.
اینکه محصولاتی که آدمها نیاز دارن رو تهیه کنم و خودم بفروشم.
احساس کردم شاید این، مسیر تازهی من باشه. 🌿🌟
اولین قدمهای مسیر جدیدم
شروع کردم کمکم محصولاتی که فکر میکردم مردم لازم دارن تهیه کنم…
🧼🧴🍇 مثل صابون، شامپو، شیر انگور، چهارشیر و چیزهای ضروری دیگه.
نه سرمایهی زیادی داشتم، نه امکانات بزرگ…
ولی یک «دل» داشتم که نمیخواست تسلیم بشه.
همین شد نقطهی شروع یک فصل تازه در زندگیم. 🌱✨