وقتی دستم گفت «دیگه نمیتونی»
بعد از یک سالو اندی ، مشکلی برای دستم پیش اومد…
⚡️ دچار تنگی کانال مچ شدم و دیگه نمیتونستم خیاطی کنم.
این برای من یعنی پایان یک عشق بزرگ.
کار به جایی رسید که حتی مجبور شدم چرخهام رو هم بفروشم…
چون هر روز نگاهکردن بهشون و اینکه نمیتونم ادامه بدم، حال دلم رو بد میکرد. 💔🧵
البته اولین چرخی رو که خریدم هنوز دارم
چرخ صنعتی ها رو فروختم
اون روزها مجبور شدم این مسیر رو کنار بذارم.
نه از روی بیعلاقگی… از روی اجبار.
و درست وقتی فکر میکردم بالاخره همهچیز آروم میشه،
زندگی باز یه فشار تازه آورد. 🥀😔
انگار باید یکبار دیگه محکمتر بلند میشدم.
یه روز با دلی گرفته، فقط گفتم:
«خدایا یه راه بزار جلو پام… من واقعاً دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
✨ همون روزها بود که جرقهی نمایندگی فروش تو ذهنم روشن شد.
اینکه محصولاتی که آدمها نیاز دارن رو تهیه کنم و خودم بفروشم.
احساس کردم شاید این، مسیر تازهی من باشه. 🌿🌟
اولین قدمهای مسیر جدیدم
شروع کردم کمکم محصولاتی که فکر میکردم مردم لازم دارن تهیه کنم…
🧼🧴🍇 مثل صابون، شامپو، شیر انگور، چهارشیر و چیزهای ضروری دیگه.
نه سرمایهی زیادی داشتم، نه امکانات بزرگ…
ولی یک «دل» داشتم که نمیخواست تسلیم بشه.
همین شد نقطهی شروع یک فصل تازه در زندگیم. 🌱✨
فروش رو از جایی شروع کردم که همیشه به بقیه هم میگم:
لازم نیست کانال بزرگ داشته باشی…
همین دایرهی گرمِ اطرافیان خودش یک دنیا مشتریه.
من هم اول همین راه رو رفتم؛ همون آدمهای صمیمی که خدا برام گذاشته بود کنج زندگیم. ❤️🤲
عشق خلقکردن هنوز تو دلم زنده بود
با اینکه داشتم محصولات آماده میفروختم،
اما ته دلم همیشه یه چیزی قلقلکم میداد…
من عاشق خلقکردن بودم، عاشق اینکه چیزی رو با دستهای خودم بسازم،
نه فقط بفروشم. 🎨🧵💫
همیشه احساس میکردم یه روز دوباره اون حسِ سازندگی سراغم میاد.
.
🧼💛 هر محصولی که برای دوستانم میبردم،
با مهربونی میگفتن:
«خانم ناصری ممنون، دستتون درد نکنه… شما همیشه چیز خوب برامون میارید.»
همین جملهها… همین لبخندها…
انرژی من بودن برای ادامه دادن.
دوچرخهی پسرم، اولین پیک من!
🚲💛 هیچوقت یادم نمیره…
پسرم با دوچرخهش سفارشها رو میبرد برای دوستانم.
نه پیک بود، نه بستهبندی لاکچری…
ولی یک حس قشنگی پشتش بود؛
حس شروع، حس تلاش، حس اینکه داریم از هیچ، چیزی میسازیم. ✨🌈
تا اینکه یه روز پسرم گفت: «مامان میخوام فستفود بزنم… میتونی کنارم باشی؟»
و من… مثل هر مادری که دلش برای آینده بچهش میتپه، گفتم:
«آره عزیزم… قول میدم هر روز کنارت باشم.»
چون باور داشتم وقتی یه جوون میخواد حلال کار کنه، وظیفهمه همراهش باشم. ❤️🤲🔥
.
چهار سال تمام…
صبح تا شب توی دنیای ساندویچ و برگر و هاتداگ و پیتزا بودیم.
کنار هم کسبوکار رو چرخوندیم، خسته شدیم، خندیدیم، تجربه کردیم…
اما فشار کاری واقعاً فرسودهام کرده بود.
با این حال چون قول داده بودم، هر روز کنار پسرم بودم.
این خودش یه افتخار بود برای من. 💛💪✨
کمکم پسرم قویتر شد، تصمیم گرفت جابهجا بشه و خودش مستقل کار کنه.
اونجا بود که فهمیدم دیگه نیازی به حضور هرروزهم نیست…
و راستش یک لبخندِ آروم روی دلم افتاد:
این همون چیزی بود که میخواستم…
بزرگشدنش، مستقلشدنش، راهافتادنش. 🌟🤍
همیشه یه محدودیت بزرگ جلو روم بود…
همسرم اجازه نمیداد بیرون از خونه کار کنم 😔🚪
اما نگذاشتم این «نه» تبدیل بشه به سدِ رویاهام. ✨🕊️