تو دوره بهمون میگفتن: اگه محصول ندارید «نماینده فروش بشید.»
ولی دل من یه ساز دیگه میزد…
میگفتم من میخوام چیزی بسازم،
یه محصول که “مال خودم باشه” 🛍️✨🔥
توی همین فکرها و دودلیها بودم…
انگار یه اتفاق مهم داشت کمکم شکل میگرفت
بدون اینکه بدونم داره سرنوشت من رو عوض میکنه 💫🕊️
همسرم جنوب کار میکرد و هر بار که میاومد،کلی خرما و ادویه برامون میآورد…
فلفل سیاه، فلفل قرمز، زردچوبه 🌶️✨
همون سه تایی که سالها مثل خیلیهامون باهاش غذا میپختیم.
یه روز توی فستفود، از همین ادویهها استفاده کردم…
دوستها گفتن: «چه عطری! چه طعمی! برامونم میاری؟»
همونجا یه جرقه توی دلم روشن شد 🔥👀
.
ما هر هفته یه کلاس داریم به نیت سلامتی حضرت ولیعصر (عج) 🌿🌸
جمع صمیمیای که خدا توفیقش رو داده و من هم سخنران مهدوی جمعمونم.
اون هفته ادویهها رو برای دوستان بردم کلاس…
همین که بازش کردن، بوی جنوب پیچید
و چشماشون برق زد 😍✨
یکی از دوستان رو به من کرد و گفت:
«خانم ناصری… ادویه پلویی نداری؟»
همین یه جمله…
شد نقطهی عطف مسیر زندگی من ✨🔻➡️✨
اگر وارد کانال از آشپزخونه تا درآمد شدی، اگر رسیدی به ادویهکده چیلی…
بدون که اینا اتفاقی نیستن.
آدم وقتی در مدارش باشه—باور، نیت، تلاش—خدا نشونهها رو جلو پاش میریزه 🌟
من خیاطی رو از دست دادم…
اما یک دنیا ادویه به دست آوردم.
هر عطر، هر رنگ، هر بستهای… یادآور یک نشونهست.
بین همهی کارهای روزمرهمون، یک وظیفه هست که هیچوقت نباید فراموش بشه…
وظیفهی یک شیعه نسبت به امام زمانش.
یکی از بزرگترین وظیفهها همین برگزاری مجالس دعاست؛
همین جمع شدنها، همین «اللهم عجّل لولیک الفرج» گفتنها…
همینها دنیا رو روشن نگه میداره 🌙💫
هر سهشنبه، توی اون جلسه دعا، قلبم آروم میشه…
انگار هم کار دنیا رو انجام میدم، هم کار آخرت رو.
قصهی شروع ادویهکده چیلی چیزی نبود جز یک نشونه الهی…
خیاطی تموم شد، اما مسیر تازهای باز شد.
جلسه دعا… یک درخواست کوچک… یک میز ساده… و یک مسیر بزرگ.
امروز اینها رو مینویسم برای زنهایی که دنبال روزنه امیدن؛
گاهی خدا از دل سادهترین لحظهها… بزرگترین درها رو باز میکنه 💛✨
..بقیه داستان بمونه برای فردا
ان شاالله فردا اموزش رایگان براتون میزارم چشم از کانال برندار 🥰