اون روز بعد از نماز
از ته دلم دعا کردم
نه با عجله
نه از سر عادت
از سر ناتوانی…
از سر توکل…
🧭✨
به خدا گفتم:
«من نمیدونم کجا باید برم
اما تو میدونی
من قدم برمیدارم
تو جهت رو نشونم بده»
یه تصمیم ساده بود،
ولی همون لحظه نمیدونستم
قراره همین ظرفها
شروع یه مسیر تازه باشن 🤍🌱
🤍🌿
من عمیقاً باور دارم
وقتی باور آدم درسته
و دلش به خدا وصله
خدا نشونهها رو سر راهش میذاره
آروم…
دقیق…
درست همونجا که باید 🌶️✨
.
❤️🕊️
اون روز
بازار فقط بازار نبود
مسیر هدایت بود
جواب یک دعا بود
و شروع یک داستان تازه…
🤍🫙
تا اون روز، دنیای ادویه من خیلی کوچیک بود:
فقط فلفل سیاه، زردچوبه، ادویه کاری…
هیچوقت عاشق این دنیای رنگی و خوشبو نشده بودم 🌈✨
💡🌱
اما وقتی اون مغازه و اون همه ادویه رو دیدم
یه حس عجیب و آرامشبخش پیدا کردم
و گفتم: «بزن، اینها رو بخر» 🫙💛
🌟✨
همون لحظه بود که دلم قرص شد
و اولین قدم واقعی برای شروع مسیر ادویهها برداشته شد 🌶️💫
🌶️🏬
برای اولین بار بود که یه مغازه اینقدر بزرگ، شاید حدود ۱۵۰ متر
پر از ادویههای متنوع دیدم:
ادویه پلویی، قیمه، ماهی، سبزیجات… و کلی ادویه دیگه 🌿💛
💭✨
همون سؤال دوستم توی ذهنم زنده شد:
«ادویه پلویی داری؟»
رفتم جلو و از آقای فروشنده پرسیدم:
«ببخشید، شما ادویه پلویی هم دارین؟»
.
ان شاالله بقیه مسیری کاری در روزهای آینده
شب خوش رفیق جان 🥰