🎯شرح حال آسیب دیدگان فرقه ی حلقه
🔴 آسیب دیده شماره (۲۳)
♦️آقای هادی -ج
نماز اول وقت و زیارت درمانم کرد
سه سال پیش بود.و یک سالی هم من سر این کلاس ها میرفتم. اینطوری بود که یکی از دوستان زنگ زد و گفت که کلاسی رو پیدا کرده و خیلی خوبه و اینکه توش از خدا میگن و راه رسیدن به عرفان و اینها.و خیلی تعریف کرد
منم که از این کلاسها خوشم میومد، سریع قبول کردم.هدف؟ عرفـــــــــان.شایدم کمی کنجکاوی و خب حقیقتش اینه که من از زندگی کسلکننده روزمره و عادی بسیار خسته هستم
بسیاری هستند که به همین زندگی و گشت و گذار، تفریح، دیدن مکانهای جدید قانع هستند.زندگی برای اونها زیباست.برای من با وجود باور به ماورالطبیعه زیباست و الا این زندگی ارزش فکر کردن نداره
با این تفکرات وارد این ورطه شـــــــــــــدم. چند جلسه اول حیرتآور بود.حرفهای جدید، کارهای جدید.مشتاقانه منتظر کلاسهای بعدی و ترمهای بعدی بودیم.ترم اول با تئوری و علاقهمندکردن ما به حلقهها گذشت.و استاد وعده ترم دفاعی (یکی از ترمهای مهم) رو به ما داد و میگفت که این زودهنگام هست و فقط به خاطر علاقة ما به ما این رو میگه.اون ترم که رسید، همه چیز رنگ دیگهای به خودش گرفت
در اولین جلسه،در خودم حالت عجیبی حس کردم و شروع به خندههایی کردم که معمولاً به اون پیش دوستان معروف بود. دور یه میز بودیم، همه با تعجب به من نگاه میکردن، استاد بلند پرسید «اسمت چیه؟» و میگفت..عجب جن خندهرویی هستش!
من به خنده ادامه میدادم و حقیقتاً دست خودم نبود و ناگهان قطع شد! و دیگه هیچوقت از اون سال نتونستم اونطوری بخندم و فهمیدم که واقعاً دارای قدرتهایی هستند این جماعت!
مشکل من از شب همون روز شروع شد.در اتاق تنها بودم.در دفتر کارم میخوابیدم. کسی اونجا نبود.احساس کردم که صورتم از حالت عادی داره خارج میشه.گونههام، لبهام.همه صورتم داره بهشدت تکون میخوره؛ جوری که انگار یه موجود مثل این فیلمها میخواد از زیر پوست صورتم بزنه بیرون و راه خودش رو باز کنه! هم کنجکاو بودم و هم.کمی متعجب.به سمت آینه رفتم.چشمهام داشت از حدقه میزد بیرون.نشستم.یه آن گفتم «تو کی هستی؟» لبام جنبید.گفت: من یه جنم!
خیلی هیجانانگیز بود. خیـــــــــــــلی.برای اولینبار با یه موجود ماروالطبیعه صحبت میکردم.لبام جنبید.گفت: من تورو دوست دارم! و مداوم این رو میگفت.گفتم: تو از کی با منی؟!
گفت: خیلی ساله.شاید 20 سال پیش.به زمان شما انسانها
گفتمان ما طول کشید.تا 4 صبح.ماه رمضان بود.گفتم: من رو برای نماز صبح بیدار کن! و طوری وانمود میکرد که یعنی من دوست خوب تو هستم و این کار رو میکنم و من گمانم این بود که این موجود دوست منه.
ولی اشتباه فاحشی بود.من با یک هیولای وحشتناک هم داستان شده بودم.روزگارم سیاه شد... بهشدت آزارم میداد... تطمیع میکرد.اگر نمیشد.تهدید میکرد به همهچیز فحش میداد.یه بار گفت: خدای من شیطانه و میخوام تورو بکشم
میگفت: با من باش تا بهترین دخترهای تهران رو برات بیارم تا التماست بکنند. ثروتمندت میکنم.حتی در خواب به من پیشنهاداتی میدادند که نشون میدادند جیبهام پر پول شده، ولـــــــــــــــی خداوند سرنوشت دیگهای رو برام رقم زده بود!
روزگار همینطور بود که به عنایت امام حسین (ع) نماز اول وقت رو شروع کردم.به پابوس حضرت معصومه (سلامالله علیها) رفتم...حالم خیلی بهبود پیدا کرد.الان از من ناامیده و من البته به مکر و حیلههاش آگاهتر شدم و خداوند رو شکر میکنم که این موجود حقیر شده و البته هر لحظه با منه؛ حتی الان که مینویسم در جنبوجوش! خداوند وعده یاری داده به کسانی که به اون اعتماد و اعتقاد پیدا بکنند.
این عرفان هرگز مقصدش خدا نیست.چون اگر بود باید جلوههای اون مشخص میشد. چیزی که نهایتاً شما به اون میرسید، خودپرستی و سپس شیطانپرستی (با هر اسم و با هر قالبی) هست.
طاهری رو من شخصاً نه دیدم و نه باهاش ارتباطی داشتم.استادمون از شاگردان برجستهاش بود و سفرهای متعدد اون رو ظاهراً از خودش یا از جایی دیدم که این کار رو انجام داده.درست به خاطر ندارم.ولی اون (طاهری) در واقع دو چهره داره.یکی اینکه میگه: من نه! بلکه انرژی کیهانی!
دوم اینکه میگه: از طریق من (بالاخره کارتون به من میافته) به کیهانی
و این البته از نوعی قدرتطلبی و خودپرستی ناشی میشه.که طرفداران این نوع عرفانها هرگز از اون خلاصی ندارند و به نوعی خودخواهی دائم گرفتار هستند.اگر چه چیزی نمیگن، ولی تمام افعال اونها در جهت جلوهدادن خودشون هست.
اونها دچار یه جور جنون دوستداشتن به طاهری هستند.. و به هیچ عنوان حاضر به دست کشیدن از اون نیستند.. یه جور مسخشدگی شدید در اونها وجود داره...
#شرح_حال_شماره_۲۳
#فاطمه_میرزاییان
#عرفان_حلقه
#محمد_علی_طاهری
ایتا:
https://eitaa.com/asibehalghe
تلگرام:
https://t.me/joinchat/QnXfxSQopNfRPYqj
🎯شرح حال آسیب دیدگان فرقه ی حلقه
🔴 آسیب دیده شماره (۲۴)
♦️ آقای حمیدرضا -خ
یکی از دوستانم مدعی یافتن یک استاد عرفان شد و بنده را به پیوستن به این گروه تشویق نمود.
استدلالها و اصولی که استاد مدعی بود، منطقی به نظر میرسید. عنوان اولین دوره کلاسهای ایشان فرادرمانی میباشد که طی آن مدعی درمان بیماریهای جسمی و روحی میشوند. بنده هم که بیماری جسمی داشتم، مشتاق شدم. ایشان مدعی هستند که قوه درمان کنندهای که به ایشان تفویض شده است، شعور و هوشمندی الهی میباشد و ایشان با درنظر گرفتن نام شخص، این نیرو را به شخص بیمار نیز تفویض میکند تا به درمان ایشان بپردازد و هیچ تلاش یا ذکری لازم نیست.
از بنده خواسته شد که دو موقع در روز در آرامش دراز بکشم و منتظر ورود این نیروی شعور الهی باشم.موقع بستن چشمها عمدتاً نور بنفش و گاهی هم سبز دیده میشد که با تمرکز به آنها حس خلسه و آرامش حاصل میشد و گاهی احساس میکردم چیزی میخواهد وارد سرم و گاهی هم شکمم بشود. اندکاندک شدت نیرو بیشتر شد؛ طوری که هر موقع چشمها را میبندم به جای رنگ قرمز طبیعی پشت پلک، نور بنفش دیده میشود.
مدتی حس خوب و شادی داشتم؛ اما از همان ابتدا احساس میکردم پشت این ظاهر آرامشبخش که گاهی طعم تخدیر یا حتی مسخشدن میداد یک جای کار اشکال دارد.
از شبی که تصمیم گرفتم دیگر دنبالهروی این گروه را نکنم، حملاتی توسط یک نیروی مرموز در حال انجام بود. در شب اول اندکی قبل از اذان صبح، صدای وحشتناک و بلند شیپورهای متعددی شنیده شد. احساس میشد که چند نفر حضور دارند و باشدت تمام در شیپورها میدمند؛ درحالیکه میخندیدند و از این آزار و اذیتکردن لذت میبردند.با ترس وحشتناکی از خواب پریدم. سرتاپای وجودم میلرزید و عرق سرد فراوانی بر تمام بدنم نشست. در حال شگفتی و تفکر برای درک ماجرا به خود دلداری میدادم تا ترس رفع بشود. اما در یک لحظه احساس کردم که روحم مثل آهن، جذب یک آهنربای بسیار قوی شد؛ سپس صدای زنگ شنیده شد و بعد از آن در یک تونل با نور بنفش بهسرعت در حال حرکت به سمت بالا بودم که ناگهان با مشاهده یک نور سفید حرکتم متوقف شد و روح به بدنم بازگشت.
در شب دوم دقیقاً در لحظه اذان، شخصی انگشت پای مرا گرفت و با صدای بسیار چاپلوسانه گفت: بلند شو روشنفکر! با این کار میخواست اعتماد مرا جلب کند: وقت نماز و لحن گرم! اما به لطف خدا، چهره کریه و مکر عمیقش در دم در عمق وجودم فهم شد.
در شب سوم انگار کسی سعی داشت بهشدت مرا بترساند و بنده مقاومت میکردم. از آن شب به بعد شبها به محض اینکه پلکم سنگین میشد، انگاری کسی مرا شدیداً تکان میداد تا نخوابم. حرکت چیزی را از پاهایم به سمت بالا حس میکردم. چنانچه به پهلوی راست یا چپ میخوابیدم حرارت شدیدی را در پشت سر، پهلوها، شکم، روی سینه و پیشانی حس میکردم. اوضاع در هنگام خوابیدن به پهلوی چپ بدتر است. حرارت شدیدتر و گاهی چهرههای کریه هم دیده میشود. فقط وقتی رو به سقف میخوابیدم، اندکی آرامش داشتم. وقتی دست بر سر میگذارم و آیه 83 سوره عمران (افغیر دین الله یبغون و له اسلم من فی السموات و الارض طوعا و کرها و الیه یرجعون) را محکم و با صلابت میخوانم، از شدت حرارت برای لحظاتی کاسته میشود. اما دوباره باز میگردد.
شبی متوسل به حضرت ابالفضل العباس (ع) شدم و ذکر مشهور «یا کاشف الکرب عن وجه الحسن اکشف کربی به حق اخیک الحسین» را به تعداد زیاد گفتم (بیشتر از 133 مرتبه). آرامش بسیاری حاکم شد. تنها گاهی حسی شبیه گزیدگی پشه در بعضی بخشهای بدنم مخصوصاً در سمت چپ بدن داشتم. آن روز پس از چند شبانهروز توانستم چند ساعتی بخوابم و بهسرعت درهای نورانیت برایم باز شد.
دعاهای اینجانب طراوت اولیه را نداشت. انگار کسی یا چیزی بین بنده و دلم یا روحم حائل شده بود. موقع وضو شیطنت میکرد و دست مرا زیر آب میبرد تا برای شستوشوی دستها سه بار آب بریزم (در فقه بار اول واجب، بار دوم مستحب و بار سوم حرام است). روی سیستم عصبی بنده بهشدت کار میکرد تا «پانیک» (ترس شدید) ایجاد کند و مرا از اقرار به یگانگی خدا باز دارد. به لطف خدا همواره گفتم «الله الله ربی لا اُشرک به شیئا».
یک بار موقع خواب کسی را دیدم کنارم که بهشدت و با علاقه وافر از بنده تعریف و تمجید میکرد. لحن بسیار مهربان، گرم و قانعکنندهای داشت. از لطف خداوند پی بردم در حال وسوسه برای قراردادن عجب و کبر در وجود بنده بود. قانعکردن و استدلال با نفس برای رفع آن بسیار دشوار بود. شاید چند ساعتی مدام در حال نصیحت خود بودم.
موقع نماز انگار نیروی میخواست پاهای مرا از زمین بلند کند. وقتی دستها را برای عمل قنوت به سمت بالا حرکت میدهم. حس میکردم دستهایم از مسیری پرحرارت عبور میکند. موقع تشهد احساس بسیار بدی به من دست میداد. انگار کسی درونم بهشدت از شنیدن آن عصبانی میشد.
♦️ گاهی موقع ذکر «لا اله الا الله وحده لاشریک له» عبور حرارتی همراه با مزه بسیار تلخ را از گلویم حس میکرد
موقعی نمی گذاردم و ذکر را ادامه میدادم و این حالت نیز مرتفع میشد. همواره در حال حمله و ترساندن اینجانب بود، مخصوصاً موقع نماز، خواب و ذکر. اگر اذان و اقامه قبل از نماز گفته میشد، حملات نیز کمتر میشد. ذکر هوالقائم الدائم و هو الدائم القائم نیز این احساس را داد که یک حرارت سمی از سرم در حال ترک ذهن بود. یک بار این دعا را که برای پناه بردن به خدا از شر ابلیس است خواندم:
«اللهم ان ابليس عبد من عبيدک يراني من حيث لااراه وانت تراه من حيث لايراک و انت اقوي علي امره کله و هو لايقوي علي شيء من امرک اللهم فانا استعين بک عليه يا رب فاني لاطاقة لي به ولاحول ولاقوة لي عليه الابک يا رب اللهم ان ارادني فارده و ان کادني فکده والکفني شره واجعل کيده في نحره برحمتک يا ارحم الراحمين و صلي الله علي محمد و اله الطاهرين»
پس از آن در دوردستها انگار کسی (خود ابلیس رجیم بود!) را صاعقه زده باشد، فریادی از تمام وجود کشید و از آن موقع حال بنده کمکم با هدایت خداوند و ادعیه و قرآن و باور به این آیه که فرمود: وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (ما راههای خود را به کسانی که در راه ما تلاش کنند نشان خواهیم داد) رو به بهبود نهاد.
هنگام قرائت دعای سیفی_صغیر بهشدت حمله میکرد. انگار با ترساندن میخواست بنده را از خواندن منصرف کند؛ ولی به لطف خدا کاری از پیش نمیبرد. مضمون این دعا عمدتاً خواست توحید، نجات از شرک و البته غلبه و هیبت است. او را بسیار متنفر از سوره یاسین یافتم. به قرآن لگد میزد! ولی سوره را تا آخر میخواندم و به حضرت فاطمه زهرا (س) هدیه میکردم. شبی که دعای ناد علی کبیر را هفت بار خواندم، حس کردم برای همیشه رفت. همه جنیان و شیاطین از اسم علی وحشت بسیار دارند؛ و الحق که امام قهار رئوف صد البته و بی شک منجی من الهلکات است.
میگفت که مرا رها نخواهد کرد. پاسخش دادم که: کل شیء هالک الا وجه ربک ذوالجلال و الاکرام (همه چیز نابودشدنی و رفتنی است؛ جز چهره خدای صاحب جلال و بخشش).
این یک مبارزه است و در آن نباید ترسید. شیاطین فقط میتوانند وسوسه کنند و هرچه میگویند فریب است و خداوند راه تسلطی را توسط شیطان بر مخلوق محبوبش یعنی انسان قرار نداده است.
#شرح_حال_شماره_۲۴
#پایگاه_تخصصی_نقد_عرفانهای_کاذب
#فاطمه_میرزاییان
#عرفان_حلقه
#محمد_علی_طاهری
#آسیب_عرفان_حلقه
#فرادرمانی_شیطانی
کانال ایتا:
https://eitaa.com/asibehalghe
کانال تلگرام:
https://t.me/joinchat/QnXfxSQopNfRPYqj
🎯شرح حال آسیب دیدگان فرقه ی حلقه
🔴 آسیب دیده شماره (۲۵)
♦️خانم مریم -پ
فقط اتصال به حلقه فرادرمانی، بدون شرکت در کلاس
من در دوره های کلاسهای عرفان حلقه شرکت نداشتم وبا توجه به حضور یکی از نزدیکانم در این کلاسها برای یک بیماری جسمی، از ایشان فرادرمانی می گرفتم.
در همان دوره های اول بهشون گفته بودند می توانند فرادرمانی را روی افراد انجام دهند. من هم با تصور اینکه این روش یک نوع انرژی درمانی است از آن استقبال کردم و این شروعی بود بر ایجاد مشکلات روحی من .
اونها می گفتند این موجودات غیر ارگانیک هستند که سبب ایجاد بیماری در بدن انسانها می شوند و باید آنها را با دادن فرادرمانی و تشعشعات دفاعی از خود دور کرد و من ناغافل از اینکه دارم در واقع راه را برای نفوذ شیاطین به خودم باز می کنم.
در ابتدا وجود موجوداتی غریب را حس می کردم که با من صحبت می کردند ( به گفته عرفان حلقه ای ها این موجودات در بدن انسانها هستند و ما آنها را رو می آوریم و کم کم آن ها را دور می کنیم درحالیکه عکس آن است) .
در عین حال نیز حالات معنوی خوبی (درظاهر) در من ایجاد شده بود و نمازهایم را با تمرکز کامل و بدون حواس پرتی می خواندم و احساس پاکی و نشاط خاصی داشتم، ناغافل از اینکه این دامی بود برای کشاندن و جذب من به این مسیر و راهی برای باز شدن پایم به این کلاسها.
کم کم با صحبت هایی که با فرد فرادرمانم می کردم و مطالعاتی که کردم بوجود تناقضاتی بین گفته ای عرفان حلقه و قرآن پی بردم و از آن به بعد دیگر نخواستم ادامه دهم.
از آن زمان بود که مشکلاتم پیچیده تر شد. شبها کابوس می دیدم و بارها با فریاد از خواب می پریدم و روزها این موجودات خبیث مدام در گوشم وز وز می کردند و حرفهای بی ربط می زدند و موقع دعا و زمانیکه سر بر سجده داشتم تلاش می کردند تمرکزم را بهم بریزند.
برای فرزندم هم ایجاد ناراحتی می کردند بطوریکه گاهی کودکم به هنگام خواب فریاد می کشید و از خواب می پرید.
با اینکه هنوز وجود شان را حس می کنم ولی به امید خدا و لطف و عنایت او و با مداومت به خواندن قرآن و مراقبت از اعمالم تا جا ییکه توانستم کم کم رفتاراین موجودات را تحت کنترل در بیاورم و به دریافتهایی برسم که قبلا فاقد آن بودم
فاطمه میرزاییان
#شرح_حال_شماره_۲۵
#پایگاه_تخصصی_نقد_عرفانهای_کاذب
#فاطمه_میرزاییان
#عرفان_حلقه
#محمد_علی_طاهری
#آسیب_عرفان_حلقه
#فرادرمانی_شیطانی
کانال ایتا:
https://eitaa.com/asibehalghe
کانال تلگرام:
https://t.me/joinchat/QnXfxSQopNfRPYqj
🎯شرح حال آسیب دیدگان فرقه ی حلقه
🔴 آسیب دیده شماره(۲۶)
♦️ آقا...از تبریز
توضیح: این متن را یکی از هموطنان تبریزی برای ما ارسال کرده است. به گفته خواهر و برادر شخص ذکرشده در متن، ایشان متأسفانه هماکنون در بیمارستان روانی بستری هستند.
با سلام
آنچه در زیر می خوانید سرگذشت برادرم است که در طول 2 سال شرکت در کلاسها برایش رقم خورد:
برادرم با اصرار تعدادی از فک و فامیل که خود در کلاسها شرکت می کردند وارد حلقه شد. اگرچه از نظر تحصیلات آکادمیک چیزی در چنته نداشت ولی انسانی باهوش و علاقه مند به یادگیری بود و متاسفانه روحیه ماجراجویی بالایی که داشت او را بیشتر وسوسه کرد تا وارد کلاسها شود.
اوایل چیز غیر عادی وجود نداشت. او صحبتهایی می کرد که نشان می داد حلقه چیز بدی نیست. از قدرت نهفته انسان در حل مشکلات می گفت و اینکه چگونه انسان در زندگی ماشینی و روزمره اش از فطرت انسانی خود دورشده و خود را از مسیر کمال گمراه می کند .
از آنجاییکه دوست داشت مرا متقاعد کند که در کلاسها شرکت کنم سعی می کرد چهره ای زیبا به آن ببخشد و از امتیازاتش برایم تعریف می کرد که چگونه چشم بصیرتش باز شده و حتی عادات بد زندگی را براحتی کنار گذاشته و بیماریها و مشکلات جسمی اش را تنها با ارتباط گرفتن مرتفع می کند.
او کم کم مدعی شد که می تواند با استعانت از «هوشمندی» انسانها را درمان کند . اما این وضعیت دیری نپایید و او در ملاقاتهای بعدی مدعی شد که نیروی خارق العاده کسب کرده و می تواند کارهایی انجام دهد که انسانهای معمولی از انجام آن عاجزند. او حتی مدعی می شد که می تواند فکر افراد را بخواند و یا از دیده ها پنهان شود (طبق گفته برخی مسترها او با اجنه ارتباط برقرار کرده و از امکاناتی که برای تسخیر او برایش داده اند استقبال کرده است)
دوستانش که قبلا با علاقه صحبتهایش را گوش می دادند کم کم او را طرد کردند. چرا که حرفها و کارهایش آنها را نگران و بعضا وحشت زده می کرد .
برادرم خود را قدرتمند تصور می کرد و می گفت می تواند چهره واقعی انسان ها را ببیند که به گفته او خیلی ها چهره ای زشت و کریه دارند و در واقع جن هایی بهظاهر شبیه آدم هستند. دیگر براحتی می شد تشخیص داد که او آن آدم همیشگی نیست .او سیگار کشیدن را نیز که ترک کرده بود مجددا شروع کرد. از نظر اطرافیان، او آدم مرموز و ترسناکی شده بود؛ چراکه حرفهای عجیب و غریبی می زد. او از توانایی هایی حرف می زد که نه تنها برای اطرافیان قابل قبول نبود، بلکه بیشتر نگران کننده بود. اگر چه سعی می شد این نگرانی ها پنهان شود و کسی چیزی به رویش نیاورد .
اما بطور ناگهانی وضعیت روحی برادرم بهم ریخت. حرفهای نامربوط می زد و کارهای عجیب و نامتعارفی انجام میداد که دیگر نمی شد نادیده گرفت و به روی خود نیاورد در طول کمتر از یک هفته وضعیت روحی اش بحرانی شد و مسترها از وی قطع امید کردندو با این بهانه که او خودسرانه وارد شبکههای منفی شده و توسط اجنه تسخیر شده، دیگر نمی توانند به ارتباط بدهند و خیلی راحت خود را کنار کشیده و برادر بیچارهام را بحال خود رها کردند.
از آنجا که رفتارهایش غیرقابل پیش بینی شده و هر لحظه امکان انجام اعمال خطرناک میرفت و در نهایت با مشاوره چند روانپزشک حاذق چارهای جز بستری نمودنش برایمان نماند.
با همکاری نیروی پلیس و عوامل تیمارستان و در میان اشک و اندوه فراوان برادر نازنینم را تحویل تیمارستان دادیم. حتی تصورش هم برایمان سخت بود؛ ولی دیگر خیلی دیر شده بود .
"سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست "
و متاسفانه برادرم بدجوری در دام این حلقه شوم گرفتار شد.
فاطمه میرزاییان
#شرح_حال_شماره_۲۶
#پایگاه_تخصصی_نقد_عرفانهای_کاذب
#فاطمه_میرزاییان
#عرفان_حلقه
#محمد_علی_طاهری
#آسیب_عرفان_حلقه
#فرادرمانی_شیطانی
کانال ایتا:
https://eitaa.com/asibehalghe
کانال تلگرام:
https://t.me/joinchat/QnXfxSQopNfRPYqj
🎯شرح حال آسیب دیدگان فرقه ی حلقه
🔴 آسیب دیده شماره(۲۷)
♦️ سلام,من چند سال پيش با يه خانم توي اينترنت اشنا شدم ،كه به من در مورد عرفان حلقه توضيح داد.من اصلا نميدونستم چي هست.اون خانم ميگفت من بچم رو از اين طريق شفا گرفتم.وازمن اسم خودم و مامانم رو پرسيدو گفت كه بخوابم وتمركز كنم روي خودم.
ولي من دقيقا بعد از اون سال يك ادم ديگه اي شدم.اصلا خودم نبودم.زندگيم از هم پاشيد.كنترل كارهام دست خودم نبود.نميدونستم واسه چي اصلا من اينطوري شدم.تا اينكه چند شب پيش با كانال اديان آشنا شدم.اونجا در مورد عرفان حلقه توضيح داده بودنمن اصلا زياد جديش نگرفتم.
من الان حالم خيلي بهتر شده ولي وقتي به گذشتم فكر ميكنم كه چرا اينطوري پرخاشگر گستاخ شده بودم وچرا اصلا هيچكس رو نميديدم وفقط خودم رو ميديم عذاب وجدان ميگيرم من يه شبه ادم عجيبي شدم.
كه حتي به مدت يك سال نماز وروزه هام رو كنار گذاشتم.وداشتم اعتقاداتم رو از دست ميدادم.من ديگه زندگيم رو از دست دادمو اين خيلي بده.من انقدر با شوهرم بد شده بودم كه تحمل نداشتم توي خونه ثانيه اي ببينمش.
از اینجا شروع شد که من توي يك سايت عضو بودم به اسم ني ني سايت اونجا از طريق خيلي مادرها كمك ميگرفتم واسه بزرگ كردن پسرم.من عضو اون سايت بودم از زماني كه پسرم رو باردار بودم.بعد چشمم به يه كلوپ افتاد كه يه خانم راه انداخته بود وميگفت از اين طريق بچه اش شفا پيدا كردهومن هم خيلي سنم كم بودتازه ١٩ سالم بود كه حامله بودم
اونجا از اقايي به اسم طاهري ميگفت.وخيلي ازشون تعريف ميكردچون دقيقا بعد از اينكه اون من رو اتصال داد به حلقه من ديگه حتي به اون سايتم نرفتم،يه شماره هم يادمه از خودش بهم داده بود كه من هر چند وقت يك بار باهاش تماس ميگرفتم
وقتي ديدم كه ميگه بچش خوب شده،منم دردهاي شديد استخواني داشتم،گفتم شايد منم بتونم خوب شممن مدام به شوهرم شك ميكردم مثل ديونه ها شده بودم،اصلا حالت هاي درستي نداشتم .به شدت ميترسيدم احساس ميكردم هميشه كسي توي خونم هست
من حتي ديگه به بچه ام هم رحم نميكردم من كه يك لحظه بدون بچه ام ميمردم،واسش غذا درست نميكردم طفلي كوچولوي من با اون دستهاي كوچولوش خودش ميرفت قابلمه رو از روي گاز برميداشت وبا دست غذا ميخورد ومنم نگاهش ميكردم واصلا واسم مهم نبود.الان كه دارم به رفتاراي گذشتم فكر ميكنم از خودم خجالت ميكشم
ولي الان خيلي حالم خوب شده واين خوب شدن رو مديون نماز وقران هايي كه خوندم هستم.ولي از دوري شوهر وفرزندم دچار افسردگي شديد شدم.به حدي كه الان نزديك ٣ ماهه از خونه بيرون نرفتم.
من شوهرم رو دوست داشتم عاشقش بودم،بدون اون حتي يك ثانيه نميتونستم نفس بكشم.نميدونم چيم شده بود من مدام دستاش رو با ناخنم خراش ميدادم اذيتش ميكردم.
ولي باور كنيد اصلا حالاتم دست خودم نبود.من يه دختر اروم ودرس خون بودماصلا كاري به كسي نداشتم به يه شبح تبديل شده بودم به بدترين ادم بعد روز به روز اخلاقم با شوهرم بدتر شد.كه كار به جايي رسيد كه خودم بهش پيشنهاد جدايي ميدادم ،من اصلا بچم رو نميديدم،الان هم دچار تيك هايي هستم كه از همون سال بامنه مدام دست چپم رو تكون ميدم و با دهانم يه صدا در ميارم.
كه وقتي جايي هستم همه فكر ميكنن من دارم با كسي حرف ميزنم.
يك بار دست به خودكشي زدم وچند بسته قرص خورده بودممن دوست داشتم مدام توي پارتي با دوستام برم وبه شوهرم هم چيزي نگم.يك با هم با مامانم رفتم پيش يه خانم استخاره قران بگيرم خانمه ميگفت موكل داره.اخه يه چيزايي از روي قران ميگفت كه ادم تعجب ميكرد.به منم گفت تو يه جن بد شكل باهاته كه من ميتونم ببينمش،من خيلي ترسيدم.
وقتي شوهرم رو نميديدم دلم واسش وحشتناك تنگ ميشد،ولي وقتي ميومد پيشم به حدي ازش متنفر ميشدم كه دوست داشتم بميره وهيچ وقت خونه نياد.
الان هر شب نماز شب ميخونم واز خدا ميخوام كمكم كنه،ولي من هر چند وقت يك بار يه هاله هايي توي خونمون ميبينم احساس ميكنم يكي از جلوم رد ميشه.تجربه خودم برای شما گفتم خوشحال ميشم ديگران بخونن ودرس بگيرن و مثل من بچگي نكنن.
فاطمه میرزاییان
#شرح_حال_شماره_۲۷
#پایگاه_تخصصی_نقد_عرفانهای_کاذب
#فاطمه_میرزاییان
#عرفان_حلقه
#محمد_علی_طاهری
#آسیب_عرفان_حلقه
#فرادرمانی_شیطانی
کانال ایتا:
https://eitaa.com/asibehalghe
کانال تلگرام:
https://t.me/joinchat/QnXfxSQopNfRPYqj