ایران یعنی ایستادگی برابر زورگوها✊️
💬 میدل ایست آی نوشت:
🔺️این مردم در برابر اشغالگری یا تکبر تسلیم نمیشن، بلکه در عوض، عزت جمعی خودشون رو آشکار میکنن. این قدرتیه که قابل اندازهگیری نیست.
🔺️ترامپ با خروج از توافقات و شروع درگیری، باد کاشته بود و اکنون با بحران انرژی جهانی، شکست استراتژیک در تنگه هرمز و بیثباتی داخلی در آمریکا، در حال درو کردن طوفانِ ناشی از اون سیاستهاست.
🔺️ایستادگی ایران، جرقهای برای بیداری احساسات ضداستکباری در کل منطقه شده. تکبر دولت ترامپ باعث شده تا ملتهای منطقه، ایران رو نه به عنوان یه تهدید، بلکه به عنوان نماد ایستادگی در برابر «قلدری جهانی» ببینن.
کانال اخبار انفجاری
✨کانال اَصیـــــلا
🇮🇷@asilla
گردنبند مینا، پشت درختهای زیتون دانشگاه
✍️ نویسنده : فاطمه حاجیعبدالرحمانی
📷 عکاس : فرزانه نجفی
منتظر رسیدن روز رنگی بودم. بهار هر سال دانشجوها به جای لباس مشکی و جین، خوشرنگترین و شادترین لباسشان را میپوشیدند. دانشگاه پالتی میشد که قطرههای رنگ رویش حرکت میکردند. دم در دانشکده شلوغ میکردیم تا نزدیک استاد بایستیم و ردیف اول. همکلاسی عکاسمان لب پنجره طبقه سوم، مینشست، پاهایش را آویزان میکرد و شاتر میزد. بعدش دور استاد گرد میگرفتیم و خاطرههایش را تعریف میکرد. قطرههای رنگپخش میشدند سمت سلف و مسجد و کتابخانه مرکزی. این رسم هر بهار صنعتی بود.
امسال منتظر چیز دیگری بودم؛ جنگندههایی که به رسم وقت سحر پیدا میشدند. شیشهها میلرزیدند و بر خلاف رسم هر شب، فکر نکردم مارا هم میزند یا نه. به ساختمان آجری رنگ دانشگاه فکر میکردم که سنگرشکنهای نحس رویش خیمه زدند. به پالت خاکستریای که اثری از نقطههای رنگی نداشت.
حالا در سکوت خیابانی که همیشه پر از صدا بود، پشت نوار زرد ایستادم. رنگ خاکستری از همینجا شروع میشد. سوالی در سرم رژه میرفت که رامبد خانلری کاشتش.
از دوستی نقل میکرد : بعد از فوت مادر، خواهرم خیلی بیتابی میکرد. خاله گردنبند نقره مینای مادر را بهش داد. از آنروز مادر خواهرم انگار توی آن گردنبند زندگی میکرد. شمایل دخترک قاجاری رویش لبپر شده بود. گفته بودند استاد میناکاری در بازار اصفهان، میتواند دختر قاجاری را شبیه روز اولش بکند. از تهران راه افتادم سمت اصفهان.
ادامه در پست بعد👇👇👇
ادامه پست قبل 👆👆👆
گردنبند را نشان استاد دادم. نگاهی کرد و پرسید:《 خب این چشهس؟ چیکارش کونم؟》مطمئن بودم آسیبش را دیده. در استادی و هنرمندیاش شک نداشتم. انگار میخواست از زبان خودم بشنود و از چشمهای من ببیند. گفتم:《گوشهاش لبپر شده.》سر تکان داد جوریکه انگار بهتر از من میداند و جواب داد:《همه قشنگی این گردنبند به همین آسیبیهس که دیده. من اِگه همه هنرمم بذارم، بازم نیمیتونم چیزی به این قشنگی بسازم برادون.》
فهمیدن حرف استاد میناکار سخت بود. چطور ممکن است راضی به آسیب چیزی نباشی ولی آسیب برایت ارزشمندترش کند؟ چطور ممکن است آسیب، گوشهای از دنیایت را به هم بریزد ولی عزیزترش کند؟
روزنهای برای فهمش پیدا نمیکردم. بستری میخواست که عمیقترین شادی در کنار عمیقترین غم زیست کند؛ مثلا جایی وسط جنگ. آنطرف نوار زردرنگ.
شیشهها کف کفش ورزشیام فرو میرفتند و غبارهایش گلویم را خشک میکرد. روزیکه برای ثبتنام آمدم، با ذوق پیکسل سردر دانشگاه را به کوله زدم. فکر نمیکردم هشتسال در دانشکدههایش زندگی کنم و زودتر از گلهای باغچهمان، درآمدن زیتونها و توتهایش را بفهمم. آن پیکسل برایم حکمگردنبند نقره میناکاری را داشت که جنگ شمایلش را لبپر کرده بود. جایی پشت درختهای زیتون و سرو را، پیش چشمهای کوه سید محمد. کوه سید محمد وسط دانشگاه بود. هر بار نگاهش میکردم، امنیتی در بندبند وجودم پخش میشد. انگار نگهبان دانشگاه بود. حالا پیش چشمهای نگهبان، مامور حراست به درختها اشاره میکرد و داد میزد:《پناه بگیرید، پناه بگیرید.
قلبم به سینه میکوفت. آماده صدای انفجار بودم. منطقه قرمز بود. این را از تکههای فلزی پرت شده در خیابانهای اطراف، میشد فهمید. اگر کسی در مسیرش میایستاد، الان در سردخانه بیمارستان بود. جنگنده پایین آمد. منتظر بودم بار دیگر شمایل دانشگاه لبپر شود. از بالای سر ساختمان رد شد و رفت. طولی نکشید دوباره نشستم روی آوارها. دستم را پشت گردن گذاشتم و آقای مامور گفت دهانم را باز بگذارم تا موج رد شود.
باد شیشه آویزان پنجره را مثل پاندول ساعت تکان میداد. کنارم افتاد پایین و خرد شد. تکههای پرده نازک و پیر دانشکده را از پیادهرو جمع کردم. کامپیوترها روی سرامیکهای دفتر چپه شده بودند؛ شبیه مادربزرگ و پدربزرگ از پا افتاده. کسی چه میدانست چه یلی بودند در جوانی، قبل از اینکه یکشبه پیر شوند. حافظهشان خاطرات پایاننامههایی را داشت که لحظه آخر دفاع شدند و نمرههای پایانترم که لحظهآخری میگذاشتند. شاهد چشمهای قرمز استادها از پشت شیشه عینک بودند؛ شاهد دانشجوی کروناگرفته سر کلاس مجازی و فحشهای جدید پسرهای خوابگاهی. در آن لحظه دلم میخواست لپتاپ نسل جدیدم را کنار بگذارم، دکمه پاور کیس مچاله شده را بزنم و پایش بنشینم. دلم میخواست دادههای آزمایشم را به جای اکسل آخرین نسخه، روی جزوههای خاکی لای آوارها و کنار جوهر آبی فرمولها بنویسم. از ستونهای مانده تا صندلیهای وارونهشده، روح و تاریخی پیدا کرده بودند. انگار ما باهم گذشتهای طولانی داشتیم. آسیبی که قلبم را فشار میداد، گره دستمان را محکمتر میکرد.
من تنها نبودم. کارمند یونیفرمدار هم جور دیگری به ساختمانها و پرچم و قله سید محمد نگاه میکرد. دستش را به گردنش بسته بود. گچ ساعدش یادگار انفجار بود. با خنده می گفت:《دستم که هیچ، جونم فدای این پرچم.》
به گمانم اگر پیکسلم، گردنبند نقره مینا بود و سردر دانشگاه، شمایل دختر قاجاری، استاد میناکار میگفت:《من اِگه همه هنرمم بذارم، بازم نیمیتونم چیزی به این قشنگی بسازم برادون.》
پ.ن: این کلمهها را برای دانشگاهم، صنعتی اصفهان، نوشتم. جایی توی پروتکلهای بینالمللی نوشته درجنگ دانشگاه نباید هدف باشد. ششم و نهم فروردین ۴۰۵ بمبهای سنگین آمریکا و اسرائیل ریخت وسط دانشگاه. به گمانم جوهرهایشان خوب نبود. در جنگ رمضان سازمان ملل نه پروتکلی داشت و نه محکوم کردنی.
✍️ نویسنده: فاطمه حاجیعبدالرحمانی
📷 عکاس: فرزانه نجفی
مَعنا (مجمع عکاسان نسل انقلاب اسلامی)
@maenaphoto
مکتب روایت
@maktab_revayat
✨کانال اَصیـــــلا
🇮🇷@asilla