خب:))
بذارین از اینجا بتون بگم
از اون روزیکه دایی تاپ وصل کرد برامون
میترسیدیم سوارش شیم؛
گفت ببین من چقد گندم؟ میشینم روش
سالم میمونه .. پس شماام بشینین خطر نداره:>
منِ کلاس اولی، سپیده مهدیه مهشیدِ تازه بهسن تکلیف رسیده
شبا میشستیم اینجا
محدثه برامون از جن و داستانای ترسناک میگفت
یهو یکی در پایینو باز میکرد، تق؛ و جیغ ما ۵تا که میرفت هوا:)))
سینیای لواشک عزیز
که میذاشت رو پشتبوم که خشک شن
و روش پر جای انگشت ما میشد:>
صبا قرار میذاشتیم هرکی بیدار شد،
بقیرم بیدار کنه، میرفتیم بهصف وایمیستادیم
به ترتیب سوار میشدیم .. مدل تاببازیامونو عوض میکردیم
اسم میذاشتیم رو مدل هلدادن تاب=]
دوتایی سوار میشدیم..
تیم میشدیم(:
میشستیم از این بالا
مردمو که پیاده میرفتن سمت چشمه رو نگا میکردیم
ژست میگرفتیم
حس باکلاسی داشتیم ازاینکه نوه حاجمحمدتقیایم و و خونه آقاجونمون رو کوهه و بههمه جا دید داریم::))))
اون روزا این تاپو متکای روش شده بود همه انگیزمون واسه آمره اومدن=]
هربار میرفتیم تهران و برمیگشتیم،
میومدیم چک میکردیم ببینیم هنوز سالمه؟(:
ولی الان روم نمیشه بگم آقاجون!
طنابای تاب، پاره شدن
درستش کن برام:)))
اون روزا فکنمیکردم ینی اصلا تو تصورم نبود که یهروز بشینم تو گوشیم عکس بچه محدثه رو ببینم::::)