Asimeh | آسیمہ
به یادتون::)
کاش زمان از اون جرثقیلا داشت
بعد آدمو ورمیداشت
میذاشت یهجای دیگه تاریخ؛
برمیگشتم اون روز تو راهآهن که میخواستیم ولاگ درست کنیم
برگردیم به اون لحظه که تو راهرو قطار همه داشتن داد و بیداد میکردن که ما بریم جلوتر که رد شن، و اون عکس سلفی تار رو ثبت کردم::)😂
برگردیم همونروز اول که تو مشهد گمشدیم و داشتیم با راننده تاکسی سر کرایه چونه میزدیم..
صبحا تو اون سرما یجوری میرفتیم و هماهنگ میشدیم که برسیم چایی بخوریم:)) یکیام نههااا.. سه چار تا::)😂
از شدت سرما پونصدلا لباس میپوشیدیم نمیشد راه بریم اصلاا:)
برگردیم دوباره اون روز وسط صحن انقلاب؛ حسنا عکس بگیره .. ساره با چفیه وایسه وسط صحن و ایده عکس بده، ما بهش بخندیم:)😂😭
همه اون کمخوابیا
میارزید به اینکه زیاد میرفتیم حرم
کاش الانم وسط اون حسینیه از خستگی پخش زمین شده بودیم و میخواستیم دوباره پاشیم بریم حرم:)))
کاش هنوزم فاصلم با حرم کمتر از سهچاردیقه بود:)))
کاش..