بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
رویتان زشت و قلبتان غرق غم باد!
که آماج تیر بلا شُدید.
به شما حمله می کنند، شما حمله نمیکنید،
با شما می جنگند، شما نمی جنگید
اینگونه معصیت خدا می شود،
و شما راضی هستید...
_ در نکوهش کوفیان
امیر المومنین | نهجالبلاغه، خطبه۲۷
گریه چه نعمتی ست واقعا!
گمان میبرم اگر خداوند صدهزار گونه خنده میافرید،
اما رسم اشک ریختن را نمیآموخت،
قلب حتی تابِ ده روز تپیدن را هم نمیآورد
گریه چه نعمتی ست واقعا_
برای آن کس که قلبی دارد.
_ نادرخان ابراهیمی | آتش بدون دود