من خشن به نظر میام، شاید هم واقعاً شدم؛ بیرحم، یا فقط خسته از توضیح دادن، نفرتانگیز، یا آینهای برای چیزی که نمیخواستن ببینن. زمان بیسروصدا ازم رد شد و من کمکم یاد گرفتم بعضی واکنشها امنترن، بعضی نقشها موندگارتر؛ شرور؟ شاید اسمیه که راحتتره به آدمی بدن که دیگه دلش نمیخواد شبیه قبل باشه. من فقط ایستادم جایی بین زخم و تصمیم، جایی که معلوم نیست انتخاب بود یا اجبار، و هنوز هم معلوم نیست این چهره نقابه… یا تنها صورتیه که دوام آورده…….
بدون اراده میرفتم، چندین بار بفکرم رسید که چشمهایم را ببندم بروم جلو اتومبیل چرخهای آن از رویم بگذرد، اما مردن سختی بود. بعد هم از کجا آسوده میشدم؟ شاید باز هم زنده میماندم. این فکر است که مرا دیوانه میکند.
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
ما حیف بودیم عزیز من
تلاشگر بودیم، مهربون بودیم؛ مسئولیت پذیر بودیم، پای کار بودیم، با اراده بودیم، باهوش بودیم، متعهد بودیم، منضبط بودیم، از خودگذشتگی داشتیم، ولی حیف بودیم
واسه این دوره از تاریخ، واسه این نقطه از جغرافیا،حیف بودیم.
حرف میزنم، کار میکنم، تغییر چندانی نکردهام، سیگار میکشم، نگرانم. چگونه رو در روی این همه شب ایستادهام؟