eitaa logo
اسرا.
605 دنبال‌کننده
603 عکس
119 ویدیو
2 فایل
. اینجا وقف امام زمان عزیزمه. _زاده کاشی‌های فیروزه‌ای اصفهان/کشته مرده‌ی حضرت شاه نجف/در تلاش برای انسان بودن/سرباز کوچیک امام/هم‌خونه‌ی کلمات/خسته. کپی؟ نه عزیزم، از ذهن خودت خلق کن. ما، در بله: ble.ir/join/8PGEbEic8m .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اسرا.
حالا خیلی آروووووم دوباره بله رو نصب کنید و کانال بزنید.
خوبی جنگ اینه که ما یه چیزی رو داریم درباره‌ش تکست بنویسیم و مسخره‌ش بکنیم.
ایتا آروم‌باش، ایران به اسرائیل حمله کرده نه به سرورهای تو.
پلی‌لیست موکبا کم‌کم از در مذاکره حتی کوتاه نمی‌آییم شیفت میکنه رو بزن که خوب می‌زنی و مثلی لا یبایع مثل یزید.
جدا از شوخی،‌ مراقب خودتون باشید عزیزای دلم💕.
مکالمات ما نیم ساعت قبل حمله‌ی ایران:
هدایت شده از خورشیدگردون
نمی‌دونم ما الان دقیقا کجای تاریخ ایستادیم ولی هر جا هستیم لطفا بیاید بشینیم دیگه بس
اگه بگم دوباره متن نوشتم اونی که برگشت گفت به نظرم خیلی مسخره می‌نویسی و دیگه ننویس ناراحت میشه؟
بخاطر نت ملی، دسترسی به واتس‌اپ ندارم که به او پیام دهم. ذهنم پر از دسته گل عروسی و پارچه‌ی حریرین چادر عروس می‌شود. مجلس عروسی‌شان زیر آسمان‌ست. روبه‌روی ایوان طلای نجف. گوشه‌ی یکی از حجره‌های صحن، دخترانی دور زوج تازه بختی جمع شده و صلوات آهنگین می‌خوانند. صورت مرد و زن از خجالت و البته از ذوق سرخ و سفید می‌شود. "نبودی حدیث، براشون هرچی صلوات بلد بودیم فرستادیم. کلللّی هم عکس گرفتیم." نزدیک اذان است، دارند صف‌های نماز را تشکیل می‌دهند. دختران، به همراهی عروس نگین‌بخت، سمت صف‌های نماز می‌روند. تسبیحی سبز میان دستان عروس می‌گذارند. "بهشون تبرکی حرم هم دادیم حتی." اذان می‌شود. نماز را اقامه می‌کنند. دختران، با آرزوی بهترین‌ها برای زوج، آنها را ترک می‌کنند. قول می‌دهند بعد از اینکه اینترنت در ایران به وضع خود برگشت، به یک‌دیگر پیام دهند. "شمار‌ه‌شم داد پیام بدیم به همدیگه عکسا رو برامون بفرسته" دختر جوان، با دستی که حالا یک حلقه در انگشتش جا خوش کرده، تار و پود فرش‌های حرم را نوازش می‌کند. به گنبد خیره شده، به نظرش این بهترین عقدی بود که می‌توانست در حرم رقم بزند. [] لبنان، ضاحیه بیروت. با استکان به گلدان کنار پنجره آب می‌دهد. از پشت پرده، نسیم آرامی می‌وزد. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد‌. به عمق مدیترانه. باد، موج شال آبی رنگش را به حرکت در‌می‌آورد. صدای جیغ و شیون می‌آید. چشم‌هایش را که باز می‌کند. موجی از ترس و وحشت که لغوی آن را "موج انفجار" می‌نامند، گلدان را به گوشه‌ی اتاق پرت می‌کند. شیشه‌های پنجره‌ را می‌شکند و خودش را به گوشه‌ی خانه پرتاب می‌کند. از بدن درد نمی‌تواند تکان بخورد، چشمش به رد خونی می‌خورد که روی زمین نقش بسته... [] ایران، اصفهان. از خواب بیدار می‌شود. هنوز گیج و منگ است، انگار که صبح سر کوچه‌شان بمب خورده باشد. میان برآمدگی‌های حاصل از وسایل روی میز، دنبال تلفن همراهش می‌گردد. کانال‌های خبری همه در صدر جا خوش کرده‌اند. خبری که می‌بیند را باور نمی‌کند. آتش‌بس؟ واقعا؟ چند پیام بیشتر پایین نرفته که کانال خبری با تیتر بزرگ می‌نویسد "حمله‌ی رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان"... سرش آونگ می‌زند. انگار که زیر برج ساعت شهرداری ایستاده و راس ساعت در حال زنگ زدن است‌. یاد ایوان طلا می‌افتد، توی سرش صلوات‌های آهنگین تکرار می‌شود و دلواپس حریر چادر و کت و شلوار رسمی می‌شود. دانه‌های تسبیح را یکی یکی بالا و پایین می‌کند. خدا خدا می‌کند صاحبان بهترین خاطره‌ زیر ایوان طلای نجف، زیر آوار نباشند...
وظیفه‌ی اینها نیست که بگویند ==))))).