اسرا.
جان عالم به فدای شه مردان نجف.
وسط شارع الرسول، خطاب به دوستش داد زد: "علی! اینجا باید بخونی روبهرو ایوون طلات آقا..."
اسرا.
وصال...
توی همهٔ جاهایی که رفتم و در مسیر پیاده روی
به یاد همهی ممبرای ناز خودم و چنلهای شبهای حوا، هبوط، اسرین، دیباچه، همرازمن، حیراک، من فی الحال، خورشید گردون، فائه، neverland, متنسبز، هزار و یک شب، خانهی انتهای خیابان ۲۴۵، آنچه نگفتم، Why am I me، چای و ایوون، سبزینه، اندرونی اعتماد الدوله.
بچهای گپهای دربار بختسوختگان، توجه توجه توجه، روشنا، ژلوفن.
و در آخر؛
اگر کتابی وجود داشت که بهترینها در اون نوشته شده بود، بهترین حس تعلق میگرفت به دیدن پرچم ایران موقع برگشت در پایانهٔ مرزی مهران.
دو جا در این سفر بغضم تبدیل به اشک شد
۱موقع دیدن گنبد امام حسین وقتی رسیدیم کربلا ۲موقع دیدن پرچم ایران وقتی رسیدیم مرز