آرمان، ریحانه، امیرعلی، سپهر، ماکان، مرجان، حمیدرضا. به ترتیب واقعه.
قبرها چند طبقه میشوند، جنازهها روی هم میافتند. شهر بوی خون میدهد. تعداد مردههای این شهر هرروز مهمتر میشود. عددها هرروز بزرگتر میشوند و انگار این بیشتر بودن عدد، اثبات بر حقانیت آنهاست. واقعهها یادمان میرود، داستان زندگیشان میان اخبار گم میشود، فرصت گریستن بر اعدادشان را نداریم. دیگر یک نفر برایشان ارزش ندارد. عددها باید دهن پرکن باشد. درختهای سپیدار با خون آبیاری میشود و عدهای پی ابراز خوشحالی پای همین درختها میرقصند. اینجا هزینهی قبر خیلی زیاد است. جانها عدد میشود و زندگیها ویران. احتمالا این شهری که هرروز قطعههای قبرستانش وسعت داده میشود، همان شهری نیست که دوست میداشتم.
اسرا.
برام بنویس🌟. https://daigo.ir/secret/asra522
بنویسید برام و حرف بزنید که همه رو میخونم و اینجا یا توی ناشناس جواب میدم.
بگذار که ما همان شب سیه باشیم و دیگران امید و صبح سپیدش. من همین شب سیه را با صدای جیرجیرک و سکوت آدمها ترجیح میدهم. صبح که میرسد صدای روزمرگی آدمها مجال زندگی کردن نمیدهد. اما اینجا، وسط سیاهی همه چیز آرام است. علفهای زمین نمدارند و نشستن روی زمین جان را تازه میکند. ستارهها چشمک میزنند و گاهی با سرعت رد میشوند. در صبح، آفتاب تیز نمیگذارد کامل تماشایش کنی. اما حالا بنشین کنار من و دور از دیگران که دنبال به صبح رسیدنند؛ روی علفها دراز بکش و گره موهایت را با گلها ترکیب کن. بیا ستارههای دنبالهدار را بشماریم. اولیاش کنار من نشستهاست...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجمع رفتن با اون رفیقت که اضطراب اجتماعیش صفره:
اسرا.
تجمع رفتن با اون رفیقت که اضطراب اجتماعیش صفره:
صداشو قطع کردم چون من دارم داد میزنم فاطمههههه وایسااا و اون میگه اه بیا دیگه چقدر لفتش میدی.
اون دوتا دختر که امشب تو چهاراره نورباران با پرچم دوبرابر قد خودشون وایساده بودن و کلی مسخرهبازی در میاوردن ما بودیم دوستان. منم اونی بودم که تمام مدت داشت میگفت فاطمهههه زشتههههه.