اسرا.
میخندی و من نخ به نخ فکرامو دود میکنم...
توی دلم میخندم و روی لبم لبخند نیست...
اسرا.
از دیروز شاهکار فقط همین عکس موجوده.
یکی پشت ما نشسته بود هرچی میشد میگفت وای حاجی خیلی پیچیده شد. آقا بخدا خودمون میدونیم👺.
از فاصلهی زمانی ۲۲ بهمن تا پایان جنگ رمضان، تصمیم داشتم که به بسیجیها گل تقدیم کنم. چرا انقدر طولانی؟ چون شاید اول فقط یک گروه بود، اما جنگ شد و این لیست بزرگتر شد.
آتشنشانها، پرستارها، ماموران هلال احمر، ماموران پلیس و...
یک روز رفتم گل فروشی و برای خودم گل خریدم. توی راه تا خونه به این فکر کردم که اگه من برای تشکر از این افراد میخوام بهشون گل هدیه بدم، پس خیلیها هستن که لایق گل گرفتنن. رانندهٔ اتوبوس، کارگر کارخونه، کارمند دفتر، معلم، هنرمند و... راننده اتوبوسی که تو شرایط جنگی بازم خدمت میکرد، کارگر کارخونهای که زیر صدای جنگنده چرخ تولید رو چرخوند، کارمند دفتری که کارای مردم رو عقب ننداخت، هنرمندی که با هنرش صدای حقیقت رو فریاد زد. تا خونه که داشتم فکر میکردم، این لیست طولانیترین شد. فهمیدم هرکسی که توی این روزها مقاومت کرد، لایق چیزی فراتر از گرفتن یک شاخه گله.
هدایت شده از «منِفیالحال»
[تا آنجایی که مشقت نداشته باشد و برخلافِ میلِ باطنیمان نباشد و صحبتهایشان با حرفهای آقای فلانی و استاد فلانی مطابقت داشته باشد] پشتیبان ولایت فقیهایم.