از فاصلهی زمانی ۲۲ بهمن تا پایان جنگ رمضان، تصمیم داشتم که به بسیجیها گل تقدیم کنم. چرا انقدر طولانی؟ چون شاید اول فقط یک گروه بود، اما جنگ شد و این لیست بزرگتر شد.
آتشنشانها، پرستارها، ماموران هلال احمر، ماموران پلیس و...
یک روز رفتم گل فروشی و برای خودم گل خریدم. توی راه تا خونه به این فکر کردم که اگه من برای تشکر از این افراد میخوام بهشون گل هدیه بدم، پس خیلیها هستن که لایق گل گرفتنن. رانندهٔ اتوبوس، کارگر کارخونه، کارمند دفتر، معلم، هنرمند و... راننده اتوبوسی که تو شرایط جنگی بازم خدمت میکرد، کارگر کارخونهای که زیر صدای جنگنده چرخ تولید رو چرخوند، کارمند دفتری که کارای مردم رو عقب ننداخت، هنرمندی که با هنرش صدای حقیقت رو فریاد زد. تا خونه که داشتم فکر میکردم، این لیست طولانیترین شد. فهمیدم هرکسی که توی این روزها مقاومت کرد، لایق چیزی فراتر از گرفتن یک شاخه گله.
هدایت شده از «منِفیالحال»
[تا آنجایی که مشقت نداشته باشد و برخلافِ میلِ باطنیمان نباشد و صحبتهایشان با حرفهای آقای فلانی و استاد فلانی مطابقت داشته باشد] پشتیبان ولایت فقیهایم.
اسرا.
این پست پیوست داره. پیوستشم اینه که شاید واقعا برای افرادی پشت دیوارهای مرزی این کشور زندگی بهتری باشه، اما نه برای همه. برای همه اون زندگی نرمال توی اکسپلور نیست. قرار نیست تا ویزای شینگن گرفتی و پات رو وسط یه کشور اروپایی گذاشتی زندگی پینترستی بهت سلام کنه. باید واسه ساختنش تلاش کنی. اما بهت نشون نمیدن که چجوری برای ساختنش تلاش کردن. این حرفام به درد کسایی که ته آرزوشون لاکرهای مدارس آمریکا و دراماهای تو فیلماشونه نمیخوره.
زندگی به کوتاهی یک ویرگول، وسط داستان بلند خلقت است. ما همینقدر ناچیزیم، همینقدر کوتاهیم و همهٔ انسانها از این ماجرا خبر دارند... شاید هم ندارد... من نمیدانم، حتماً خبر ندارد که در همین ویرگول کوچک در کتاب قطور عالم ظلم میکنند یا تمام وقت به فکر ثروتی بیشتر از دیروزند. ثروتی که دست به دست میشود و هیچکس صاحب اختیار آن نیست. ظلمی که بیجواب نمیماند. ما به عنوان ویرگول زیادی خود را صاحب مسلک تعلقات این متن میدانیم. تعلقاتی که تکراریاند، دقیقا مثل نقش خودمان در این داستان. تکراری.
آخرین لحظه، یعنی دقیقا در آخرین بازدم، آنجا که همهٔ داستان زندگی یک نفر از جلوی چشمش رد میشود از مکث خوانندهی داستان بر سر ویرگول هم کوتاه تر است. احتمالاً آنجا برای فهمیدن این حقیقت زیادی دیر شده است؛ چون در تعریف کردن قصهی یک ویرگول، جایی برای استفاده از علائم نگارشی برای مکث و فرصتی برای اصلاح نمیماند. احتمالاً برای همین روی نوشتههای سنگ قبرها هیچ علامت نگارشیای نیست. چون در مرگ، صبری نیست و حیات به سرعت خواندن یک متن، یک نفس و بدون هیچ مکثی در حال گذشتن است. ما اندازهی فرصت ویرگول برای عرضه کردن خویش فرصت داریم. نه بیشتر و نه کمتر.
این وسط هم ما یه قطار انقلاب داریم، هرکس دید از حرف اون یکی خوشش نمیاد سریع از قطار پرتش میکنه پایین. ما که خیلی وقته افتادیم فقط نمیدونم دیگه کی مونده.
من نمیفهم آقای ایرانسل الان هفتهی وحدت چه ربطی به تو داره که میگی پیشنهاد بستهی مکالمه به مناسبت هفتهٔ وحدت. داداش بخدا مشکلی ندارم اگه بگی میخوام بکنم تو پاچهت.
هدایت شده از نویسندۀ نقلی
یخ شربتت آب شد، ورقۀ کتابت رو گم کردی، چراغ روشن موند، چاییت یخ کرد، نوشتهت ناقص موند، چشمات روی گنبد موند، دندونت از روی لبت تکون نخورد، تلویزیون وسط فیلم خاموش شد، آلوچهت تموم نشده بود ولی تو انداختیش دور...
حواست کجاست؟!