هدایت شده از خورشیدگردون
نتنها من نه مشهد طلبیده میشم نه کربلا بلکه رفیقامم همین طورن. احساس میکنم اماما از گند کاریامون خبر دارن راه مون نمیدن
ببین چطور با چشمانی خونگرفته و دلی گداخته، در میانِ غوغایِ شوقِ دیگران، ایستادهام و خود را تماشا میکنم. اینجا، میانِ این همه هیاهویِ خداحافظیها و حلالیتها، من تنها یک سایهیِ درهمشکسته هستم؛ سایهای که در میانِ تماشایِ رفتنِ یاران، ذرهذره فرو میریزد.
چقدر تلخ است که تماشاگرِ سفرِ دیگران باشم... چقدر دردناک است که وقتی رفیقانم با لبخندِ شوق، چمدانهایِ سفرِ تو را میبندند، من با گریههایِ بیصدا، کولهبارِ حسرتم را بر دوش میکشم. هر بار که میبینم یکی از یاران، با بغضی سنگین، از من حلالیت میطلبد، گویی تیغِ جگرگوشهای بر پهلویِ روحم مینشیند. آنها راهِ تو را میروند و من، اینجا در تنگیِ این تنهایی، با غصهای که گویی از کوه سنگینتر است، میسوزم.
یا حسین... ای که مایهٔ تسلایِ دلهایِ شکسته، نگاه کن! این اشکها دیگر اشکِ چشم نیست، اینها خونِ حریفی است که از دوریِ تو، جان به لب آورده است. ای مولایِ من، من که جز خاکِ پای تو، تمنایِ هیچچیز را نداشتم، اکنون در میانهیِ این همه دلتنگی، درمانده و بییاور، به درگاهت گریه میکنم.
آقا، اگر امسال هم از میزبانیِ خود محروم بمانم، گویی تمامِ زندگیام را در این حسرتِ بیپایان دفن کردهام.
مگذار که امسال هم، تنها با تماشایِ رفتنِ دیگران، شب را با بغض و تنهایی به صبح برسانم. ای که صدایت، پناهِ بیپناهان است، صدایِ لرزانِ من را بشنو... من را بطلب... پیش از آنکه این حسرت، جانم را به کامِ خود بکشد...