«آسـდـرین»
شکوفههای هلو رسته روی پیراهنَت
دوباره صورتیِ صورتی است باغ تنَت
دوباره خواب مرا میبرد که تا ببرد
به روز صورتیاَت - رنگ مهربان شدنَت
چه روزی، آه چه روزی! که هر پرنده رسید
نوکی به پنجره زد پیش باز در زدنَت
تو آمدی و بهار آمد و درخت هلو
شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنَت
درخت شکل تو بود و تو مثل آینهاش
شکوفههای هلو رسته روی پیراهنَت
و از بهشتترین شاخه روی گونهٔ چپ
شکوفهای زده بودی به موی پرشِکَنَت
پرندهای که پرید از دهان بوسهٔ من
نشست زمزمهگر روی بوسهٔ دهنَت
شکفته بودی و بی اختیار گفتم: آه
چه قدر صورتیِ صورتی است باغ تنَت
«حسین منزوی» - 🍑
🪴@asrin_21
خیلی سخته تظاهر کردن به آرامش و حال خوب وقتی داری زیر این همه فشار و غم له میشی...
اشک چشمات یه لحظه بند نمیاد ولی مجبوری پاک کنی تا کسی نبینه...
خیلی سخته که حتی نمیتونی برای کسی توضیح بدی که این روزا چجوری داره میگذره و برای چی آنقدر بد احوالی...
خیلی سخته که حتی آغوشی هم کنارت نیست تا بپری توش و اونجا تخلیه بشی...
خیلی سخته که عزیزِت داره از دست میره و تو هیچکاری نمیتونی براش انجام بدی و حتی امیدی هم نداری که بخوای بهش انتقال بدی و حالش رو بهتر کنی...
دارم از پا در میام کمکم(:🙂
چقدر درد توی این یک سال؟!
کمرم خم شد، اندازهٔ ده سال پیر شدم💔
خدایا، حداقل این وسط یه لبخند روی لبم میآوردی!🥲
🪴@asrin_21
بچهها؛
دوتا خواهش دارم ازتون!
اول اینکه حلالم کنید
دوم اینکه برام خیلی دعا کنید...
باشه؟!(: