#الماس_سیاه. [ پارت سی ام ]
راوی :
با خشم و غضب برای صدمین بار نگاهی به ساعتش کرد.
نه .
انگار بازم وقتش نرسیده بود.
کلافه سرشو پایین انداخت و نوشیدنی تلخش رو سر کشید.
تمام افراد به خاطر عصبانی بودنش حتی جرئت پلک زدن هم نداشتن و ساکت و بدون هیچ حرکتی کارشون رو انجام میدادن.
البته جز یه نفر!!
_چیکارت کرده؟
این حرف از دهان دکتر بیرون اومد.
با غضب به دکتری که معلومبود زمانِ بدی رو برای پرسش و پاسخ انتخاب کرده ، زل زد و وقتی دید دکتر از موضع خودش پایین نمیاد ، گفت
+کاری به کارِ این کارا نداشته باش!
_تاحالا تورو انقد آشفته ندیدم.
پوزخندی روی صورت مرد دیده شد.
+محموله های من دست اونه!
مهم ترینشون!!!
_دستِ یه زن؟ یا البته بهتره بگم دختر؟
مرد چنگی به گلوش زد و با غضب گفت
+آره میدونم مایه خجالته. ولی من گیرِ اون ورپریده ی نیم وجبی ام!!
دکتر گامی برداشت و خودشو روبروی پنجره ی قدی قرار داد.
_یه محموله ارزشِ اینهمه خطرو داشت؟
جایگزینش میکردی!!!
+نمیشد.
_الان پلیسِ ایران دنبالته و هر لحظه ممکنه لو بری!
یه محموله ارزششو نداره.
همین الان جایگزین کن و دختره رو ول کن
+محموله متعلق به من نیست که جایگزینش کنم!!
دکتر متعجب سمت مرد برگشت.
_منظورت چیه؟؟
مرد کلافه پشت گردنشو نوازش کرد و گفت
+محموله متعلق به KC یه !
نگاه دکتر لحظه ای لرزید و چشماشو برای کاهش اضطراب و خشم روی هم قرار داد.
بعد از لای دندون های جفت شدش غرید:
_تو محموله ای رو از کِی سی قبول کردی؟؟
تا مرد اومد صحبت کنه دکتر اجازه نداد و ادامه داد:
_علاوه بر اینکه از کِی سی چنین محموله ای گرفتی ، اونو به این راحتی به این دختر بچه باختی؟؟؟
+نباختم . پسش میگیرم.
دکتر خنده ی عصبی سر داد و گفت
_اگه تونسته از چنگت دربیاره پس حفظش هم میکنه!!
تو چقد نادونی زیلوس!
زیلوس گفت
+نه . من نمیذارم. من ازش میگیرم!
تا حالا نشده کسی به من نارو بزنه و در بره!
_میدونی حتی اگه محموله رو پس بگیری
کِی سی بفهمه گمش کرده بودی کارت تمومه؟ حذف میشی؟
+نمیذارم بفهمه!
دکتر چشماشو روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید
زمزمه وار گفت
_برات آرزوی موفقیت میکنم پسر عمه !
بادیگارد سیاه پوست زیلوس وارد اتاق شد و با لهجه ی آفریقایی گفت
+قربان دختره بیدار شده و داد و بیداد میکنه ، چیکار کنیم؟؟
زیلوس به دکتر نگاه کرد تا بفهمه باید چیکار کرد.
دکتر هم به ساعتش نگاه کرد .
۱۲ ساعت شده بود.
با تایید دکتر ، هر سه راهی اتاق ساحل شدند.
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت سی و یکم ]
راوی :
با وارد شدن زیلوس و دکتر به اتاق ،
ساحل دست از شکوندنِ وسایل اطراف کشید.
زیلوس با دیدنِ شیشه خورده های کفِ زمین و وسایل شکسته گفت
_چته ورپریده؟؟
ساحل با لرز پشت تخت قایم شد.
دکتر که از این کارِ ساحل تعجب کرده بود جلوی زیلوس رو برای دعوای بیشتر رو گرفت و سمت ساحل رفت.
_ببین دختر جون.
بیا بشین رو تخت کاریت نداریم.
ساحل با لرز به اون دو نگاه میکرد.
زیلوسی که کلافگی از سر و صورتش میبارید و دکتری که ایستاده بود و اشاره میکرد ساحل روی تخت بشینه،
_بیا دختر. بیا. اینم میره اونور
دکتر زیلوس رو از تخت فاصله داد.
_بیا بشین!زمین پر از شیشست!
این حرف دکتر برای ترس از به کار بردن اون شیشه ها توسط ساحل ، به عنوان سلاح بود
ساحل آروم و با لرز جلو رفت و بدونِ هیچ گامِ اضافه ای روی تخت نشست.
دکتر اروم آروم بهش نزدیک شد و کنارش رو تخت نشست.
_خوبی؟
ساحل سرشو آروم تکون داد.
هنوزم میلرزید .
_ببین دختر جون. ما با تو کاری نداریم.
فقط کافیه بگی محموله های این پسر عمه ی من کجاست.
بعدم با اشاره به زیلوس ادامه داد:
میبینی که این اصلا اعصاب نداره.
ساحل گفت
+من ن ن .. نمیدونم .. دارید از چی حرف میز نی د...
دکتر چشماش چهارتا شد
اثر فراموشی باید دیگه تاحالا میرفت
زیلوسی که پشت دکتر بود خشمگین سمت ساحل هجوم آورد
_یعنی چی که نمیدونممممم!!!!!!!!!
دکتر مانع صدمه زدنِ زیلوس به ساحل شد
ساحل توی خودش مچاله شده بود و همچنان از ترس میلرزید .
+آقا به جونِ عزیزترینم من نه شما رو میشناسم. نه میدونم دارید از چی حرف میزنید..
لطفا منو ول کنید. اون از چند ساعت پیش اینم از الان.
من نمیدونم چی میگید..
من میترسم!
زیلوس خواست حرفی بزنه که دکتر مانع شد.
_باشه باشه! تو آروم باش، ما میریم بیرون.
زیلوس که از این حرف متعجب شده بود گفت
_چی میگی دکتر؟؟ من با این دختر..
+حرف نزن بیا بیرون.
دکتر زیلوس رو بیرون کشید و در رو قفل کرد.
_این چه کاریه که کردی! میزاشتی...
+نمیبینی میگه یادم نمیاد؟؟
_بازیشه . باور کن داره نقش بازی میکنه!
+زیلوس!
انقد مغرور نباش پسر!
لرزش دختره انقدر زیاده که واضحه واقعیه!
ضربان قلبش انقد تند بود که معلوم بود ترسیده!
من دکترم یا تو؟
اصلا بگو ببینم این دختر چجوری تونسته محموله ی تورو بدزده؟؟؟
زیلوس درحالی که سعی میکرد بلندی صداشو کنترل کنه گفت
+این دختری که میبینی رئیس باند قالبِ ایرانه!
دختر بچه نیست که میگی باهاش خوب رفتار کن! صد تای منو میشوره میزاره کنار
_یعنی این دختر به تنهایی گاد*ه ؟
+بله مدارکش موجوده!
_باشه بابا!
خاک تو سرت که از یه دختر رو دست خوردی!
زیلوس با خشم گفت
+بزار همین الان برم از حلقش بکشم بیرون.
خواست سمت در بره که دکتر مانع شد.
+نمیبینی میگم حالش بده؟؟
_یعنی چی ؟
+یعنی اینکه طرف کلا فراموشی گرفته!
_الان تکلیف من چیه؟؟
دکتر در حالی که شروع به حرکت کرد گفت
+برو دعا کن موقتی باشه!!!
وگرنه باید غیدِ محموله و جونتو رو بزنی!
_حالا ببین من کِی گفتم. اگه این بازیش نبود!
دکتر یه برو بابایی زیر لب نثارش کرد و
بعدم سمت اتاقی که توش اقامت داشت رفت و درو پشت سرش بست.
زیلوس هنوز کنار در اتاقک وایساده بود و به تماسی که قرار بود با رئیسِ کِی سی داشته باشه ، فکر میکرد.
اگه این محموله از دست میرفت دیگه جونی هم نداشت!
کِی سی حکم مرگشو امضا میکرد.
برای بارِ هزارم به دخترک لعنت فرستاد و
کم کم اونم راهی اتاقش شد تا بتونه با تمرکز دروغی برای این تاخیرش ببافه!
__________
(گاد : خدا به انگلیسی.
به معنای خدا یا فرمانروای کار یا جایی بودن.*)
https://eitaa.com/atefehdard
همسایه های عزیز.
امروز نبودم خیلی فور دادین. فعلا تا فردا دسترسی ها بستست.
خودم دوباره باز میکنم فردا!