هدایت شده از فور
یه چندتا وروجک نبود گپ مارو شلوغ کنن ؟😔
https://eitaa.com/joinchat/705037974Cd31bb85916
#الماس_سیاه. [ پارت سی و هفتم ]
دکتر ( کارِن ) :
_قربان دستور چیه؟
محتویات درون فنجون رو با تکون دیگه ای هم زدم.
فنجون رو روی میز قرار دادم.
+خبری از افرادِ اون دختر نشده؟
_یه دو سه باری خواستن تماس بگیرن ولی نتونستن.
از تلفن مخصوص استفاده کرده بودم.
یک طرفه و از همه مهم تر ، بدون سیگنال!
پس اینهمه دلهره ام برای چی بود؟
نقشه من که داشت عالی پیش میرفت ، پس چرا باز دلم شور میزد؟
+تماس بگیر باهاش!
_چشم!
یک بوق ، دو بوق و صدا..
_تکلیف ما چیه؟
صدای همون مرد بود. مردی که بهش میخورد دستیارِ دختره باشه!
+تکلیف شما که چند ساعت پیش مشخص شد ، اما من ازت چند تا سوال دارم.
چرا گروهی به این ماهری ، زیر دست این دختر بچه است؟
بهت میخوره بالای ۳۰ سالت باشه، چرا افسارتو دادی دست دختر ناتوانی مثل اون؟
صدای نیشخند از پشت تلفن شنیده شد.
درست شنیدم ، اون الان به من خندید؟؟؟!!!
+حرف من خنده دار بود؟؟؟؟؟؟!!!!
_نه... پوزش میطلبم، نتونستم خودمو کنترل کنم. ولی یادت بمونه، اون دختر ناتوان یا بچه نیست، لیدِر* ماست!
و اینکه فکر کنم تو هنوز خوب نشناختیش!
حالا اینبار من بودم که خندیدم..
چقدرم به اینکه اون لیدرشونه افتخار میکنه..
+اونوقت به قول شما چرا اگه ضعیف و ناتوان نیست گیر ما افتاده و شما باید محموله ای به اون خوبی رو از دست بدین؟
_فوضولیش به امسال شما نیومده!
محموله آمادست کجا معامله رو انجام میدیم؟
اخم روی پیشونیم نشست،
+ تا یک ساعت دیگه آدرسو اس ام اس میکنم.
دوز و کلک تو کارتون باشه دستتون به جنازه ی لیدرتون هم نمیرسه!
_صادق باشید تا صادق باشیم!
گوشی رو قطع کردم.
همه چیز داشت طبق برنامه ی من پیش میرفت.
همه چیز از جمله نقشه از سر راه برداشتن زیلوس!
+زیلوس کجاس؟
_ایشون تو خوردن نوشیدنی زیاده روی کردن. الان خوابن.
خندیدم.
+میتونی بری!
بعد از رفتن دستار شخصیم تا جایی که میتونستم قهقهه زدم.
از اولش هم نمیدونستم چرا باید به جای من ، زیلوس شل مغز میشد رئیسِ < سوکو > !
این تصمیم از اولش هم اشتباه بود،
من لایق ریاست بودم.
اما چون اونا با زبون خوش ، حقمو بهم ندادن ، خودم حقمو ازشون پس میگیرم.
ریاست اینجا حق منه ، نه زیلوس!
برای همین نقشه ی خوبی طراحی کردم.
به کِی سی خبر داده بودم که محموله از دست رفته و زیلوس بی لیاقتی نشون داده!
وقتی خودم محموله رو بدست بیارم و تحویل کِی سی بدم ، خودمو به همه ثابت کردم!
میتونم بشم رئیس سوکو و اونموقع دیگه زیلوسی توی این دنیا نیست که مانعم بشه!!
همچی برنامه ریزی شده بود.
زیلوسو از سر راه برمیدارم ، محموله رو بدست میارم ، دختره رو میکشم و گروهشو از سر راهم محو میکنم.
بعدشم رسیدن به ریاست سوکو حتمی بود.
و الان تقریبا مسیر سخت ماجرا رو رد کرده بودم....
____________
(لیدر : رئیس و فرمانده *)
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت سی و هشتم ]
راوی:
دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرفتنِ ساحل ، با سینی غذا وارد اتاقش شده بودن و نظاره گر غذا خوردن اون ، بودند.
+میگم آقا.... شما نمیخوری؟؟
ساحل با اشتها تمام غذا هارو میخورد .
دکتر در جواب گفت:
_من خوردم.
ساحل همونجوری که داشت دو لوپی غذارو میخورد گفت :
+خیلی خوشمزست دستتون دردنکنه.
ایشالا سفرتون پر برکت باشه.
دکتر متعجب شد.
_چی چی مون؟
ساحلی که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت:
+نه هیچی. ما ایرانیا این اصطلاحو داریم.
یعنی همون دستتون درد نکنه.
دکتر ایندفعه سر تکون داد.
نه انگار شکش بی مورد بوده.
این دختر ساده تر از چیزیه که به نظر میرسه.
کمی گذشت. ساحل لقمه ی بزرگی رو قورت داد و گفت:
+میگم که... چیزی شده اومدید سراغ من؟
آخه فقط برای غذا دادن به من که...
_خواستم یکم آمادت کنم برای آزادیت ..
موج شادی و ذوق توی چشمای ساحل جریان پیدا کرد و دکتر به این حرف مسخره و دروغی خودش نیشخند زد.
+میشه برام لباس بیارین؟ این لباسا خیلی عجیبن و روسریم خیلی پیرزنیه!
دکتر آبروهاشو بالا انداخت
واقعا داشت مثل دختر بچه ها رفتار میکرد.
شاید واقعا حافظش برای اون دوران هست؟
چی در سر ساحل میگذشت و چه چیزی از نظر دکتر در انتظارش بود...
_ ۵ ساعت دیگه راه میوفتیم. میگم برات لباس بیارن. آماده باش!
+چشم!
دکتر از اتاق خارج شد و به این ساده لوحی دخترک خندید..
شاید الان به خاطر فراموش کردن و از دست دادن حافظش خطری براش نداشت ، ولی مسلما همچین گروهِ ماهری در آینده برای سوکو و رئیسش که قرار بود دکتر باشه مشکل ایجاد میکرد.
پس باید از شر خودش و اون گروه مسخرش خلاص میشد.
دکتر سمت اتاقش رفت و درگیر هماهنگی کارهای پذیرش محموله و ادامه ی نقشش شد.
به نظرش هیچ چیز مانع اون و نقشه ی بدون نقصش نمیشد.
زیلوس که خواب بود ، دخترک ساده و بدون حافظه و سوکو هم به فرمان اون....
در اون سوی خونه ، نیشخند روی صورت ساحل بزرگ و نمایان شد.
مردی وارد اتاق شد و سینی غذا که حالا خالی بود برداشت.
ساحل دم گوش اون مرد زمزمه وار گفت:
+وقتشه!
و حالا میشد گفت مهره ای از بازی به حرکت در اومد که هیچکس انتظار حرکت ازش نداشت...
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت سی و هشتم ] راوی: دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرف
خب پارت جنجالی و مهم ...
به کسایی که شروع به خوندن این رمان نکردن پیشنهاد میکنم که شروع بکنن .
چون از اینکار پشیمون نمیشن.
رمان مافیایی طور ، عاشقونه و معمایی هست.
عشق میون پسرخاله و دختر خاله که زیر خاک دفن شده بود ولی بعد از چند سال دوباره راه میوفته....
البته به همراه ماجرا های زیبا و نفس گیر...
هدایت شده از 𝙽𝚘 𝙳𝚎𝚜𝚒𝚐𝚗𝚊𝚝𝚒𝚘𝚗 / مئو
مثل من ؟ ) باشه ولی بدون کسی مثل من برای تو خودشو نابود نمیکنه
https://eitaa.com/no_designation