eitaa logo
< ماه سرخ >
178 دنبال‌کننده
189 عکس
273 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت سی و هشتم ] راوی: دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرفتنِ ساحل ، با سینی غذا وارد اتاقش شده بودن و نظاره گر غذا خوردن اون ، بودند. +میگم آقا.... شما نمیخوری؟؟ ساحل با اشتها تمام غذا هارو می‌خورد . دکتر در جواب گفت: _من خوردم. ساحل همونجوری که داشت دو لوپی غذارو می‌خورد گفت : +خیلی خوشمزست دستتون دردنکنه. ایشالا سفرتون پر برکت باشه. دکتر متعجب شد. _چی چی مون؟ ساحلی که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت: +نه هیچی. ما ایرانیا این اصطلاحو داریم. یعنی همون دستتون درد نکنه. دکتر ایندفعه سر تکون داد. نه انگار شکش بی مورد بوده. این دختر ساده تر از چیزیه که به نظر میرسه. کمی گذشت. ساحل لقمه ی بزرگی رو قورت داد و گفت: +میگم که... چیزی شده اومدید سراغ من؟ آخه فقط برای غذا دادن به من که... _خواستم یکم آمادت کنم برای آزادیت .. موج شادی و ذوق توی چشمای ساحل جریان پیدا کرد و دکتر به این حرف مسخره و دروغی خودش نیشخند زد. +میشه برام لباس بیارین؟ این لباسا خیلی عجیبن و روسریم خیلی پیرزنیه! دکتر آبروهاشو بالا انداخت واقعا داشت مثل دختر بچه ها رفتار میکرد. شاید واقعا حافظش برای اون دوران هست؟ چی در سر ساحل می‌گذشت و چه چیزی از نظر دکتر در انتظارش بود... _ ۵ ساعت دیگه راه میوفتیم. میگم برات لباس بیارن. آماده باش! +چشم! دکتر از اتاق خارج شد و به این ساده لوحی دخترک خندید.. شاید الان به خاطر فراموش کردن و از دست دادن حافظش خطری براش نداشت ، ولی مسلما همچین گروهِ ماهری در آینده برای سوکو و رئیسش که قرار بود دکتر باشه مشکل ایجاد می‌کرد. پس باید از شر خودش و اون گروه مسخرش خلاص میشد. دکتر سمت اتاقش رفت و درگیر هماهنگی کارهای پذیرش محموله و ادامه ی نقشش شد. به نظرش هیچ چیز مانع اون و نقشه ی بدون نقصش نمیشد. زیلوس که خواب بود ، دخترک ساده و بدون حافظه و سوکو هم به فرمان اون.... در اون سوی خونه ، نیشخند روی صورت ساحل بزرگ و نمایان شد. مردی وارد اتاق شد و سینی غذا که حالا خالی بود برداشت. ساحل دم گوش اون مرد زمزمه وار گفت: +وقتشه! و حالا میشد گفت مهره ای از بازی به حرکت در اومد که هیچکس انتظار حرکت ازش نداشت... https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت سی و هشتم ] راوی: دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرف
خب پارت جنجالی و مهم ... به کسایی که شروع به خوندن این رمان نکردن پیشنهاد میکنم که شروع بکنن . چون از اینکار پشیمون نمیشن. رمان مافیایی طور ، عاشقونه و معمایی هست. عشق میون پسرخاله و دختر خاله که زیر خاک دفن شده بود ولی بعد از چند سال دوباره راه میوفته.... البته به همراه ماجرا های زیبا و نفس گیر...