eitaa logo
< ماه سرخ >
157 دنبال‌کننده
253 عکس
277 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونی عشق چیه؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
و اینو فقط بعضیا متوجه میشن. https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت سی و نهم ] رامین: مامانم بهم زنگ زده بود و گفته بود حالِ خاله لادن بد شده ، برای همین خیلی سریع خودمو رسوندم خونشون. نزدیک ۲۴ ساعت از آخرین تماسم با رهام میگذره و هیچ چیزی تغییر نکرده. هیچ تماسی دریافت نکردم و چیزی هم از این پرونده نصیبم نشده. زمانی که ساحل از بیمارستان دزدیده شد پرونده از من گرفته و به یه ستوان دیگه داده شد. نه بخاطر دزدیده شدن ساحل، به خاطر اینکه ساحل فامیلم بود. پرونده رو دورادور و از طریق مسئول جدید پرونده که قبلا باهاش دوست بودم پیگیری میکردم. هیچ چیز جدیدی بدست نیومده بود و همچی همونطور پیچیده بود. وقتی رسیدم خونه خالم ، با دیدن کفش ها فهمیدم قراره زیادی سوال پیچ بشم و واقعا میشد گفت با این اوضاع آشفته ای که داشتم ، اعصاب سوال و جواب کردن نداشتم. میشد گفت بیشتر از ۳ روزه که نه خوابیدم و نه درست و حسابی غذا خوردم‌. فکر و خیال هایی که میاد به سرم زندگیمو ازم گرفته. وارد خونه خاله شدم. انگاری عمه محبوبِ ساحل ، با خانوادش اینجا بودن. سلام کردم و سمت خاله ای که روی مبل سُرُم به دست ، دراز کشیده بود راه افتادم. +چیشده خاله جونم؟ معلوم بود بخاطر آرامبخشی که داخل سُرُم بوده گیج و منگ شده. مامانم از اونور گفت: _حالش بد شد یهو، مدام اسم ساحلو داد میزد وفریاد می‌کشید. منم دیدم راهی ندارم گفتم محمد بیاد براش یه سُرُم آرامبخش بزنه شاید بهتر شد. دلم برای خالم که توی این چند روز ده برابر پیر شده بود سوخت. قلبم فشرده شد. مامانم با غم و اندوه اضافه کرد: _خبری از ساحل نیست؟ سرمو به نشونه ی نه تکون دادم . بحثو عوض کردم +عمو کجاست؟ _والا از همون روز اولی که ساحل گمشده اصلا خونه نیومده. حالِ اونم بدتر از ماست. بالاخره پدره! سرمو به نشونه تاسف تکون دادم. +نمیدونم چی بگم مامان. ببخشید. متاسفم نمیتونیم پیداش کنیم.... تا مامانم اومد جوابمو بده عمه ی ساحل رسا و بلند خطاب به من گفت _تاسف تو بدرد ما نمیخوره. بچمون رو پیدا کن! سعی کردم در کمال ادب و محترمانه با لحن آرومی صحبت کنم: + محبوب خانم ، ما دارین تمام تلاشمون میکنیم. درد من بیشتر از شما نباشه کمتر نیست! عمه ی ساحل با زدن نیشخند گفت : +درد ؟ تو میدونی من و خانوادم چه فشاری رو تحمل میکنیم؟ نامزد پسرمو دزدیدن. عروسم نیست شده. بعد تو اینجوری میگی؟ دستام خود به خود مشت شد. هنوز نه به داره و نه به بار ، اونوقت میگه عروسم؟ دندونام از فکرش روی هم سابیده شدن. فکر کن ساحل عروس اینا بشه.... دستام بیشتر مشت شد. محمد در حالی که سُرُم خاله رو چک میکرد گفت: _رامین، به جای تاسف و ببخشید ، پیداش کن! نزدیک بود کنترلمو از دست بدم که بازم آرامشمو حفظ کردم‌. فقط به خاطر خاله!. +نَشِستم تو رو نگاه کنم که. داریم دنبالش میگردیم. _میشه بپرسم تو کِی و چجوری ، یهو پلیس شدی؟ قبلا حسابداری ، چیزی نبودی احیانا؟ آخه یکی نیست بگه فوضول به تو چه. +قبلا آره ولی الان در حال حاضر پلیسم. _پس آقای پلیس ، خواهشا شده به خاطر خالت و آرمانِ کاریت به جای دور دور تو خیابون وقتتو بزار پای پیدا کردن زنِ من! اگه اون روز تو بیمارستان مواظبش بودین الان اینجوری نشده بود! من هیچ چیزی نمیشنیدم. من بعد از اون کلمه چیزی نشنیدم. فقط همون کلمه توی مغزم تکرار میشد. " زن من زن من زن من زن من زن من زن من " چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
#. [ پارت چهلم ] رامین: اون الان چی زر زد؟ میتونستم قرمزی صورت و برجسته شدن رگ های گلوم رو احساس کنم. داشتم خفه میشدم. دکلمه اولِ لباسمو باز کردم.. به چه حقی به ساحل همچین نسبتی داد؟ روی ساحل مالکیت گذاشت؟ حقشه همین الان مغزشو بپاچونم رو فرش ، تا بفهمه به چیزی که صاحبش منم نباید کار داشته باشه. ساحل مال من بود. حق من بود و برای من بود.. درسته الان یا ۶ سال پیش رابطمون بهم خورده‌. درسته کل کل داریم. درسته ازم خوشش نمیاد. ولی اون مالِ منه! و هیچکس حق نداره حتی به فکر مالکیتش بیوفته.. دیگه کاسه صبرم پر شده بود. خواستم فریاد بکشم و بزنم تو صورتش. بسه . چقدر تا الان بیخیال شدم . اگه الانم بیخیال شم فردا کارت عروسیش برام میاد. حتی از فکرش هم مغزم متلاشی میشد. به سمت محمد رفتم و یقه شو گرفتم. همه تو شَک بودن و سمت ما نمیومدن. توی گوشش جوری که فقط اون بشنوه زمزمه کردم : +حواست به حرفات باشه بچه! ساحل.. صدای زنگ در نذاشت ادامه حرفم کامل شه. مامانم با مکث و آروم و یه جورایی ترسیده درحالی که نگاهش روی ما بود ، سمت در رفت. خاله لادن که انگار تقریبا یکم هوشیار بود گفت _ولش کن رامین... این نمیفهمه چی میگه...... تو بزرگی... همزمان با پایان جمله ی خالم صدای جیغ مامانم که جلوی در ورودی وایساده بود شنیده شد .. همه نگاها سمت مامانم کشیده شد. مامانم جلوی در وایساده بودو با دست جلوی دهنشو گرفته بود و به راهرو خیره بود. در ، جلوی دید ما نسبت به راهرو رو گرفته بود با کمی تعجب و دلهره آروم رفتم سمتش .. +کیه ماما.. یهو مامانم سمت راهرو پرواز کرد و بلند و با ذوق گفت _ساحل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بدنم خشک شد. پاهام توان حرکت نداشتن و سرجاشون میخ شده بودن. درست شنیدم ؟! مامانم گفت ساحل؟؟؟؟؟؟؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از -VoId
رنگ چشات خداس❤️‍🔥 10.10 https://eitaa.com/joinchat/3344238235C83d1180ad3
هدایت شده از -VoId