چه شبِ شاعرانه ای بود امشب.
من به شخصه لذت بردم شمارو نمیدونم!
امیدوارم از خوندن شعر ها لذت برده باشید.
امشب پارت #الماس_سیاه نداشتیم ولی حتما فردا جبران میکنم.
شبتون خوش✨🤍
#الماس_سیاه. [ پارت هشتم ]
ساحل:
با ترمز بدی که رامین گرفت به سمت داشبورد ماشین پرت شدم و از خواب پریدم،
که صدای داد رامین توجهم رو جلب کرد
_هوووی .. کوری مرتیکه؟؟؟
من به جای مردی که تو ماشین جلوییمون بود از دادِش ترسیدم و وقتی به خودم اومدم و شرایطو درک کردم رو به رامین گفتم
+برو بچیچ جلوش!
_چی میگی؟سرت چیزیش نشد؟
+خوبم. برو بپیچ جلوش ، مرتیکه بیشعور نمیدونه نباید اینجوری سبقت بگیره!!!
_بشین سرِ جات
+آقا اگه میترسی تو بچیچ جلوش من پیاده میشم
_من میترسم؟؟ تو نبودی که دهن یارو رو سرویس کرده بودم!
+من؟ خوب چرا من نبودم؟؟ بریم باهم سرویسش کنیم.
_بشین بابا! مالِ من فازِ لاتارو برندار!
حرصم گرفت اما بیخیال شدم. از طرفی سرم که خورده بود به داشبورد درد میکرد و حالِ جر و بحث نداشتم.
ضبط رو روشن کردم و یه آهنگ رندوم پِلی کردم :
[
میگن هیچ عشقی تو دنیا
مثل عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما
از خیالت رفتنی نیست
داغ هیچکی مثل اونکه
پس میزنتت نیست
چقدره تنها شی وقتی
هیچکسی هم قدمت نیست
و.....
[
سرمو به شیشه تکیه دادم و اجازه دادم توی خاطراتم غرق بشم.
با خواننده میخوندم و زمزمه میکردم.
اما گریه.. نه!
گریه نمیکردم! فقط با غم و حسرت به آهنگگوش میدادم و میخوندم..
رامین هرزگاهی بهم نگاه میکرد جوری که
انگار دیوونه دیده باشه!
البته این فقط نظر رامین نیست،همه منو دیوونه میدیدن!!
منم قبول داشتم. من دیوونه بودم..
اما همین دیوونه خیلی عاقل تر از بقیه رفتار میکرد!
https://eitaa.com/atefehdard
سلول به سلول بدن ، تلاش میکنن که تو توی زندگیت کمبود یا بیماری ای نداشته باشی. نمیری و از بین نری
اونوقت تو چطور میگی میخوام بمیرم؟
https://eitaa.com/atefehdard
از احوال خویش چنین به تو گویم که انگار روحی در بدن من نیست و من نیستم...
https://eitaa.com/atefehdard
ورژن شادی رو از دست دادیم که باید سالها حسرتشو بخوریم....
https://eitaa.com/atefehdard
وقتی به هم سن و سالام نگاه میکنم و میبینم چقدر سرزنده و شادن ، واقعا دلم برای خودم میسوزه..
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت نهم ]
دیگه کمکم رسیده بودیم که رامین از مسیر خونه منحرف شد و به سمتی نا معلوم ماشین رو هدایت کرد . گفتم
+کجا میری ، خونه اونور بود!
_میدونم!
+پس کجا داری میری ؟ برو خونه رامین..
_یه کاری باهات دارم بعدش میریم خونه
+لازم نکرده . الان بریم خونه ،من خستم خواهش میکنم ..... رامیننننن !
_درد و رامین! انقدر حرف نزن بدونم دارم چیکار میکنم ..
حرفش قلبم رو فشرد و مُهری شد روی لبام ، تا دیگه چیزی نگم. دلخور بودم ازش. شاید من واقعا الکی الکی دارم وقتمو تلف میکنم . نه؟؟
بغل پارک نگه داشت و ماشینو پارک کرد و رو به من گفت
_پیاده شو!
نایی برای جر و بحث نداشتم. قرص های خواب آوری که میخوردم الان اثر کرده بود.. و واقعا خوابم میومد.
پس راهی نداشتم..
پیاده شدم و بهش گفتم
+برو از اون دکه یدونه بطری آب بگیر دارم میمیرم ..
_تو بشین اونجا الان میام!
نشستم وبعد از چند دقیقه رامین با بطری اب معدنی کنارم روی نیمکت پارک نشست و بطری رو داد دستم
قرصِ مدافینیل* رو از کیفم در آوردم و با آب خوردم.
رامین ورقه ی قرص رو از دستم کشید و گفت
_برای چی قرص میخوری؟
+فعلا برای بیدار موندن! کارِ مثلا واجبت چی بود؟
_چرا با من اینجوری میکنی؟؟؟
این جمله برام خیلی آشنا بود. این جمله منو به ۶ ساله پیش برگردوند.
سوالی که خودم ازش پرسیدم رو داره بعد از ۶ سال تمام ،از من میپرسه!
_با توام ساحل!!
+چجوری میکنم؟
_از وقتی برگشتم اصلا منو ندیدی!انگار نه انگار که رامین برگشته، تو چرا اینجوری شدی؟؟
بازم همون سوالِ ۶ سالِ پیش که من ازش پرسیدم.
چه عجیب بود حالش.
دقیقا شبیه اون روزِ من ، سردرگم بود.
اما سردرگمی من از جنس عشق بود و رامین بویی از عشق نبرده بود.
اگر هم الان سردرگمه فقط بخاطر اینه که انتظار داشته بازم برام با اهمیت باشه...
_دلیل سکوتت چیه؟ چرا منو زجر میدی دختر؟ تو مگه منو مثل داداشت نمیدی؟
کو اون خواهرِ ۶سال پیشِ من؟.
از اینکه فکر میکرد مثل برادرمه و منو خواهرش میدید عصبانی شدم و گفتم
+خاکش کردم. اون دختر مرده!
منم زجری بهت ندادم،ازم دور باش تا اذیت نشی. و یه چیزِ دیگه..
تو هیچوقت برای من برادر نبودی و نیستی و نخواهی بود!
منم خواهر کسی نیستم!
_حداقل دلیل بد رفتاری هات رو بهم بگو. تو که حرفاتو زدی. اینم بگو
خواستم بگم دلیلش خودتی!خودِ سنگدلت که تازه الان یادت افتاده ساحلی وجود داشته که مراقبت بوده !.
+روزِ اول گفتم
به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش.
تمام!
کلافه و غمگین چشماشو روهم گذاشت و گفت .
_حداقل بگو اون پسر عمت چی بهت گفت که بهم ریختی!
+دوباره باید بهت یادآوری کنم که (به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. )؟؟؟بهت مربوطه؟؟
عصبانی بود. جوابِ هیچکدوم از سوالاش رو نگرفته بود
بلند شد و دستی به موها و گردنش کشید و بعد از دو دقیقه سکوت و تأمل گفت
_باشه هر جور تو بخوای. من میرم و دورت نمی پلکم! اما یادت باشه کی این دوری رو خواست!
جوری حرف میزد که انگار عاشق و معشوقیم و قراره همو ترک کنیم
..انگار نه انگار قاتل و مقتولیم!
_اما.... این فقط یه زمانِ کوتاه مدته!
بهت فرصت میدم رفتارتو نسبت به من درست کنی و توی این زمان سعی میکنم کاری به کارت نداشته باشم..
خوب فکراتو بکن!
بعدم سوئیچ ماشینو گذاشت کنارم و رفت.
نفهمیدم کجا رفت و چجوری رفت..یا اصلا کجا میخواد بره و چه اتفاقی میوفته.
اما برام خنده دار بود
چجوری با خودش فکر کرده که رفتارم با دوری ازش بهتر میشه؟
چقدر این پسر مغرور و خودخواه بود!
سوئیچ برداشتم و رفتم خونه.
وقتی رسیدم مستقیم سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. اما با مدافینیل واقعا خوابم پریده بود.
پس کمر به قتل خودم بستم و شروع کردم به مرور کردنِ خاطرات ۶ سال پیش!
شبی که به امشب خیلی شباهت داشت..
همون حرف ها ، همون آدم ها ، فقط با جایگاه متفاوت!
___________
مدافینیل : یک داروی محرک است برای افزایش هوشیاری ، کاهش خواب آلودگی و افزایش تمرکز!
https://eitaa.com/atefehdard